کتابهای دردست مطالعه من؛ ۳تا مجموعه داستان. کتابهای دردست مطالعه هم اتاقیام ؛ دو جلد کتاب قطور جغرافیای کامل ایران به اضافه کلیله و دمنه!
+
تاريخ چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 0:38 توسط خیاط باشی
|
امروز همانجایی که آخرین دیدارمان بود از ماشین پیاده شدم٬ رفتم خانه شام خوردم٬ فیلم تماشا کردم و هر لحظه از این آرامش و بیبغضی خودم لذتمند شدم٬ خوشحالم که اینهمه خاطرات دیگر نفس مرا تنگ نمیکنند٬ که بعد از سه سال با اینکه دوستت دارم ولی بر ضربان قلبم اثر نمیگذاری... من رفتهام٬ تو هم رفتهای و خیلی قشنگ و باور نکردنی پاک شدهایم از وجود هم...
+
تاريخ سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 23:15 توسط خیاط باشی
|
مثل این احمقها نشستهام اینجا و حتی نمیدانم به چیزی باید فکر کنم یا به کسی... تشخیص نمیدهم خوشحالم یا افسرده٬ نمیفهمم باید شاکی باشم یا راضی٬ اولش میخواستم یک پست خیاطی بنویسم ولی دلم نیامد خودم را تا این حد به دردسر بیاندازم. آدم یک وقتهایی با خودش درگیر میشود و اصلاً لازم نیست پشت مدل لباس و الگوی خیاطی قایم شود.
لقمههایت بزرگ شدهاند؟ پایین نمیروند؟ ضرب چندتا مشت را توی کمرت تحمل کن٬ یک نفر را بپذیر به آب بودن. اینهمه اصرار داری به مقاومت٬ به سکوت٬ به چه قیمتی؟
+
تاريخ پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 2:50 توسط خیاط باشی
|
تحمل بعضی آدمها را ندارم
شرح هم ندارد
ندارم
+
تاريخ دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 0:16 توسط خیاط باشی
|
Select All>Delete کاریه که دارم با آرشیو جیمیلم انجام میدم٬ نمیدونم چرا اشکم مییاد:(
+
تاريخ شنبه یکم تیر 1387ساعت 22:25 توسط خیاط باشی
|
با تو که حرف میزنم دلم برای همهچیز و همهکس تنگ میشود٬ برای همه خوبیهای بیدلیل٬ مهربانیهای فراموش شده و همه آنچه به زبان نمیآید... گذاشتهام لذت با تو بودن خوب به تنم بنشیند٬ شیرینیاش را مزمزه کنم٬ بعد... به اندازه تمام روزهایی که نیستی وقت هست برای از تو نوشتن.
+
تاريخ سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 23:10 توسط خیاط باشی
|
خدایا
جون مادرت ممنون. خوب؟ جون مادرت!
+
تاريخ یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 23:26 توسط خیاط باشی
|
لازم است آدمهای دوروبرم را جابهجا کنم٬ بعضیها بیش از حد نزدیک شدهاند که لایق نیستند٬ بعضیها دور ماندهاند که حقشان نیست...بعضیها رهگذرند جا و مکان ندارند٬ قدم میزنند توی دل٬ روی اعصاب٬ پشت سر...یا باید یکجا میخشان کنم یا سیمخاردار بکشم که نزدیک من نیایند٬ یای سختترش این است که تمرین کنم باشند و قدم بزنند و به هیچم نباشد.
همه لزوماً حضورشان تأثیر ندارد و رفتنشان هم توی دلت را حفره نمیکند٬ ولی گاهی آدمهای قشنگی وارد زندگیات میشوند٬ بزرگ و تأثیرگذار٬ لازم است صندلی بیاوری٬ جلوی چشمت یا توی دلت جایشان دهی٬ آرایش بقیه را عوض کنی٬ مرزها و سیمها را از نو بکشی٬ مگسها را بکشی٬ کثافتهای وجودت را دور بریزی٬ فرش پهن کنی... بعضی حضورها همه چیز را زیر و رو میکند و من دلم همیشه از این حضورهای پر هیاهو میخواهد٬ تا همه چیزم دوباره نو شود٬ تا مسخ شوم و همه دیوارها را خراب کنم٬ رنگ بپاشم به هرچه درونم بیرنگ مانده و تمام بندهایی که از جنس محبت نیست را بی هیچ ملاحظهای ببرم...
+
تاريخ جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 2:22 توسط خیاط باشی
|
من و تو با طوطی٬ دو شباهت داریم
هر دو در تقلیدیم٬ هر دو در تکراریم
فرق داریم ولی در کردار
او به زندان قفس٬ بال و پر میکوبد
ما از او قدری آزادتریم
با قفس میپرّیم.
