تبليغاتX
::خياط باشي::

خوب اینجا خياط خانه امن من است،هزار و يكمين رشته و علاقه ام خياطي ست، هر چيزي كه ياد مي گيرم را مي نويسم تا ماندگار بماند،هذيانهاي روزانه ام نيز گاهي از ذهنم در ميروند،جاري مي شوند اينجا...چاره اي نيست!

كپي برداري بدون ذكر منبع راهم كه همه گفتند كار جالبي نيست...
صفحه نخست
ايميل

 

Add to Google Reader or Homepage

آرشيو
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385

آرشيو موضوعي
روز نوشت
آموزش دامن تنگ
آموزشی برای همه
دامن فون
دامن برای افراد با کمر>90
شال حریر
مدل لباس
پرو
انتخاب مدل برای سنین مختلف
طرز ساخت روبان و گل لباس
کت،کله قند ومتر
مدل کت و دامن
انتخاب پارچه
شلوار
آستر کشی
آستین
مینی
بندو بندینک
طرح دامن و عروس
یقه مردانه
فوتهای خیاطی
ملاصدرا نویسی ها
تبدیل چادرمعمولی به چادر ملی
خیاطهای بدقول
دامن نیم کلوش
سفرنامۀ عراق
آموزش دوخت پیژاما
نمونه هایی از کار دست
يقه انگليسي
داستان کوتاه
دوخت مقنعه چانه دار
شب نوشت
كوتاه كردن شلوار
مادرانه
پاپیون روی لباس
کتاب نوشت

پيوندها
لانگ شات | چهار ستاره مانده به صبح | محمد رضا زماني | فلك را سقف بشكافيم | ييلاق ذهن | سيد مهدي حسيني | خانه اي از شن و مه  | گاهنامه | آبي كوچك آرامش | زهرا  | در مكاني خلوت | اي هفت سالگي | سوبان | آيينه و مهتاب | عسل و شكر  | سورئاليست | باغ بي برگي | خوابي در هياهو | جادوهاي رنگين كمان | حجم سبز |  | سردبير: خودم | دنياي کوچک | شلم شوربا | آشپز مدرن | خاطره | از اون بالا | راه نو | گوربان  | مدل ها | گالري ها | اشك و لبخند | مريم آي | يک ليوان چاي داغ | ترناس | بگذاريم و بگذريم | خیاطی و طراحی لباس | سايت دوخت | لباس ايراني | هگمتان | شادي تا بي نهايت | روزهاي بلند | باران تابستاني | ما مي گوييم | كلبه دنج  | بارش  | خوابگرد | يادداشت‌هاي يک دختر ترشيده | داستانک | کتاب در خانه | کاهو سکنجبین | لیست وبلاگ‌های به‌روز شده |
پینگ

  RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM




 
 

 

اُدِت از یک موهبت بزرگ برخوردار بود: از موهبت شاد بودن. انگار در ته وجودش یک گروه موسیقی دائم در حال نواختن آهنگ‌های شاد و رقص‌آور بود.

                                                                            اُدِت معمولی-اریک امانوئل اشمیت

 

 

پ.ن.موهبتمه!

+ تاريخ شنبه هشتم تیر 1387ساعت 2:26 توسط خیاط باشی  | 

 

ناخمن از لبخند زدن آدل هم لذت می‌برد، لبخندهایی که معمولا با اخم همراه بود، انگار که شادی شکل خوشایندی از افسردگی باشد.

                                                                   ناخمن-لئونارد مایکلز

 

+ تاريخ جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 19:55 توسط خیاط باشی  | 

 

اما حالا دیگر وضع به قرار آغاز جنگ نبود که همه سربازها در همه ایستگاه‌ها تا خرخره بخورند و بنوشند٬ دخترانی که حلقه‌های گل به گردن و لباس‌های سفید ابلهانه به تن دارند و قیافه‌شان از آن‌هم ابلهانه‌تر است و دسته‌گل‌های مضحکی به دست گرفته‌اند٬ به آن‌ها خوشامد بگویند٬ و بانویی که شوهرش حالا دیگر میهن‌پرست وحشتناکی است و بسیار جمهوری‌خواه است٬ با سخن‌رانی مضحک‌تری مقدمشان را گرامی بدارد.

