تبليغاتX
::خياط باشي::

خوب اینجا خياط خانه امن من است،هزار و يكمين رشته و علاقه ام خياطي ست، هر چيزي كه ياد مي گيرم را مي نويسم تا ماندگار بماند،هذيانهاي روزانه ام نيز گاهي از ذهنم در ميروند،جاري مي شوند اينجا...چاره اي نيست!

كپي برداري بدون ذكر منبع راهم كه همه گفتند كار جالبي نيست...
صفحه نخست
ايميل

 

Add to Google Reader or Homepage

آرشيو
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385

آرشيو موضوعي
روز نوشت
آموزش دامن تنگ
آموزشی برای همه
دامن فون
دامن برای افراد با کمر>90
شال حریر
مدل لباس
پرو
انتخاب مدل برای سنین مختلف
طرز ساخت روبان و گل لباس
کت،کله قند ومتر
مدل کت و دامن
انتخاب پارچه
شلوار
آستر کشی
آستین
مینی
بندو بندینک
طرح دامن و عروس
یقه مردانه
فوتهای خیاطی
ملاصدرا نویسی ها
تبدیل چادرمعمولی به چادر ملی
خیاطهای بدقول
دامن نیم کلوش
سفرنامۀ عراق
آموزش دوخت پیژاما
نمونه هایی از کار دست
يقه انگليسي
داستان کوتاه
دوخت مقنعه چانه دار
شب نوشت
كوتاه كردن شلوار
مادرانه
پاپیون روی لباس
کتاب نوشت

پيوندها
لانگ شات | چهار ستاره مانده به صبح | محمد رضا زماني | فلك را سقف بشكافيم | ييلاق ذهن | سيد مهدي حسيني | خانه اي از شن و مه  | گاهنامه | آبي كوچك آرامش | زهرا  | در مكاني خلوت | اي هفت سالگي | سوبان | آيينه و مهتاب | عسل و شكر  | سورئاليست | باغ بي برگي | خوابي در هياهو | جادوهاي رنگين كمان | حجم سبز |  | سردبير: خودم | دنياي کوچک | شلم شوربا | آشپز مدرن | خاطره | از اون بالا | راه نو | گوربان  | مدل ها | گالري ها | اشك و لبخند | مريم آي | يک ليوان چاي داغ | ترناس | بگذاريم و بگذريم | خیاطی و طراحی لباس | سايت دوخت | لباس ايراني | هگمتان | شادي تا بي نهايت | روزهاي بلند | باران تابستاني | ما مي گوييم | كلبه دنج  | بارش  | خوابگرد | يادداشت‌هاي يک دختر ترشيده | داستانک | کتاب در خانه | کاهو سکنجبین | لیست وبلاگ‌های به‌روز شده |
پینگ

  RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM




 
 

 

روی یک تپه شنی نشسته‌ایم٬ من و طاهر پاهایمان را جمع کردیم توی دلمان٬ بابا چون چاق است پایش را دراز کرده مثل دو تا پرانتز. بابا سرش پایین است و روزنامه می‌خواند٬ مثل همیشه که بیرون می‌رویم... هوا رو به تاریکی‌ست٬ زود به زود رنگش عوض می‌شود٬ تمام روز آسمان آبی‌ست ولی موقع غروب هی رنگ به رنگ می‌شود. من و طاهر ظاهر متفکر به خود گرفته‌ایم ولی توی دلمان به دنبال بهانه حرف زدنیم٬ آدم‌ها اطرافمان از تپه بالا و پایین می‌روند ولی توی ساحل روبه‌روی ما کسی توی آب نیست٬ بیشتر مثل ما نشسته‌اند به تماشای غروب دریاچه.