مجتبی کاشانی
+
تاريخ جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 1:14 توسط خیاط باشی

نمیفهمم اینجا غریبه شده یا گودر با این پدیده شر وسواس انداخته به جان ما! قبلترها پست نوشتن اینقدر پس و پیش کردن لازم نداشت٬ کلمهها راحت و سبک از توی مغزت جاری میشدند روی این صفحه٬ 4 تا ویرگول و نقطه میپاشیدی بینشان٬ نیمفاصلهای و گاهی سه نقطه برای ابهام بیشتر...
حالا 4 ساعت است نشستم ذهنم را شخم میزنم٬ بیل بیل کلمه میریزم توی این صفحه٬ تا فقط بگویم :
من برای این مرغ مینایی که امروز تمام دفتر را قدم زد و حتی یکبار به سمت پنجرهی باز اتاق جست نزد گریه کردم٬ گریه کردم چون خودم را دیدم که صبح به صبح به پنجرههای باز به شیشههای تمیز با حسرت خیره میشوم و نمیفهمم کجا آزادترم؟ چون احساس کردم مینا هم هر روز صبح با باز شدن هر پنجره شک و دلهره میریزد به جانش که خدایا من پرنده آمدم اینجا؟ پس بالم کجاست؟ پروازم کو؟ مینای اینجا باشم یا پشت دیوارها؟ کجا بخوانم؟ چشمان زیبای من برای همین خانه بس است؟ خدایا آسمانم کدام است؟ اوجم؟...هی خدا! حواست هست؟ منم٬ اینجا پشت این پنجره...
+
تاريخ سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 1:17 توسط خیاط باشی
|
تازگیها زیاد دست دست میکنم٬ آدمهای آزاردهنده زندگیام را فوراً پس نمیزنم٬ شیفت دیلیتشان نمیکنم٬ صبر میکنم٬ مهلت میدهم تا شاید حرفهایشان را پس بگیرند... چند وقتیست بیش از حد تحملم به پایشان مینشینم٬ تاآنجا که به خودم ضرر میرسانند...میدانم نباید اجازه بدهم کسی با رفتارش مرا آزار دهد٬ یا کسی که هیچ نسبت و رابطهای با من ندارد درباره من قضاوت کند و بر همان اساس به من توهین کند...ولی من گاهی نمیتوانم توی دهان آدمها بزنم٬ تا امروز این را ضعف میدانستم ولی امروز که با مریم حرف زدم یادم آورد که این ضعف نیست٬ قوت هم نیست٬ این یک رفتار است٬ راست میگفت مریم٬ من از درون هیچکس خبر ندارم٬ وقتی یکنفر به من فحش میدهد شاید روز خوبی نداشته٬ کسی چه میداند؟ شاید هزار و یک درد دارد که خودش هم نمیداند٬ چرا من باید به خاطر یک حرف نابهجا حکم به حذف یک آدم از زندگیام بدهم؟ مگر من اشتباه نمیکنم؟ یک سال٬ دوسال٬ بلکه یک عمر بد قضاوت نمیکنم؟ مگر من پشیمان نمیشوم؟ چرا سادهترین راه برای آسایش خودم را انتخاب کنم؟ اینهمه آدم متفاوت٬ چه دلیلی دارد که همهشان به دلخواه من رفتار کنند؟ من رنج میکشم از تمام حرفهای او؟ مهم نیست! تمرین میکنم که حرفهای سخت بشنوم! من از آدم دروغگو متنفرم؟ اصلاً مهم نیست! تمرین میکنم با دروغگوها هم زندگی کنم... آدمها آدمند٬ من چه هدفی دارم جز دوستی و زندگی با همین آدمهای قشنگ؟
یادم بماند؛
کنار گذاشتن تمام یک آدم به خاطر رنجش از یک بعد شخصیتیاش سادهترین راه ممکن است که من نباید آنرا انتخاب کنم٬ از تمام یک آدم هم که متنفر باشم باز باید بگردم تا ویژگی خوشایند خودم را از درونش کشف کنم.
یادم بماند؛
مرزهای من به جاست ولی حق حذف همسایه با من نیست.
+
تاريخ پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 0:2 توسط خیاط باشی
|
چه کاری از دستم برمیآید؟ تنت سوخته٬ بی پرستار و همدم افتادی روی تخت٬ من اینهمه دور از تو درد و سوزش تنت را تخمین میزنم. نگفتم نرو؟ نگفتم تو تحمل تنهایی و دوری و فولادهای داغ داغ را با هم نداری؟ حالا من از اینجای دور چه طور آرامت باشم؟
پ.ن.دو نقطه غم:(
+
تاريخ یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 23:20 توسط خیاط باشی
امروز به زهرا اساماس زدم که خیلی بیمعرفتی٬ جواب داد روزگار بیمعرفتمون کرد... چند وقته هیچ حالی ازم نمیپرسه حتی جواب احوالپرسی من رو هم نمیده! هفته پیش طاقت نیاوردم زنگ زدم که کجایی؟ چرا جواب نمیدی؟ گفت بعداً توضیح میدم٬ گفت ازم ناراحت نباش دلیلم موجهه! وقتی توضیح بدم قانع میشی... منتظر بودم توی اینهفته تماس بگیره ولی خبری نشد٬ امروز هم که اینطوری جواب داد دلم شکست! براش نوشتم اگر نمیتونی از عهده کاری بربیای وعده نده٬ حتی به خودت! جواب داد با من اینطوری حرف نزن٬ من چه وعدهای به تو دادم؟ نوشتم وعده دوستی! دیگه هیچی نگفت...