                                                                                              شوایک- یاروسلاو هاشک

 

 

 

+ تاريخ جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 20:17 توسط خیاط باشی  | 

 

طوری از خرک دررفته‌بودم که خیال می‌کردم دست هیچ تنابنده‌ای بهم نمی‌رسه. تا این که یک شب زیر طاقیای میدون اون ناشی‌گری مهلک پیش اومد و رک‌وراست نشونم داد که درختا نمی‌تونن تا آسمون قد بکشن؛ آره رفیق٬ ایکاروس پراشو سوزوند!* آدم می‌خواد غول باشه اما هیچ گهی‌ام نیست٬ واسه همین نباید خودمونو دست قضا و قدر بدیم٬ بهتره هم صبح٬ هم شب یک جفت کشیده به خودمون بزنیم تا یادمون نره که احتیاط مادر عقله٬ و آدم از چیز خوبم ممکنه زیادیش بکنه. پشت هر عیاشی و عربده مستانه خماری اخلاقی می‌رسه. این قانون طبیعته دوست عزیز من.

 

                                                                                       شوایک- یاروسلاو هاشک

 

Ikaros از اساطیر یونان؛ پس از آن‌که همراه پدرش با بال‌هایی که از پر و موم درست شده‌بود از جزیره کرت گریخت٬ هشدار پدر را پشت گوش انداخت و بلند پروازی کرد. موم از گرمای آفتاب آب شد٬ پرها سوخت و ایکاروس به دریا افتاد.

 

 

 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 0:8 توسط خیاط باشی  | 

 

بچه‌هایم دائم صندوق اسباب‌بازی‌هایشان را می‌گردند٬ یکی از آن‌ها را به طرفی می‌اندازند٬ یکی را بیرون می‌کشند و آنهایی را نگه می‌دارند که برایشان جالب است. من همین حالت را در مقابل کتاب٬ موسیقی٬ عکس‌ها و روزنامه‌ها دارم. آیا ما همین کار را با مردم هم می‌توانیم بکنیم؟

                                              

                                                                                            نزدیکی- حنیف قریشی

 

+ تاريخ شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 20:13 توسط خیاط باشی  | 

 

پیشرفت عقلی نیاز به قدری بی‌حیایی دارد.

 

                                                                        نزدیکی- حنیف قریشی

+ تاريخ جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 23:23 توسط خیاط باشی  | 

 

همه‌چی‌خوان٬ کلاً هیچی‌‌نخوان٬ جاست مذهبی خوان٬ جاست طنزخوان٬ مجله‌خوان٬...این‌ها دسته‌بندی من است از همان‌ها که دو دقیقه سرانه مطالعه را رقم زده‌اند. کتاب خواندن به صبر است٬ باید از خیلی وقت‌ها پیش تمرین کرده‌باشی که با خواندن 10 صفحه کتابی را زمین نگذاری٬ فرق کتاب و مجله را بدانی٬ به دنبال هپی‌اند و حوادث و جوک کتاب را ورق نزنی... کتاب خواندن به تربیت ذهن است٬ باید تمرین کنی که به مغزت همه نوع خوراک بدهی٬ نه فقط داستان٬ نه فقط مذهب٬ نه جوک و خنده... که حالا در این سن و سال تعریفت از کتاب رمان نباشد٬ مفاتیح و ادعیه نباشد٬ تاریخ و جغرافی و فلسفه هم دوست داشته‌باشی٬ کلاً کتاب دوست داشته‌باشی...باید در یک دوره زمانی طولانی موضوعات مورد علاقه‌ات را مشخص کنی٬ هویج پخته که زمانی حالت را به‌هم می‌زد شاید الان مطبوع باشد٬ هر سال بلکه هر ماه باید ذائقه‌ات را تست کنی... کتاب خواندن به نظم است٬ باید بدانی که یک کتاب درباره ریاضیات رادوست داری٬ پس آن تاریخی را که با خواندنش کهیر می‌زنی را باید همزمان با ریاضی بخوانی٬ یا داستان طنز٬ یا زندگی‌نامه...باید این ترکیب کتاب‌ها را امتحان کنی تا غذای مورد علاقه‌ات جور شود... باید منظم و به ترتیب بخوانی وگرنه یک کتاب فلسفه 100 صفحه‌ای ماه‌ها کنار تختت خاک می‌خورد درحالی‌که داستان‌های طنزت تمام شده٬ حالا باید بقیه غذاها را بی‌نمک بخوری٬ نمی‌خوری و حس کتابخوانی‌ات از بین می‌رود٬ ... کتاب خواندن را باید تمرین کنی تا پس نزنی٬ حرفه‌ای که شدی دیگر قانونی وجود ندارد...