کمی پایین‌تر از ما سمت راست یک پله بالاتر از زمین مربع سیمانی کوتاهی ساخته‌اند با چند صندلی پلاستیکی و سقفی نارنجی٬  مجری بلندگو به دست ایستاده داخلش پشت به دریا٬ هیچ کس دیگری هم نیست ولی او مثل وقتی که جلوی دوربین باشد حرف می‌زند٬ من و طاهر هم‌زمان توجه‌مان به او جلب شده٬ می‌گویم: «بابا اون آقاهه دوربینش کجاست؟» طاهر سریع جواب می‌دهد: «دوربین روی ستون آلاچیق نصب شده٬ اتوماتیکه.» بابا آرام سرش را بلند می‌کند٬ چشمانش را ریز می‌کند و بعد دوباره سرش را پایین می‌اندازد. می‌گویم:«همون آقاهه‌ست که قبل اذون حرف می‌زنه٬ حالا اومده این‌جا!» طاهر نگاهش به دوربین خیره مانده آرام زمزمه می‌کند: «ما هم تو فیلم می‌افتیما» سرم را با سرعت می‌چرخانم طرفش:« نخیرم! دوربین سمت مجریه میخواد دریا بیفته پشتش وگرنه پشت به ما وایمیساد.» طاهر تنه‌ای می‌زند و با لجبازی می‌گوید:« نخیرم دوربین این طرفی‌ست.» هلش میدهم روی زمین و گلاویز می‌شویم٬ او می‌خندد و من سعی می‌کنم ثابت کنم که چرا دوربین طرف ما نیست٬ او باز می‌خندد و می‌گوید:«ببین!الان دارن دعوای ما رو ضبط می‌کنن» همان‌طور که روی شکمش نشسته‌ام و ضربه‌های زانویش تکانم می‌دهد برمی‌گردم طرف آلاچیق٬ اخم می‌کنم تا چراغ قرمز دوربین را ببینم٬ با زانو محکم می‌زند به کمرم:«دیدی؟» دوباره می‌پرم به سمتش و دست‌هایش را می‌خوابانم روی زمین٬ می‌گوید:« ندیدی مجری‌های تلویزیون می‌پرسن دوربین من کدومه؟ از رو چراغش می‌فهمن.»  دستش را از توی دستم می‌کشد بیرون٬ می‌چرخد و من را می‌اندازد زمین. دوباره به چراغ دوربین نگاه می‌کنم که به ما چشمک می‌زند٬ به بابا نگاه می‌کنم:«بابا راست می‌گه؟؟» پای بابا را تکان می‌دهم٬ بابا سرش را بالا می‌آورد و به دریاچه نگاه می‌کند که حالا موج می‌زند٬ طاهر همچنان روی شن‌ها دراز کشیده و می‌خندد٬ من مستأصل به بابا نگاه می‌کنم و بابا خیلی آرام می‌گوید:« الان موجها می‌رسند به کفش‌ها٬ برو کفش‌هایمان را بیار تا بگم.» طاهر از جا می‌پرد به سمت کفش‌ها٬ به دنبالش می‌دوم٬ یک موج بلند می‌آید به سمت کفش‌ها٬ ولی قبل از کفش من به زمین می‌افتد٬ بلافاصله موج بلندتری می‌شکند٬ طاهر کفش خودش و بابا را می‌غاپد و موج مستقیم روی کفش من می‌شکند٬ کفش‌های خیسم را برمی‌دارم و جیغ می‌زنم:« بابااااا!» می‌خندد و فرار می‌کند سمت بابا٬ من هم خودم را روی پای بابا جا می‌دهم و به دوربین نگاه می‌کنم که هنوز چراغش رو شن است. دامنم را روی پایم می‌کشم: «طاهر حالا قبل اذون دعوای ما رو نشون می‌دن؟ همه می‌بینن؟»

 

+ تاريخ سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 17:27 توسط خیاط باشی  | 

سلام

ببین خدا جان، تو خودت اگر یک شلوار لی نو بخری هی دلت نمی‌خواهد بدوی سر کوچه ماست بگیری یا الکی بروی مهمانی؟

دیدی که من 4 شنبه یک شلوار لی چروک خیلی قشنگ خریدم و چقدر خوشحال بودم؟ دیدی هفته پیش با چه زحمتی یک مانتو دوختم و فقط دکمه‌هایش مانده که بدوزم؟ حالا به نظر تو منصفانه است این دو روزی که دلم پر می‌زد با این مانتو شلوار نو بیرون بروم٬ مرا به تخت میخ کنی؟ من که همه قرص‌هایم را سر وقت خوردم٬ غذایم هم آبگوشت و کته ماست بود٬ فقط چهارشنبه ظهر کمی قیمه بادمجان خوردم که زیاد هم نبود٬ ولی این سومین روز است که توی رختخواب مانده‌ام به خاطر چهار تا لپه اضافی! به قول خانم دینی دبیرستان دور از حکمت نیست؟ تو که مثل ما لجباز نیستی٬ پس اجازه بده من این شلوار لی نو را بپوشم و بروم بیرون٬ حاضرم دو دوره تمام و کمال آبله‌مرغان+ یک دوره اریون+ هر چنددوره تو خواستی آنفولانزا را تحمل کنم ولی دیگر تا آخر عمر معده‌درد نگیرم٬ قول می‌دهم دختر خوبی باشم٬ با این شلوار نو جاهای بد نروم!

