آدمها هر چه بیشتر تورا می شناسند کمتر برایشان مهم می شود حال تو واقعاً خوب باشد، نمی فهمم چرا؟...به همان خوبی؟ و خوبم راضی می شوند...
بعضی وقتها دلم لک می زند یک نفر بپرسد، دلگیری؟ناراحت شدی؟یا حداقل بپرسد چیزی شده؟...بعد من فریاد بزنم بله بله!من ناراحتم...غمگینم...دلم از همه گرفته...ناراحتم از حرفهای تو، از نگاههای او، از اینکه هر بار می خندم او فکر می کند من احمقم، از اینکه هر بار زنگ می زنم تو احساس کنی من بیکارم، از اینکه هر چه نگرانم می گذارند به حساب پر حرفی زنانه، کودکی، کنجکاوی ...از اینکه هیچ کس باور نمی کند من هم برای همۀ حرفهایم فکر می کنم، من هم آدمم، درد دارم،از ....از همه چیز خسته ...
جیغ بزنم همۀ اینها را، صدایم همینطور وسط کار ببرد، بعد با صدای بلند گریه کنم، مثل فیلمها!بدوم توی اتاق، سرم را رو بالش فشار بدهم و آنقدر هق هق کنم تا خوابم ببرد...
...
فرصتش پیش نمی آید، نه کسی بهانه دستم می دهد، نه من نای داد زدن دارم...
پ.ن.گفته بودم سیب زمینی ام؟؟حالا نظرم عوض شد!احساس می کنم یک مجسمۀ سنگیِ بی خاصیتم!
پ.ن.ممنون میشم کسی به خودش نگیره این پست رو!حال و حوصله ندارم هی بگم نه منظورم تو نبودی، یا خوبم، یا هرچی...
+
تاريخ چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 2:2 توسط خیاط باشی
|