 

پ.ن.۱.برای یک نفر که در همان دوقیقه هم هیچ سهمی نداشته توصیه‌ام این است که از داستان‌های کوتاه طنز شروع کن٬ نه از کتاب‌های شریعتی که صد سال قرار داری بخوانی٬ نه از داستان‌های عشقی ایرانی٬ برای کتاب‌خوان شدن از یک جای خوب شروع کن که کتاب‌خوان بمانی٬ بعد به همه قرارهایت می‌رسی...

 

پ.ن.۲. طبیعتاً پی نوشت این حرف‌ها می‌شود: ارادتمند استاد.

 

پ.ن.۳. عنوان دوم: بعد از نمایشگاه با این‌همه کتاب چه کنیم؟

 

+ تاريخ پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:17 توسط خیاط باشی  | 

 

زمانی می‌رسد که انسان دیگر قادر نیست بگوید :«جبران می‌کنم». چقدر خوب است که انسان قبل از رسیدن به این زمان تأسف‌انگیز چیزی برای جبران کردن باقی نگذاشته باشد.

 

                                                                                 آتش بدون دود- نادر ابراهیمی

 

 

پ.ن. نظرخواهی برای این پست و پست‌های پایین این‌جا فعال است.

 

 

 

 

+ تاريخ پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 0:2 توسط خیاط باشی  | 

 

گمان می‌کنم این هیچ خوب نباشد که انسان٬ آنقدر دوام بیاورد که بی‌رؤیا بماند. مرگ به‌هنگام یعنی مرگی پر از حسرت و رؤیا و آرزو... بی‌رؤیا مردن یعنی تنهای تنها مردن...

 

                                                                              آتش بدون دود- نادر ابراهیمی

 

 

+ تاريخ چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 23:40 توسط خیاط باشی 

 

ارزش درد٬ هزاران بار بیش از ارزش همدردی‌ست.

درد حالتی‌ست مردمی

همدردی خصلتی‌ست اشرافی و بزرگ‌منشانه.

درد را هرگز همسنگ همدردی ندان و راضی باش که اینک درد به سراغ تو آمده‌است نه همدردی!

 

                                                                           آتش بدون دود-نادر ابراهیمی

 

 

+ تاريخ چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 23:30 توسط خیاط باشی 

 

نور به قبرت ببارد ویرجینیای عزیز! خودت را که به کشتن دادی، ما هم اگر این طرف‌ها رودخانه‌ای پیدا می‌شد معلوم نبود کارمان با این خانم دالاوی به کجاها بکشد... نه این که کم آورده باشم ولی خوب درد دارد!! دعای جوشن می‌خوانم انگار! هی ورق می‌زنم ببینم چند صفحه مانده...

دفترچه ممنوع اثر آلبا دسس‌په‌دس مسخ کرده مرا! این‌قدر که احساسات زنانه را خوب به تصویر کشیده٬ دغدغه‌های مادرانه‌اش٬ فکرهای روزانه‌اش٬ درگیری‌های ذهنی یک زن٬ یک همسر٬ یک مادر... شاهکار است به نظر من! مخصوصاً که حمالی‌های زنانه و تفکرات سنتی‌اش خیلی شبیه زنان ایرانی است! به همه مادران٬ زنان و دختران بالای 25 سال با احساس مسئولیت بالا توصیه می‌شود...مریم معتقد است یک روزمره نویسی خسته‌کننده است ولی به نظر من مریم در شرایط مناسب کتاب را نخوانده٬ من خودم اگر دو سال پیش این  کتاب را می‌خواندم به هیچ چیزم نبود٬ ولی الان خیلی برایم شیرین و به‌جاست! اصلاً من یک نظریه‌ای دارم که خیلی از کتاب‌ها سن دارد٬ این دخترهای دبیرستانی و راهنمایی که هر رمانی را برای چشم و هم‌چشمی ‌می‌خوانند کلی از زحمات نویسنده را به چیز می‌دهند! خودم هم سعی می‌کنم هر کتابی را به هر کسی پیشنهاد نکنم٬ مثلاً خانم دالاوی را نخوانید اگر ویرجینیا ولف را دوست ندارید!