تو خودت معده داری؟ معده‌ات اسید دارد؟ دیدی چه طور تمام بدنم فلج می‌شود وقتی این اسید زیاد می‌شود؟

اصلاً بیا روراست باشیم٬ تو خودت دوست پسر داری؟ خوب اگر دوست پسرت یک‌روز تو را قال بگذارد و برود دردش کجای بدنت را فلج می‌کند؟ میگرن می‌گیری؟ خاله می‌گوید میگرن هم بالا آوردن دارد٬ ولی من فکر نمی‌کنم به بدی معده‌درد باشد٬ عمه می‌گوید قلب‌درد٬ شوک الکتریکی دارد و از همه دردها بدتر است! تو بگو این‌که دوست پسر آدم یکدفعه بگذارد برود٬ دردش به معده بزند بهتر است یا سر یا قلب؟ خوب مگر من مختار نیستم؟؟ خانم دینی دبیرستان می‌گفت ما مختاریم! من می‌خواهم این درد رفتن دوست پسرها بزند به نوک انگشت سبابه‌ام! و می‌خواهم درد رفتن و آمدن هیچ‌کس به معده‌ام نزند٬ ترتیبش را می‌دهی؟

 پس من الان با شلوار لی نو بروم برای مانتوی جدیدم دکمه بخرم؟ بروم؟ خوب شدم؟

 

خیلی دوستت دارم و هزار تا بوس:*:*:*

 

 

پ.ن. به لیست دردهای جایگزین دندان‌درد را هم اضافه کن ولی فقط دو بار!

 

 

 

 

+ تاريخ شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 12:40 توسط خیاط باشی  | 

 

همه چیز از سهمیه‌بندی بنزین شروع شد٬ همان شبی که مردم ریختند توی پمپ بنزین‌ها و تا سه و چهار صبح توی صف بنزین بودند٬ آن شب مجید هم رفت٬ من اصرار کردم که خانه بماند٬ می‌دانستم چیزی به او نمی‌رسد ولی نخواستم به رویش بیاورم٬ گفتم می‌رود صف طول و دراز ماشین‌ها را که می‌بیند٬ برمی‌گردد٬ آخر می شناختمش٬ آدمی نبود که توی صف منتظر بماند٬ اصلاً در جمع‌های بیشتر از 3 نفر تاب نمی‌آورد٬ توی بقالی اگر مشتری منتظر بود راهش را می‌گرفت می‌رفت یک مغازه خالی پیدا می‌کرد٬ برای همین بود که همیشه خرید خانه با من بود٬ یا همین پمپ بنزین اگر بیشتر از 4 تا ماشین توی صف بود٬ می‌گفت صبح ماشین را خانه می‌گذارم برو بنزین بزن٬ باد چرخ‌هایش را هم تنظیم کن! این‌طور آدمی بود! ولی آن شب رفت و اتفاقاً تا سحر هم پیدایش نشد! من هم بیدارنماندم٬ صبح که دیدم ماشین را گذاشته فهمیدم کاری از پیش نبرده.