پ.ن.دارم فکر میکنم ارزشش رو داشت دربارهش بنویسم؟ مهمه؟ شاید بعضی وقتها دلم بخواد تو وبلاگم به زبون عامیانه و غلط روزنوشت بنویسم...شاید بعضی وقتها دلم بگیره٬ نه؟
+
تاريخ یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 0:22 توسط خیاط باشی
|
خیلی عاشقم امشب
حیف آن چشمهای مشتاق من
حیف آن تو که نیستی...
+
تاريخ پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 2:41 توسط خیاط باشی
|
این یک حقیقت است که کمی دیر تصمیم به افشای آن گرفتم٬ من در واقع هیچوقت دلگیر نبودم٬ نه آنقدر که به خاطرش وبلاگ بنویسم٬ که اگر بخواهی دلگیر باشی حتماً و همیشه لابهلای زندگیات دلیلی برایش پیدا میکنی...
دلگیری من فرق داشت٬ من آنروز که وبلاگ ساختم خیلی هم خوشحال بودم٬ در واقع من فقط یک لبتاپ خریده بودم با مارک دل٬ هیجانزده بودم از اینکه دوسیر کامپیوتر را روی پایم میگذارم و مینویسم٬ راستش عشق به نوشتن هم از کلیدهای نرم همین لبتاپ جرقه زد... بعد به خاطر این حس خوب تصمیم گرفتم زیادتر بنویسم... همه جریان در یکروز اتفاق افتاد٬ انگار که کفش بخری و تمام روز دلت بخواهد بروی بیرون...جایش مهم نیست٬ هست؟ من دلم میخواست لبتاپم را روی پایم بگذارم و تند تند تایپ کنم٬ اینطور شد که نوشتنم شروع شد... نامم را گذاشتم Dellgir یعنی کسی که لبتاپ Dell گرفته٬ من حتی چک نکردم ببینم دلگیر با یک ال هم ثبت شده یا نه! بعدترها باور کردم که باید از چیزی دلگیر باشم٬ سعی کردم ولی چیز خیلی مهمی پیدا نشد! راستش هنوز برای وارد شدن به وبلاگ حرف اول را با شیفت مینویسم٬ شاید لازم است شما هم بدانید من خوشحالتر از این حرفهایم که با یک دلگیری کوچک وبلاگنویسی را شروع کرده باشم٬ شاید باید زودتر میگفتم تا بقیه هم موقع وارد کردن آدرس حرف اول را با شیفت بنویسید که فراموششان نشود ماجرا در حد خرید یک کفش نوست٬ فقط جور دیگر باید دید...
پ.ن.یک اعتراف دیگر مانده که باشد برای بعد...
+
تاريخ سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 21:18 توسط خیاط باشی
|
: خوندی داستان جدیدش رو؟
- نوچ.
: بخون قشنگه.
- عمراْ!
: پس هی سرما بخور!
+
تاريخ دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 0:51 توسط خیاط باشی
|
۱. یک راهحل پسندیده برای زودتر خوابیدن پیدا کردم٬ ابتدا یک مقاله انگلیسی تخصصی پیدا کنید و با کمک دیکشنری( ترجیحاً لانگمن) تمام لغات آنرا پیدا کنید٬ سپس جملات مثال دیکشنری را حفظ نموده و با خود تکرار کنید٬ اگر تلفط لغتی را نمیدانید به سیدی رجوع و تلفظ آن کلمه و جملههای مثالش را به خاطر بسپارید٬ چنانچه در حین جستجو به کلمات زیبا و کاربردی جدیدی برخوردید آنکلمه و جملات مربوطش را نیز دنبال کنید... شرط لازم این است که مقاله کار درسی شما نباشد٬ تکلیف کلاس هم نباشد٬ فقط آنرا پیدا کرده باشید...بعد از این مراحل اگر دیوانه نشدید حتماً میخوابید.
2. دچار یک نوع سرماخوردگی خاص شدم که ویروسش شبها فعال میشود٬ حدود ساعت 10 تا 3. خانم روانشناس معتقدند سرماخوردگی ویروسی نیست و یک بیماری عاطفیست٬ پس باید بگویم من از ساعت 10 شب تا 3 صبح به طور عاطفی سرما خوردهام!