 

پ.ن.زن داستان دفترچه ممنوع را با زن داستان خواب موراکامی مقایسه می‌کردم٬ والریا چقدر واقعی و مغزدار است و آن‌یکی مثل یک عروسک بی‌روح٬ بیکار و تهی‌ست...

 

 

+ تاريخ دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 20:45 توسط خیاط باشی  | 

 

گاه معنادارترین چیزها٬ از دل بی‌تکلف‌ترین آغازها بیرون آمده‌اند.

 

                                      

                                                                      سگ کوچک آن زن در زمین- هاروکی موراکامی

 

 

+ تاريخ یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 19:53 توسط خیاط باشی 

 

با تمسخر با خود گفت گل‌های رز. همه‌اش مذخرف است عزیزم. چون واقعاً همه‌اش خوردن بود و نوشیدن و ...٬ روزهای بد و خوب٬ زندگی به گل‌های رز مربوط نمی‌شد٬‌ ولی از این گذشته بگذار بهت بگم که کاری دمپستر اصلاً میل نداشت سرنوشتش را با هیچ زنی در کنتیش تاون عوض کند! اما حیف از گل‌های رز که از دست رفتند.

 

                                                                                             خانم دالاوی- ویرجینیا ولف

+ تاريخ پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 21:20 توسط خیاط باشی  | 

 

آتش بدون دود یک رمان هفت جلدی فوق‌العاده است که من معتقدم اگر به زبان‌های دیگر ترجمه می‌شد چیزی فراتر از بادبادک‌باز برای معرفی فرهنگ و اعتقاد این مرز و بوم بود٬ خیلی دلم می‌خواست زودتر از این‌ها کتاب را می‌خواندم و تا قبل از این‌که نادر ابراهیمی راهی آسایشگاه شود از او تشکر می‌کردم٬ بیشتر دلم می‌خواست نادر ابراهیمی باز هم فرصت پیدا می‌کرد بنویسد... و خیلی آرزوهای دیگر... هنوز بخش‌هایی از کتاب را اینجا می‌نویسم٬ اگرچه خواندنش تمام شده ولی بعضی قسمت‌هایش را دوست دارم بلند بخوانم برای همه.

خرید مجموعه‌ داستان کوتاه همیشه احساس مغبون شدن به آدم می‌دهد٬ همه داستان‌ها خوب نیستند٬ ترجمه‌ها ناامید کننده‌اند و خیلی عوامل روی اعصاب دیگر... مجموعه داستان "این‌جا همه آدم‌ها اینجوری‌اند" با شش داستان کوتاه٬ ترجمه مژده دقیقی احساس برنده شدن را به شما می‌دهد٬ جبران همه داستان کوتا‌ه‌های پرت... چرا که هم ترجمه خوبی دارد هم تمام داستان‌هایش خوبند. شدیداً پیشنهاد می‌شود به کسانی که تازگی‌ها از داستان کوتاه زده شده‌اند...

داستان‌های هاروکی موراکامی را به شخصه دوست نداشتم٬ شخصیت‌پردازی و کشش خوبی دارد ولی نمی‌دانم چرا ته داستان را یک‌باره رها می‌کند٬ ول... خوب الان که بیشتر فکر می‌کنم می‌بینم این‌هم سبکی‌ست برای خودش٬ من که داستان‌ها را اکثراً یک نفس می‌خواندم٬ آویزان ماندن من دلیل بر  بی‌هنری او نیست...یک حس دیگر هم داشتم٬ این‌که آدم‌های داستانش خیلی سطحی‌اند٬ عمق ندارند٬ عمیق فکر نمی‌کنند...این در داستان خواب خیلی ملموس بود! داستان سگ آن زن...را بیشتر از بقیه دوست داشتم٬ نسبت به بقیه عمیق‌تر بود و ته داشت!!