از روزهای بعد که پمپ بنزین‌ها خلوت‌تر شد آخر شب‌ ماشین را می‌برد بنزین بزند٬ می‌گفت حدود دوازده- یک٬ پمپ بنزین‌ها خلوت است٬ من گاهی می‌نشستم تا بیاید٬ گاهی خوابم می‌برد٬ بعضی شب‌ها می‌پرسیدم دیر آمدی؟ بعضی شب‌ها جواب می‌داد صف شلوغ بود٬ بعضی شب‌ها جواب نمی‌داد... خلاصه وضعیت عادی شد تا اینکه چند هفته پیش یک ماشین سمند دوگانه‌سوز خریدیم٬ ظاهرش که چنگی به دل نمی‌زند ولی مجید می‌گوید هزینه‌های رفت و آمدمان نصف می‌شود٬ یک‌بار هم با قلم و کاغذ برایم توضیح داد که چقدر می‌توانیم صرفه‌جویی کنیم. من حرف‌هایش را بی‌چون و چرا قبول می‌کنم٬ درست است که اجتماعی نیست ولی از هزینه‌های زندگی سر در می‌آورد. چند هفته‌ست که عصرها بعد از اداره می‌رود بنزین می‌زند٬ دو سه ساعتی معطلی دارد٬ شب‌ها هم آخر وقت می‌رود توی صف گاز! می‌گوید مخزن گاز و باک بنزین هردو باید پر باشند٬ یک‌وقت دستگاه گاز‌رسانی ماشین ایراد پیدا کرد مجبور نشویم کنار خیابان پیت تکان بدهیم٬ من این حرف‌هایش را قبول دارم٬ از مکانیکی و ماشین سردر می‌آورد...خواهرم همیشه می‌پرسد شما چقدر سهمیه دارید؟ این‌همه که بنزین دارید چرا خانه ما نمی‌آيی؟ من جوابش را نمی‌دهم! از بچگی کمی حسود بود٬ به این‌که ما اینقدر سرمان توی حساب و کتاب است حسودی می‌کند٬ حتی شوهر خواهرم هم هر بار مرا می‌بیند سرش را تکان می‌دهد! یک‌بار می‌گفت شب‌ها با مجید برو پمپ بنزین!! او هم به اجتماعی شدن مجید حسودی می‌کند...

خوب که فکر می‌کنم می‌بینم سهمیه‌بندی بنزین برای ما خیلی هم بد نشد٬ رفتار مجید همیشه من را آزار می‌داد٬ درست است که دیر به دیر به گردش می‌رویم و دائم باید صرفه‌جویی کنیم ولی از این‌که مجید را این‌طور می‌بینم احساس غرور می‌کنم! همین امروز عصر که برای بنزین زدن رفت خیلی احساس دلتنگی کردم٬ دلم خواست با بچه‌ها می‌رفتیم خانه خواهرم! باور نمی‌کنید ولی مجید انگار به همه احساسات من آگاه باشد سوئیچ را جا گذاشته بود...

 

 

+ تاريخ جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 0:50 توسط خیاط باشی  | 

 

ماهی سیاه هیجان‌زده است٬ دائم خودش را به شیشه آکواریوم می‌کوبد٬ تمام طول و عرض را شنا می‌کند٬ روزی چند بار می‌افتد دنبال ماهی قرمز٬ آنقدر می‌چرخد و تاب می‌خورد تا لب‌هایش را ببوسد...ماهی قرمز فرار می‌کند٬ همان لحظه که لب‌هایشان روی هم می‌افتد ماهی قرمز سرش را برمی‌گرداند... ماهی سیاه کلافه می‌شود٬ می‌رود کف آکواریوم سرش را می‌کوبد به سنگ‌ها٬ چند ساعت همان پایین می‌چرخد و با ماهی‌های دیگر درددل می‌کند٬ بعد بالا می‌آید٬ از حبابهای روی آب می‌خورد٬ سرش را از آب بیرون می‌آورد٬ به گمانم لبخند هم می‌زند... ماهی قرمز همیشه روی یک مدار شنا می‌کند٬ حتی بالا و پایین هم نمی‌رود٬ یکنواخت و آرام٬ بی‌تفاوت نسبت به ماهی‌ها٬ حباب‌ها٬ شعاع‌های نور...هیچ چیز را نمی‌بیند٬ به گمانم لبخند هم نمی‌زند...