3. کتابهای نمایشگاه روی تخت٬ از هر کدام یک داستان٬ وسطشان یک ورق یا مداد٬ نصف شب از صدای افتادنشان از خواب بپری٬ یا از تیزی نوک یک مداد توی کمرت...روزهای خوب و خوشیست٬ یادم باشد.
4.دفعه اول که "نزدیکی" را خواندم به نظرم جالب نیامد! فکر میکنم آن زمان عاشق بودم و از خواندن چنین اعترافاتی احساس عدم امنیت کردم... این جمله را ببینید: « ما خودمان میدانیم چه دوست داریم و گاهی اوقات خطاها و کجرویهایمان آشکار کننده خواستههای ماست.» فوقالعاده نیست؟ یا اینیکی: « آخر من مگر دیوانهام که به چنین چیزهایی حسادت کنم؟ به هر نوع بیهودگی و عیاشی!» به هر نوع! به نظرم ورژن مردانه دفترچه ممنوع است٬ پوستکندهتر...
5. یک وقتی باید از بعضی کامنتگذارها تشکر کرد٬ نه؟ مثل همین آقای پاپتی که پستهای ما را حفظ میکنند٬ بعد وقتی یکجایی مینویسیم مانتو دوختیم بلافاصله کامنت میگذارند هی هی مگه نگفتی مانتو دوختن صرف نمیکنه؟؟؟ بعد من فکر میکنم چقدر ضایع! یعنی اینم گفتم؟ به هر حال خوشحالیم از زحمت حضور و دقت بالای شما.
6. مشکل از ماست که فرصتی برای بد بودن به آدمها نمیدهیم٬ فرصتی برای آن روی شیطانی... خدا ساختهایم و به هیچ قیمتی هم باور نمیکنیم خدای ما اشتباه کند... اینکه بپذیریم هر آدمی در درونش شیطانی دارد بیش از همه باعث آرامش خودمان خواهد بود... پس تو ای خیاطباشی کچل! به شیطان درون انسانها هم احترام بگذار!
+
تاريخ یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 0:10 توسط خیاط باشی
|
کلاس تنظیم خانواده گوگلریدر
یک جلسه کلاس تنظیم (رایگان) برای کسانی که تازه با مفاهیم گوگل ریدر٬ فید٬ شرد آیتمز و... آشنا شدهاند٬ محض منفجر نشدن شرد آیتمز ما و هاید نشدن خودشان...ساعت و نحوه ثبت نام متعاقباً اعلام میگردد.
همچنین برای اطلاع وآسایش ساکنان گوگلریدر اسامی شیاران شناخته شده را طی پستی اعلام خواهیم کرد لذا خواهشمندیم کسانی که از محل اختفای این افراد اطلاع دارند با مأمورین ما همکاری نمایند.
باتشکر
خیاط باشی
+
تاريخ شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 2:51 توسط خیاط باشی
|
یک برنامه رادیویی بود به گمانم٬ 5-6 سال پیش٬ شاید هم یک میزگرد مشاوره تلویزیونی بود همین پارسال! احتمال دارد بخشی از یک کتاب هم باشد٬ دقیق یادم نیست٬ یک نفر میپرسید آقا من شبها خوابم نمیبرد و چند ساعت توی رختخواب میلولم تا بخوابم٬ چه کار کنم؟ جناب مشاور رادیویی یا تلویزیونی یا نویسنده کتاب پیشنهاد کردند از رختخواب بیرون بیا و خودت را به کاری مشغول کن و درست لحظهای که از خواب خفه شدی برو بخواب! (نقل به مضمون)
من از ساعت 7 که رسیدم خانه 10 بار از خواب خفه شدم و پریدم توی تخت ولی بعد از یک ربع احساس کردم اصلاً خوابم نمیآید و دوباره ازجا بلند شدم تا خودم را مشغول کنم٬ بار اول دو تا سینک ظرف شستم٬ بار دوم آب هویج گرفتم(4 کیلو)٬ بار سوم دوباره ظرف شستم٬ بار چهارم شام و برنامههایش٬ بار پنجم نشستم به کتاب خواندن(یعنی که ظرفها به قوت خودشان باقیاند)٬ بار ششم موسیقی گوش دادم٬ بار هفتم دیکشنری خواندم٬ بار هشتم فوتبال تماشا کردم٬ بار نهم باز کتاب خواندم و الان که بار دهم است ته گوگل ریدر را بالا آوردم٬ چشمانم از شدت خواب باز نمیشوند و مطمئنم بازگشت به رختخواب بیفایدهست!
من فهمیدهام ذهن من از آدمها و حرفها و افکارشان یک بکآپ گرفته و آنرا در جایی زیر تخت یا بالشم پنهان کرده٬ میدانم که این بکآپ یک کلید دارد و به محض فرود سرم روی بالش تمام خاطرات و درگیریهای روزانه را میریزد به جانم... (برای تقویت نظریهام امشب روی کاناپه میخوابم!)