الان خانم دالاوی را می‌خوانم٬ عاشق نوشته‌های ویرجینیا ولف هستم هرقدر هم پیچیده باشد! حرف دارد٬ جای فکر کردن می‌گذارد برای آدم...

یک کتاب ریاضی دو و ساختمان گسسته هم خواندم امروز٬ مائده خواهش کرده برای امتحانات خرداد این درس‌ها را کمکش کنم٬ البته معادلات دیفرانسیل هم جزو کتاب‌هاست و من هرچه می‌خوانم انگار بار اول است!

آبروی از دست رفته کاترینا بلوم جا ماند٬ چند صفحه بیشتر نخواندم و هنوز پی نبردم جریان از چه قرار است٬ هر وقت فهمیدم می‌نویسم.

 

 

پ.ن.1.ارادتمند استاد

پ.ن.2. مرتبط کتاب‌نوشت

 

 

+ تاريخ شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 20:25 توسط خیاط باشی  | 

 

... چه می‌شود گفت؟ کافی‌ست سر بچرخانی٬‌ و آنجاست: مرگ بچه‌ات. بخشی نماد و بخشی پلیدی٬ و در تمام مدت در نقطه کور تو قرار گرفته‌٬ تا اینکه ناگهان به تو هجوم می‌آورد. آن‌وقت سرزمین کوچک ظلم است که تو را می‌رباید٬ مثل سردابی در خود نگه می‌دارد٬ نهایت مرزهای تو از مرزهای آن فراتر نمی‌رود. آیا روزنی هست؟ یعنی بعضی وقت‌ها روزنی هم نیست؟

 

 

                                                                          اینجا همه آدم‌ها اینجوری‌اند-  لوری مور

 

 

+ تاريخ جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 12:59 توسط خیاط باشی  | 

 

اسبهای خسته را هرگز به تاختن وادار مکن٬ چرا که آنها فقط به سوی مرگ خواهند تاخت.

                                                                                         آتش بدون دود- نادر ابراهیمی

+ تاريخ سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 17:3 توسط خیاط باشی  | 

 

یک چیز جالب که در دوره کتابخوانی‌ام کشف کردم٬ احتیاط و نگرانی بیش از حد من هنگام خواندن داستان است٬ مثلاً اگر تاریخی در داستان ذکر شده باشد٬ سن افراد یا عبارتی مانند دو سال بعد٬ خیلی با دقت بر می‌گردم عقب و تمام زمان‌ها را محاسبه می‌کنم٬ حساب سن همه شخصیت‌ها را نگه میدارم و دائم نگرانم نویسنده جایی توی محاسباتش اشتباه نکرده باشد٬ تاریخ‌ها را شمسی می‌کنم٬ از زمان تولد خودم کم می‌کنم٬سن آدم‌های بیرون داستان را در زمان داستان پیدا می‌کنم٬ از همین کارها... گاهی(فقط گاهی) وسط محاسبات فکر می‌کنم که دختر! این کتاب 20 سال پیش چاپ شده یا اصلاً یکسال پیش٬ تو ویراستاری؟ ناشری؟ گیرم که جایی یک تار مو از کسی به اشتباه سفید شده باشد! هر چه بوده گذشته...

این یکی که می‌گویم مضحکتر است٬ وقتی در یک داستان کار به جاهای باریک می‌کشد٬ نگاه‌ها٬ دست‌ها٬ بدن‌ها گره می‌خورند...درست همانجایی که همه با هیجان جریان را دنبال می‌کنند٬ حرکت به حرکت...من اول کارم این است که چند صفحه برگردم عقب٬ جای تمام شخصیت‌ها را دوباره چک کنم٬ سرک بکشم توی اتاقها٬خانه‌ها٬ کوچه‌ها... خط به خط بخوانم تا مطمئن شوم کسی شاهد ماجرا نیست٬ یا مچشان را نمی‌گیرد٬...هی به خودم می‌گویم ول کن! تو چه کاره‌ای؟ شاید نویسنده خواسته یکی وسط ماجرا پیدایش شود! نویسنده حواسش نبوده آدمهای داستان زیر تخت قایم شده‌اند یا نه؟ تو مأموری چند صفحه را دوباره بخوانی و حضور بقیه را گزارش بدهی؟ اما باز دست خودم نیست!