یک روز ماهی قرمز خودش را روی آب می‌بیند٬ آب آکواریوم پایین آمده٬ ماهی قرمز ناخواسته حباب می‌خورد٬ نا خواسته سرش از آب بیرون می‌‌آید٬ نا خواسته می‌خندد٬ دلش بوسه می‌خواهد٬ برمی‌گردد به محدوده شنای خودش و منتظر ماهی سیاه می‌ماند٬ ماهی سیاه نمی‌‌آید٬ ماهی قرمز بی‌تاب می‌شود٬ سرش را به سنگ‌های کف آکواریوم می‌کوبد٬ با ماهی‌های دیگر حرف می‌زند٬ ماهی‌های دیگر از مرگ یک ماهی‌کوچک سیاه خبر می‌دهند٬ یک ماهی بی‌قرار...

 

 

پ.ن.

 

 

+ تاريخ دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 20:35 توسط خیاط باشی  | 

 

لم داده‌ام روی مبل٬ با یک دست کانالها را شخم می‌زنم٬ با یک دست SMS! هر صدای خوشایندی که به گوشم می‌خورد سرم را از روی گوشی بلند می‌کنم و نیم‌نگاهی به صفحه تلویزیون می‌اندازم... پدربزرگ با هیجان از سفرهایش تعریف می‌کند٬ به چشم‌هایش خیره نمی‌شوم ولی حواسم به داستانش هست٬ مادربزرگ با لبخند ریز حرکات مرا زیر نظر گرفته٬ می‌خواهم نگاهم را از او هم بدزدم که یک لحظه قفل می‌شود روی چشمهایم٬ زیر لب می‌گوید این موبایل رو بذار کنار یه چیزی بخور! چشمی می‌گویم از سر ناچاری...

همین‌که برای آوردن میوه و آجیل بلند می‌شوم همه حرفهایشان را قطع می‌کنند٬ شروع می‌کنند به تحلیل وضعیت من! خشک شدی٬ موهات بهتر شده٬ دستهات هنوز لاغره٬ صورتت سیاه شده...و سوالهای تکراری٬ رژیم داری؟ میوه نمی‌خوری؟ موهات رو کی کوتاه کردی؟... که من فقط در جوابشان لبخند می‌زنم... زود می‌نشینم تا برگردند سر صحبت قبلی‌شان.

مادربزرگ می‌پرسد آجیلمان خوب است؟ سرم را تکان می‌دهم٬ بله. می‌گوید امسال به خاطر تو کشمش ریختم! هرکس هم پرسیده چرا آجیلتان کشمش دارد٬ گفتم که تو پارسال گفتی... می‌خندم...کشمش را می‌چسبانم روی مغز پسته و توی دهانم می‌گذارم٬ بعد رو به مادر‌بزرگ می‌گویم یعنی پارسال بلند فکر کردم؟ سر در نمی‌آورد٬ حرفش را برای بقیه تکرار می‌کند...کشمش‌ها را روی بادام و پسته می‌چسبانم و می‌خورم... توی این فکرم که زندگی‌ام کشمش دارد؟ یا همه چیز خشک و شور شده؟...خدا یادش هست هر سال توی زندگی‌ام کشمش بریزد؟ اصلاً من خودم کشمشم؟ توی آجیل هستم؟

مادر بزرگ بشقاب میوه را به طرفم گرفته٬ کجایی باز؟ چرا نمی‌خوری؟؟ با نگرانی کاسه را نشانش می‌دهم٬ کشمش زندگی‌ام تمام شده!

 

 

پ.ن.

 

 

 

+ تاريخ سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 1:10 توسط خیاط باشی  | 

 

خانم مسئول با همان اخم همیشگی پشت میز می‌ایستد٬ انگشتهایش را ریتمیک روی میز می‌زند٬ یعنی که منتظر است. دستم تا آرنج توی کیف است بلکه گوشی‌ام را زودتر بیرون بکشم٬ سارا زودتر از من گوشی و کیف پولش را روی میز می‌گذارد٬ بعد از کلی خم و راست شدن گوشـی را پیـدا می‌کنم٬ دکمه‌هایش را بی‌هدف می‌زنم تا یادم بیاید می‌خواهم چه کار کنم! سارا می‌پرسد خاموش می‌کنی؟

-نه٬ سایلنت کردم.

کیف پولم را زود پیدا می‌کنم٬ خانم مسئول می گوید به شما شماره دادم؟ سرم را تکان می‌دهم، یعنی که نه! شماره جدیدی بیرون می‌آورد٬ دستم را که دراز می‌کنم می‌بینم یک شماره توی مشتم است!