خیلی دلم میخواهد اینبار که برمیگردم بیهوا خوابم ببرد٬ از آن خوابهایی که نفهمم کی خوابم برد...خیلی بیشتر دلم میخواهد خواب نبینم! امروز صبح که بیدار شدم به اندازه یک لشگر فامیل و دوست و آشنا را توی خواب دیده بودم و تا چند ساعت روحم برنمیگشت به بدنم٬ گیر افتاده بود بین احوالپرسیها و ... تا ظهر درگیر بودم اسمشان را به یاد بیاورم...
بیزحمت یک نفر آن آقای مشاور را پیدا کند٬ بپرسد دکمه این بکآپ کجاست؟ فکر کنم با آدرسی که دادم کار مشکلی نباشد.
+
تاريخ پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 2:24 توسط خیاط باشی
|
توی مترو٬ جلو اینهمه آدم تخمه بشکنیم؟
+
چقدر وسوسهم میکنی که من هم این مسنجر لعنتی را پاک کنم...
+
تو هم دوز بهمنیت بالا بود امشب٬ به حساب جفتمون!
+
تاريخ چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 2:33 توسط خیاط باشی
|
در راستای دعوت زنان و مادران به خواندن کتاب دفترچه ممنوع و طبیعتاً پیشنهاد این کتاب به مادر عزیزِ جان٬ حضرت پدر پیامک فرستادهاند: دست از سر زن من بردار٬ خودت به درک!
+
تاريخ سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 0:46 توسط خیاط باشی
|
رنج میبرم از اینهمه بیمهری خودم٬ از اینکه نامت را از تمام صفحات پاک کردهام٬ از اینکه دلم نمیخواهد نوشتههایت را بخوانم٬ باورم نمیشود این منم که هرجا نامی از تو میبینم با دستپاچگی Mark all as read را کلیک میکنم٬ مبادا که چشمم به چشمت بیفتد٬ مبادا یادم بیاید که چه ناجوانمردانه تنهایم گذاشتی٬ بیدلیل... بیمهری من را تو با اصرار خواستی٬ تو یک شبه تمام نقش مرا پاک کردی٬ من هیچکس را اینقدر ناگهانی تنها نگذاشتم... شک ندارم که تو هم نوشتههایم را نمیخوانی٬ پس با خیال راحت مینویسم٬ دلم برایت تنگ شده مهربان و امشب بیشتر...
+
تاريخ پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 2:40 توسط خیاط باشی
الهی یاد لطف تو سوز پریشانی دلم را آرام میبخشد٬
و یاد خطاها و گناهان دیدهام را گریان میسازد٬
ای خدا از خطاهایم...
نه اینطور نه
ای خدا من را ببخش٬ واقعاً ببخش!
از جانب خود مرا نشاط و آرامش عطا کن.
حواست باشد که نشاط و آرامشی که میدهی مرغوب باشد٬ از همانها که خودت داری٬ نه از این جنسهای زمینی...
میدانی خدای مهربان من٬ امشب بعد از مدتها هوس کردم روی زمین کنار بقیع بنشینم و تا طلوع خورشید آسمان را نگاه کنم٬ دلم ناگهان تنگ شد برای کربلا و نجف٬ بی هیچ فکر قبلی! دلم برای تو هم تنگ شده٬ کجایی اینروزهای دلتنگی من؟ خیلی حرف دارم...خیلی... من که تو را ناراحت نکردم؟ حرف بدی نزدهام؟ فقط مدتی نبودی٬ بودی ولی ننوشتم از تو...حالا بیپرده مینویسم دوستت دارم٬ مهم نیست این پست فرق داشته باشد٬ اصلاً مهم نیست همه بخوانند که من چقدر دلتنگ شدم برای یک لحظه با تو بودن... امشب دلم خواسته بنویسم از تو٬ بگویمت که بیا با هم باشیم٬ من یکطرفه با آنکه آگاهم به بیوفایی خودم از تو خواهش میکنم مرا ببخشی و برگردی کنارم...
پ.ن.۳ خط اول+ خط۶ از مناجات منظومه حضرت علی.
+
تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 23:39 توسط خیاط باشی
صبح کاملاً پشیمون از قراری که با جانی گذاشتم رفتم سینما، هر چه اصرار کردم بریم دایره زنگی که بخندیم راضی نشدند، رفتیم زن دوم که بیشتر فکر کنیم! غیر از لوس بازی های یک ربع اول فیلم بقیه ش خوب بود، واقعیت بود، حداقل تا یکی دو ساعت بعد حرفی برای گفتن داشتیم٬ خانم نیکی کریمی هم خوش سلیقه (ترکیب شال و مانتو و آریشش فوقالعاده بود!) بهانه داده بود دست ما!