 

کیلو کیلو کتاب می‌خوانم این‌روزها٬ برای حجم بالای مطالعه این رفتارها طبیعی است٬ نه؟

 

 

 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 0:5 توسط خیاط باشی  | 

 

تا مثل مرا

             دوباره در آغوش خسته‌ات آوری

کار این جهان

از دم شمشیر٬ یک سره است

...

*****

...

من خشک و عاشقم

آن هم به مانند درختی تازه بار

که در انبوه میوه‌های نخستین‌اش                                                  

                                          افتاده باشد از پا

 ...

                                           بخشهایی از کتاب ژئوسئانس من، ساخته محمد رمضانی فرخانی

 

+ تاريخ یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 0:15 توسط خیاط باشی  | 

 

زکات عشق به خود عاشق می‌رسد٬ نه هیچ درویش مستحق دیگر.

 

                                                                                   آتش بدون دود

+ تاريخ پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 11:58 توسط خیاط باشی 

 

سیاست یعنی: به روزگار بی‌دردی انسان اندیشیدن و برای رسیدن به آن روزگار جنگیدن.

  

 

                                                                                                   آتش بدون دود

 

 

+ تاريخ پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 11:51 توسط خیاط باشی 

 

ما هر لحظه در معرض خطریم٬ چرا که طهارت تن- که ما را ازهمه حیوانات جدا می‌کند- بر خلاف تصورساده‌لوحانه تو٬ امری ارادی است نه طبیعی و غریزی و فطری. طاهر نگه داشتن جسم امری است که به شجاعت، قدرت تفکر٬ تسلط دائمی برنفس و ایمان غول‌آسا احتیاج دارد. به علت اساسی و فلسفه احتیاج دارد. آدم‌های معمولی٬ معمولاً ذلیل تن خویش‌اند. آویزان به یک نقطه از بدن خویش‌اند٬ و همین هم زندگی را از اعتبار و معنویت انداخته است٬ همین هم خوشبختی را در خطر انداخته‌است.

 

                                                                                             آتش بدود دود- نادر ابراهیمی

 

 

+ تاريخ چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 20:25 توسط خیاط باشی  | 

 

در زمان ما خنده ارزان نیست، خنده از ته دل.

تا بخواهی پوزخند و زهرخند و ریشخند، اما یک خندۀ پاک کاش می‌جستی٬ قابش می‌کردی و به دیوار اتاقت می‌کوبیدی...

                                                                                آتش بدون دود٬ نادر ابراهیمی

 

 

+ تاريخ چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 0:30 توسط خیاط باشی  | 

 

- پسر کلّتو به کار بنداز. جکی دوبرابر از فرانسیس بهتره. خیلی از اون سرتره. از فرانسیس خوشگل تره٬ گرم‌تر وباهوش‌تر هم هس. ده برابر بیشتر از فرانسیس تورو درک می‌کنه. فرانسیس اصلاً درکت نمی کنه واگه یه نفر نیاز به درک کردن داشته باشد٬ اون تویی برادر.

برادر. برادر بهتر از هر چیزی بیب را توصیف می‌کرد٬ حتی از وینسنت.