- انگار شماره دارم!

خانم مسئول چپ چپ نگاهم می‌کند و می‌گوید بده به خانم پشت سرت! دستپاچه شماره را به مائده می‌دهم٬ سارا سقلمه می‌زند که زود باش! به دنبالش راه می‌افتم٬ خانم مسئول صدا می‌زند٬ کارتتان را ندادید خانم! برمی‌گردم سر میز٬ با خیال راحت دست می‌برم جای همیشگی کارت٬ جیب جلوی کیف.

نیست! تمام کیف را زیرو رو می‌کنم٬ خانم مسئول پایش را ریتمیک به زمین می‌زند، یعنی که خسته شده! یکدفعه خیره می‌شوم به چشمهایش٬

- کارت توی کیف پولمه!

کلافه از توی کشو کیسه کیف و موبایلم را پیدا می‌کند٬ کارت را به دستش می‌دهم و سعی می‌کنم با سرعت دور شوم! دم در رختکن که می‌رسم صدای خانم مسئول را می‌شنوم که داد می‌زند

:خانم شما کمد لازم نداشتی؟

برمی‌گردم طرفش٬ مات نگاهش می‌کنم!

-چرا !

 کلید کمد را به طرفم می‌گیرد و در حالیکه سعی می‌کند اخمهایش را حفظ کند می گوید

:امروز یک چیزیت میشه شما!

سارا از توی رختکن داد می‌زند: امروز فقط؟؟

می خندم و فکر می‌کنم چقـــــدر این روزها حالم خوب است...

 

 

+ تاريخ دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 15:32 توسط خیاط باشی  | 

 

این یخهای چسبیده به کف پیاده رو که باعث شده همه مثل پنگوئن راه بروند،

آن برفهای چرک و سیاه کنار اتوبان که اندازۀ یک دوزاری از سفیدی روز اولشان باقی نمانده،

این دخترک چاق روی صندلی کنار من که علاوه بر چربیهایش چند لایه کت و پالتو هم پوشیده...

آن مردم کنار خیابان که برای تاکسی سرک می کشند،صورتشان را لابه لای صددور شال پیچیده اند، فین و بخار دهانشان می چسبدبه پرزهای شال...

این دخترک چاق که سر هر پیچ خودش و 100 کیلو لباسش آوار می شوند روی تن من...

آن پیرمرد توی صف نان که گوشهایش قرمز شده و یقۀ همۀ گرمکنهایش به نوبت پیداست،با این حال سعی می کند لرزیدنش را پنهان کند...

این دخترک که دستش را گذاشته روی پای من و من حتی جاندارم سر بچرخانم و چپ چپ نگاهش کنم...

آنهمه شال و دستکش و پالتوی ست نشده، این سرمای عجیب که اختیار و ابتکار را از همه زنان و دختران گرفته، آنقدر که حواسشان بیشتر به فینشان باشد تا تجدید رژ...

آن ماشینهای چرک وگلی که به گلگیرشان قندیل سیاه آویزان است و هزار بار جلوی هم می پیچند...

این دخترک که تازه می خواهد از جا بلند شود و من چشمهایش را از لابه لای کلاه و شال می بینم،

این چشمهای ریز،

آن عینک ته استکانی،

این دهان نیمه باز...

امروز اصلاً روز خوبی برای بیرون رفتن نبود، مخصوصاً  آنکه می خواستم تمام زشتی این شهر را برسرش فریاد بزنم کودک معصوم کند ذهنی بود که مادرش از کنار در اتوبوس فریاد می زد "ملیکا پیاده شو!".

 

+ تاريخ چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 16:16 توسط خیاط باشی  | 

 

اوائل زمستان کنار سطل آشغال کلاس پرتقالم را پوست می کندم، همانجا می ایستادم و هزار تا هسته را یکی یکی تف می کردم توی سطل، چند هفتۀ اول روشم چپاندن پرتقال توی دهانم بود، آنهم درسته!...آن موقع هم به فکرم رسیده بود چرا پرتقال من اینهمه هسته دارد ولی تو یکبار هم گذرت به سطل نمی افتد، ولی به خودم می گفتم  لابد همۀ هسته ها را قورت می دهی، لابد مادرت نگفته که این کاربرای معده ات ضرر دارد!