با جانی و خواهرش که تا 5/3 حرف زدیم٬ بعد رفتم مهمانی خانه عمه جان٬ به ریحانه اساماس زدم که عروسی نمیآم چون مهمونیام٬ بعد به عمه جان گفتم که عروسی دعوتم باید برم٬ به...به بقیه هم یه چیزایی گفتم! در عوض نشستم یک ساعت با زهره تلفنی حرف زدم٬ بهش گفتم خودت رو نباز٬ تو مسئول برداشت غلط دیگران نیستی٬ لازم نیست دائم به بقیه شرافتت رو ثابت کنی٬ از همین حرفها...
دارم خودم رو مجبور میکنم به حرف زدن٬ خیلی وقته حرف نزدم٬ ممکنه دیگه نتونم٬ ممکنه یادم بره...پس نه ملزمم به آموزش خیاطی نه به نوشتن داستان٬ دلم میخواهد روزمره بنویسم٬ زیاد!
با رویا که حرف میزنم از زندگی بیشتر خوشم میآید٬ امیدوار میشوم به دنیا که هنوز آدمهای مثل او دارد٬ کمتر تلفنی حرف میزنیم٬ شبها گفتگوی اینترنتی(چت) داریم٬ یکبار رویا میآید من نیستم٬ من میآیم رویا نیست٬ عادت نداریم قرار بگذاریم سر یک ساعت٬ چند شب که به هم نمیرسیم آخر رویا آفلاین میگذارد: «چرا خودت رو با من هماهنگ نمیکنی؟؟» از این لحن حرف زدنش خیلی خوشم میآید! من بعد از نیم ساعت لینک بازی و داستان خواندن خوابم میگیرد٬ رویا میگوید: «چی؟؟خوابت میآد؟؟ توهنوز این عادتت رو ترک نکردی؟؟» من از خنده میمیرم وقتی اینطور حرف میزند! همه چیز را یک جور دیگر میبیند٬ انگار یک جای دیگر نشسته٬ روی پله بالایی یا سر دیوار روبرویی٬ رویا کنار من نیست٬ یک جایی روی پشت بام است٬ یک چیزهایی را میبیند که هیچکس نمیبیند٬ همینش مرا جذب میکند!
وقتی حرف میزنیم تند تند اسم کتابها و نویسندههایی را میگوید که من هیچ کدامشان را نمیشناسم٬ هی لینک داستان کوتاه و پست طولانی میفرستد... من داد میزنم:«رویاااا بسه٬ اینا رو من نخوندم٬ هول میشم!»
- «هول میشی؟ مگه خواستگارن؟؟ کتابن!!»
هیچوقت آن جنبه لوس و ننر شخصیتت را تقویت نمیکند٬ با رویا که حرف میزنی باید متعادل باشی٬ بین جملههایش هیچ تعارف و چاپلوسی نیست٬ احتیاجی هم به این چیزها ندارد... حرفهایش آرامت میکند٬ شک نمیاندازد به دلت٬ نظرش را به صراحت میگوید٬ نظر مخالفش هم آزار دهنده نیست!
یک عادت خندهدار دیگرش این است که وقتی از کسی خوشش نیاید و تو در حرفهایت صد بار اسم آن آدم را بیاوری٬ رویا بعد هر صد بار میگوید:« من از این آدم خوشم نمیآد!» من واقعاً میخندم نه لبخند و نیشخند٬ خنده از ته دل! رویا طور دیگری مرا میخنداند٬ یک طور دیگر مرا به زندگی امیدوار میکند٬ ما هر بار که حرف میزنیم عهد میبندیم نویسنده شویم٬ جملات زیبای هم را تکرار میکنیم٬ جملات ناامید کننده و غیر منطقی را از دفترهایمان خط میزنیم٬ آدمهای مزاحم را از زندگیمان حذف میکنیم٬ با هم متولد میشویم٬ با درد٬ با شادی...گاهی فکر میکنم همه بایددر زندگیشان یک رویا داشته باشند٬ یک رویا که دنیا را از روی پشت بامش ببیند...
+
تاريخ پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 0:23 توسط خیاط باشی
|
روز اول:
: هوای خوبیه٬نه؟
- خیلی!
: بارون رو دوست داری؟
- کم!
: میای قدم بزنیم؟
- آره٬ بدم نمیاد...
قدم٬ خداحافظی٬ خانه!
روز دوم:
: چرا هیچی نمیگی؟
- من که دارم حرف میزنم!
: چرا خودتو میزنی به اون راه؟ چرا میخوای اذیت کنی؟
- کی؟؟من؟؟
: آره! پس کی میخوای جواب بدی؟؟
- به چی؟؟؟
: مسخره! از خود راضی!! تا کی میخوای منو به بازی بگیری؟؟
- (سکوت)
- (فک افتاده)
- (فشار به مغز و صدجا)
- (وبالاخره) به جان خودم نمیفهمم چی میگی؟ سوالت رو متوجه نشدم لابد! می خوای دوباره بپرسی؟
: دیروز اینهمه راه رفتیم نفهمیدی؟؟
- نه!!(خود خنگبینی مفرط)
: عادت دارید ناز کنید!!خوب حالا یه جور دیگه میگم!کی با مامانم بیام؟؟
- جانم؟؟؟؟
: باز داری خودتو میزنی به اون راه؟؟؟
- نه!!!!