بیب همانطور توی تاریکی دراز کشیدو فکر کرد: «او نمی‌‌داند٬ او نمی‌داند فرانسیس با من چه‌کار می‌کند٬ همیشه با من چه‌کار می‌کند. همیشه در موردش با غریبه‌ها صحبت می‌کنم. موقعی که داشتم با قطار به خانه می‌آمدم٬ به یک سرباز غریبه درباره او گفتم. همیشه همین کار را می‌کنم. عشق یک طرفه‌ام به او هر‌روز بیشتر می‌شود. هرچه بیشتر از عشقم به او می‌گذرد٬ قلب احمقم بیشتر می‌خواهد از توی سینه‌ام بیرون بپرد. میل شدیدی که مدام باید توصیفش کنم: «ببین٬ غریبه٬ من هفده ساله بودم و فورد «جو مک‌کای» رو قرض گرفتم و اونو یه روز بردم دریاچه «ومو»...همین جا٬ درست همین‌جا جائیه که اون چیزا رو درباره فیلهای بزرگ و فیلهای کوچک گفت...این‌جا٬ همین‌جا٬ جائیه که گذاشتم سر«بانی هگرتی» رو توی بازی«جین رامی» توی«رای بیچ» کلاه بذاره. یه دل توی دست خشتش بود و خودش اینو می دونست...اینجا٬ آه٬ اینجا جائیه که وقتی منو دید دارم سرویس آخر بازی رو جلوی«بابی تیمرز» می‌زنم داد زد: «بیب!». مجبور بودم یه سرویس بزنم تا بشنومش٬ اما وقتی شنیدمش٬ قلبم- می‌تونی اینجا ببینیش- شکست و هیچ وقت مثل اولش نشد... واینجا- از اینجا متنفرم- اینجا جائیه که من بیست و یک ساله بودم و توی یکی از غرفه‌های داروخونه با «ودل» دیدمش و اون٬ پشت و روی انگشتاشو روی شیارهای بلند انگشتهای دست اون می‌ذاشت.»

او نمی‌داند فرانسیس با من چه‌کار می کند. بیچاره‌ام کرده٬ حالم را بد کرده است. تقریباً هیچ‌وقت درکم نمی‌کند. اما بعضی‌اوقات٬ بعضی‌اوقات فوق‌العاده‌ترین دختر دنیاست و یک چیزی دارد که توی هیچ کس نیست. جکی هیچ‌وقت بیچاره‌ام نکرده٬ جکی هیچ‌وقت واقعاً کاری با من نکرده‌ است. جکی درست همان روز که نامه‌هایم را دریافت می‌کند٬ جوابم را می‌دهد. فرانسیس دو هفته یا دو ماه و یا بعضی وقتها هیچ‌وقت جواب نمی‌دهد و وقتی هم جوابشان را می‌دهد٬ آن چیزی را که دلم می‌خواهد بخوانم را نمی‌نویسد. اما نامه‌های او را صد بار می‌خوانم و نامه‌های جکی را یک‌بار. وقتی دست‌خط فرانسیس را پشت پاکت نامه‌هایش می‌بینم- دست‌خط زشت و کج و معوجش- خوشحالترین آدم دنیا هستم. هفت سالی هست که اینطورم٬ وینسنت. چیزهایی هست که تو نمی‌دانی٬ چیزهایی هست که تو نمی‌دانی برادر.

 

 

داستان کوتاه "آخرین روز از آخرین مرخصی"، سلینجر.

 

 

+ تاريخ دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 14:3 توسط خیاط باشی  | 

دختر را باید از خانواده اش بطلبی و طلبیدن یعنی قیمت گذاشتن روی دختر.

 

                                                                                نادر ابراهیمی، آتش بدون دود 

 

پ.ن.1. گالان اوجا، سولماز از قبیله گوکلان (دشمن) را  جلوی چشم برادرانش می دزدد و به عقد خود در می آورد...ترکمنها از آن افسانه  با افتخار یاد می کنند، این جمله بالا را هم آلنیِ حکیم به یکی از پسران قبیله می گوید که برای خواستگاری اجازه می خواهد، که یعنی گذشت زمانی که دختر را از چاد پدرش می دزدیدند، حالا باید...پ.ن.2. این سیستم دزدیدن دختر به جای خواستگاری خیلی به مذاق ما خوش آمده;)

+ تاريخ شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 1:39 توسط خیاط باشی  | 

 

...و انسان اگر گهگاه، با تمام نیروی خود زار نزند، انسان نیست، سنگ است.

                                                                                                 نادر ابراهیمی،آتش بدون دود

+ تاريخ شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 0:15 توسط خیاط باشی  | 

 

دردهایی هست که مال همه است، من آن دردها را هرگز پنهان نمی کنم، اما درد قلب، مال هیچ کس نیست به جز صاحب قلب...

                                                                                         نادر ابراهیمی- آتش بدون دود(۲)

+ تاريخ پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 23:34 توسط خیاط باشی  |