هر روز تماشایت می کردم وقتی با انگشتانی بلند و کشیده پرتقال پوست می کندی،حسرت می خوردم به آن دستهای تمیز که نرم و آرام پرتقال را پرپر می کند و به دهان می گذارد، بدون اینکه یک قطره آب از دستش بچکد، بدون اینکه حتی بوی پرتقال همه جا را بردارد...با آنهمه نگاه،حداقل فهمیدم که پوست پرتقال را از قبل توی خانه قاچ می زنی،...

 بعد از آن کشف بزرگ پرتقال را سر نیمکت با دقت تمام پوست می کندم، اما بازهم با همان چنگ اول، آبش همراه با چرکهای دستم جاری می شد ، با آنهمه جان کندن وحساب و کتاب، بازقبل از اینکه همۀ پوستش را بکنم تکه پاره بود کف دستم! بعد می رفتم زیر میز با همان آب چرکها و پوستهای کنده نشده پرتقال را در دهان می گذاشتم،... خیلی دلم می خواست کلش را توی سطل بیندازم ولی مادرم تأکید کرده بود این کارها اسراف است، حتی بارها گفته بود خوراکی ام را با دوستانم تقسیم کنم! من دلم می خواست به حرف مادرم گوش کنم، اما راستش هیچ بار کار به پر پر کردن پرتقال نرسید، تقسیم نمی شد لامذهب... تا آخر روز هر زنگ تفریح دستهایم را باآب سرد و صابونهای آب شدۀ حیاط می شستم تابوی پرتقال ندهم ، ولی بویش تا عصر همراهم بود. من از همان روزها از پرتقال متنفر شدم، از بوی تندش، از ترشی اش، از هسته های بزرگ و نوک تیزش که گلویم را زخم می کرد...

سالهای بعد به هزار ترفند مادرم را راضی می کردم که خوراکی ام سیب باشد...اگر در خانه بود...

اینها را گفتم که بدانی من دیر فهمیدم پرتقال من و تو فرق دارد، خیلی دیر!وقتی درس و مدرسه تمام شد! هنوز وقتی پرتقالهای بزرگ را نگاه می کنم که توی دلشان پر از بچه است یاد تو می افتم، یاد آن انگشتان تمیز و پرهای پرتقال...گاهی خودم را سرزنش می کنم که چطور آنهمه هسته را قورت دادم و هیچ کس به من نگفت پرتقال تو هسته ندارد...

 

+ تاريخ چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 0:17 توسط خیاط باشی  | 

 ...

همه چيز خسته كننده شده، اين دخترها و پسرها تا كي مي خواهند قر و غمزه بيايند؟ چه چيز به خوردشان داديم كه خوابشان نمي گيرد؟ نياز انسان به جلب توجه هم بد دردي ست! خدا رو شكر كه امشب اين نيازم مرتفع شده وگرنه من هم الان وسط بودم...اين پسرك هم انگار خسته شده! لم داده روي مبل ،از همين بالاي سن دست تكان مي دهد! فكر كنم با هم خسته مي شويم، به هر حال اين هم يك تفاهم است!خستگي همزمان از رقص!!...

سرم را به طرفش مي برم، همه زير چشمي نگاهمان مي كنند، به خيالشان مستي كار دستمان داده! از قصد حركتم را آهسته مي كنم ،چه جالب  همه نگاهها به ماست! آب دهنشان راه افتاده...

آروم مي گم: ببين!

-هوم.

:به نظرت مي شه الان يه سيگار كشيد؟؟

-چرا كه نه! پاكت سيگار را از جيب كتش بيرون مي آورد،بيخيال تعارف مي كند!با دست ديگر فندكش را بيرون مي آورد و سيگارم را روشن مي كند.يكي هم براي خودش...يك لحظه مكث مي كند، انگار او هم متوجه نگاه بقيه شده باشد مي گويد: ببين

-هوم

:بيا سيگارم را با سيگار تو روشن كنم!یه صحنه رومانتیک می شه!

-راست مي گي! بيا !

واين دومين تفاهم بود،شاید هم آخرین!کسی چه می داند،امشب مي تواند هم آغاز باشدهم پایان...

+ تاريخ سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 0:0 توسط خیاط باشی  |