: یعنی من باید مستقیم بپرسم "با من ازدواج میکنی؟" از رفتارم مشخص نیست؟؟
- چراااا!! من خنگم! شما مواظب شأن تون باشید!!
+
تاريخ چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 0:28 توسط خیاط باشی
|
مشت اول و دوم خیلی سنگین است٬ نه اینکه هوش و حواست به جاست٬ دیدن ضارب هم ضربه را دردناکتر میکند. شاید با خیال انتقام آرام شوی! مشت سوم و چهارم را که میخوری٬ گیجی٬ ولی باز دلت میخواهد بدانی چه کسی زد؟ دلیلش چه بود؟ با خیال قسمت و حکمت آرام میشوی. از ضربه پنجم به بعد دیگر هیچ چیز مهم نیست٬ دیگر نمیخواهی بدانی چرا؟ کی؟... سکوت میکنی٬ غرق میشوی توی خودت٬ به دنبال استحقاقت میگردی٬ چیزی درون تو باید پاسخگو باشد٬ گناهانت را مرور میکنی٬ اشتباهاتت را ... با هیچ خیالی آرام نمیشوی...
اینها را گفتم که بدانی من خیلی وقت است دو رقمی مشت میخورم٬ لازم نیست اینجا بنشینی قصه ببافی که اشتباه شد و چرا و چه! برو بگذار به زخمهایم برسم...
+
تاريخ سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 22:35 توسط خیاط باشی
هنوز هم میگویم تو بخند٬ زمین و زمان بنالد باز باکی نیست... به خیالت وقت میخواهد صدا زدن عشق بافته در تار و پودم؟ سخت است عاشقانه نویسی برای تو؟ گیرم زبان و چشم و گوشم پاک شده باشد از یادت٬ قلبم به نام تو نباشد٬ مهرت که به این سادگیها از دلم نمیرود عزیز دل...
+
تاريخ یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 12:51 توسط خیاط باشی
روز را اگر با دو آدم مسئلهسازِ متضاد گذراندی٬ اگر از صبح نصف تهران را گشت زدی و با دوبرابر ظرفیت چشم و گوشهایت زمین و زمان را رصد کردی٬ شب به دوتا آهنگ شش و هشت رضایت بده! رحم کن به مغزت...
+
تاريخ پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 0:4 توسط خیاط باشی
|
همانروز که گلهای پامچال را توی باغچه کاشتم٬ یک قیچی باغبانی هم دستم گرفتم و شاخههای زائد درخت انجیر را بریدم٬ بعد وقتی نگاهم به بندهای پیچیده دور قوزک پایم افتاد٬ با همان قیچی توی دستم همهشان را قطع کردم٬ مثل همیشه در یک لحظه٬ بدون فکر٬ ...تصور کنید صحنه خنثی کردن یک بمب ساعتی را٬ آن لحظه که سیم زمانسنج را قطع میکنند... آنروز من٬ درست مثل یک بمب ساعتی خنثی شدم...آرام گرفتم...؟
زمان در من متوقف شدهاست٬ به تاریخ تولد گلهای پامچال در باغچه!
این حرفها برای توجیه نبودنم کافی ست؟
+
تاريخ جمعه دوم فروردین 1387ساعت 23:17 توسط خیاط باشی
|
مجنونم و دلزده از ليليها
خيلي دلم گرفته از خيليها
آهنگ چاووشی یا عنوان این پست رؤیا ٬ نباید ورد زبان من باشد ولی هست! از همه کس و همه چیز شاکیام اینروزها! به جمله دوم نرسیده داد میزنم٬ بحث میکنم٬ دلیل و برهان ردیف میکنم...
یکروزهایی بالاخره با نقاط کور زندگیات روبرو میشوی٬ همان نق زدنهای مدامِ بقیه که خیال میکردی در کلاس شخصیتی تو جایی ندارد٬ همانها افتاده به جانت و هیچ هم مایل نیستی بقیه بفهمند تو الان با همین لبخند گشاد روی صورتت٬ در لجن اعتقادات و سنتهای مسخره دست و پا میزنی... یک روزهایی دست میکشی از اینکه مدام تکرار کنی من فرق میکنم٬ من روشنفکرم٬ اطرافیانم مرا درک میکنند... میپذیری که این مسیر خوش و خرم تو هم مثل همه مسیرها چاه دارد٬ دیوار دارد٬ اصلاً شاید تا آخرش همینطور دیوار باشد!
