فکر می کنم با همین دلخوشی های سطح پایین هم می توان احساس خوشبختی کرد،همینکه مادرم پدرم نیست، خاله م عمه م نیست، عمه م مادرم نیست، پدرم سرپرستی م رو به پدربزرگم نداد یا همینکه هفته ای یکبار با خاله بیرون می روم وبیشتر مجبور نیستم! اگر پسر خاله م برادرم بود یا پسر عموم پسر خاله م بود فاجعه می شد ... اصلاً برگردیم از اول اول! به نظرم این نهایته خوشبختی منه که پدرم مادرم رو گرفت و مادرم پدرم رو ول نکرد و مادرم اول من را زایید و پدرم من را سر راه نگذاشت،...مهم نیست که احتمال همه این پیشامدها حول و حوش صفر باشد، بهتره که شکر گذار باشم و به خودم تلقین کنم که خوش شانسم!
پ.ن. خیلی هم خوبم!
+
تاريخ شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 16:26 توسط خیاط باشی
|