+
تاريخ دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 0:15 توسط خیاط باشی
|
از آفتهای دوریست٬ وقتی کسی را نمیبینی٬ حرف نمیزنی٬ چشمهایش را نمیخوانی... مینشینی به خیالبافی و دستکاری خاطرات! وجودش را به گند میکشی٬ محبتهایش را لاک میگیری٬ کاری میکنی که هیچ عزیزم و جانمی یادت نماند... یا برعکس! صفحات ناهمخوانش را پاره میکنی٬ سعی میکنی به یاد نیاوری چقدر مثل تو نبود٬ چقدر دوستت نداشت٬ چقدر دوستی نکرد...آدمها اینطور در تنهایی با شخصیت هم بازی میکنند٬ رفتارشان هم بر اساس خیالبافیشان متغیر است! آنوقت است که تو نمیفهمی برای چه مورد بیمهری عزیزترینت قرار گرفتی یا چرا ناگهان یک نفر از خیلی دور شیفتهات شدهاست! از خطای خیالپردازی ودستبردن توی خاطرات که چشمپوشی کنی٬ نتیجه میشود هزار فرصت از دست رفته برای بازگشت٬ هزار بازگشت بی نتیجه بر اثر خیال!
پ.ن.چاره هم دارد ٬ بماند برای بعد...
+
تاريخ جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 1:45 توسط خیاط باشی
|

Designed By: Neda.H
من این بچه کچلهام!
+
تاريخ جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 1:36 توسط خیاط باشی
|
این بازیهای وبلاگی جدید زیاد با حال و هوای وحشی من سازگار نیست٬ نه آدموار کتاب میخوانم که نیمه تمامهایش را بفهمم نه موسیقی گوش کردنم به بقیه میماند... کتابی را که شروع کنم به خواندن با زجر و گریه هم شده تمام میکنم!!( غیر از کتابهای درسی دانشگاه!)٬ آهنگ و موسیقی منتخب هم ندارم٬ سیستمم اینطور است که اگر از آهنگی خوشم بیاید آنقدر گوش میدهم تا حالم به هم بخورد! پس اصولاً همه آهنگهایی که ازشان متنفرم روزی عاشقشان بودم و همه آهنگهای مورد علاقه الانم را یک ماه بعد دوست ندارم( حساب شعر و موسیقی حرفهای و خواننده جدا باشد٬ خوب؟)
خلاصه اینکه من از این بازیها معافم! اگر فوتبال٬ زو٬ بالا بلندی٬ دستش ده(دست رشته!) و کلاً بازیهایی از این دست در وبلاگستان راه افتاد٬ حتماً شرکت میکنم٬ دعوتم کنید!
+
تاريخ چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 1:51 توسط خیاط باشی
|
دیشب تهران را به مقصد سوئیس ترک کردم، صبح رسیدم اینجا، عصر هم که یک چرت نیمساعته زدم٬ باز سوئیس بودم! حالا نشستم به جستجو در اینترنت حداقل کمی اطلاعات ابتدائی و منظره برای خواب امشب دست و پا کنم٬ حقیقتش دیشب و امروز خیلی خوش گذشت٬ واقعاً کشور زیبایی ست٬ هیچ بعید نیست بمانم!
+
تاريخ یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 0:40 توسط خیاط باشی
|
چیزی نمانده به پایان نمایش٬ من تمام حرکاتت را زیر نظر گرفتهام٬ توی جاده نگاهم به همه ماشینها هست٬ چشم از خطهای سفید بر نمیدارم٬ دیشب تا ساعت سه تمام نفسهای مادر را شمردم٬ صدبار لوله بخاری را چک کردم٬...اما تقریباً مطمئنم تو از جایی که فکر نمیکنم ضربهات را میزنی٬ تو خدای فرصتطلبی هستی!! همین روزهاست که بغضم بترکد٬ همین روزها که درهای آسمان به رویم باز شده٬ همین روزهای سراسر خوشبختی...پس زود باش! من منتظرم!
+
تاريخ جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 22:0 توسط خیاط باشی
بنایی تمام شد.
پ.ن.برای مریم: قرار است یک زبانی٬ حرفی یا کلمهای برای تشکر از تو پیدا کنم، خودت قبول داری که سخت است٬نه؟ما هنوز به هم عادت نکردهایم! هنوز احساس میکنم یک نفر دیگر ۵ ساعت تمام کنارم نشست و همه کدهای از یاد رفته را برایم تکرار کرد....تو از این اخلاقهای خوب نداشتی٬ از این مهربانیهای بیحساب! قبول کن که به یاد آوردن دوستیهایمان از یادآوری هزار خط کد و تگ سخت تر است...اینها را بگذار به حساب تعریف! اینکه من کمکم ...چقدر فراموش کردن سخت است خدا:(
+
تاريخ چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 0:45 توسط خیاط باشی
|
دو ساعتی هست که شدیداْ در حال مطالعه سورس وبلاگها و تمپلیتهای مختلف هستم! نتیجه کار این وبلاگ تستی ست! خودم که احساس می کنم جدای از نتیجه٬ سطح معلوماتم بینهایت افز