تبليغاتX
::خياط باشي::

خوب اینجا خياط خانه امن من است،هزار و يكمين رشته و علاقه ام خياطي ست، هر چيزي كه ياد مي گيرم را مي نويسم تا ماندگار بماند،هذيانهاي روزانه ام نيز گاهي از ذهنم در ميروند،جاري مي شوند اينجا...چاره اي نيست!

كپي برداري بدون ذكر منبع راهم كه همه گفتند كار جالبي نيست...
صفحه نخست
ايميل

 

Add to Google Reader or Homepage

آرشيو
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385

آرشيو موضوعي
روز نوشت
آموزش دامن تنگ
آموزشی برای همه
دامن فون
دامن برای افراد با کمر>90
شال حریر
مدل لباس
پرو
انتخاب مدل برای سنین مختلف
طرز ساخت روبان و گل لباس
کت،کله قند ومتر
مدل کت و دامن
انتخاب پارچه
شلوار
آستر کشی
آستین
مینی
بندو بندینک
طرح دامن و عروس
یقه مردانه
فوتهای خیاطی
ملاصدرا نویسی ها
تبدیل چادرمعمولی به چادر ملی
خیاطهای بدقول
دامن نیم کلوش
سفرنامۀ عراق
آموزش دوخت پیژاما
نمونه هایی از کار دست
يقه انگليسي
داستان کوتاه
دوخت مقنعه چانه دار
شب نوشت
كوتاه كردن شلوار
مادرانه
پاپیون روی لباس
کتاب نوشت

پيوندها
لانگ شات | چهار ستاره مانده به صبح | محمد رضا زماني | فلك را سقف بشكافيم | ييلاق ذهن | سيد مهدي حسيني | خانه اي از شن و مه  | گاهنامه | آبي كوچك آرامش | زهرا  | در مكاني خلوت | اي هفت سالگي | سوبان | آيينه و مهتاب | عسل و شكر  | سورئاليست | باغ بي برگي | خوابي در هياهو | جادوهاي رنگين كمان | حجم سبز |  | سردبير: خودم | دنياي کوچک | شلم شوربا | آشپز مدرن | خاطره | از اون بالا | راه نو | گوربان  | مدل ها | گالري ها | اشك و لبخند | مريم آي | يک ليوان چاي داغ | ترناس | بگذاريم و بگذريم | خیاطی و طراحی لباس | سايت دوخت | لباس ايراني | هگمتان | شادي تا بي نهايت | روزهاي بلند | باران تابستاني | ما مي گوييم | كلبه دنج  | بارش  | خوابگرد | يادداشت‌هاي يک دختر ترشيده | داستانک | کتاب در خانه | کاهو سکنجبین | لیست وبلاگ‌های به‌روز شده |
پینگ

  RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM




 
 
 

لیلا لباسش را بالا گرفته و فوت می‌کند به دلش. با اتو سوزانده دلش را...

 

+ تاريخ دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 12:53 توسط خیاط باشی  | 

 

اصلاً  روزی هست که روز زن نباشد؟

+ تاريخ سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 1:33 توسط خیاط باشی  | 

 

آدم‌ها همین که می‌فهمند چیزی برای مخفی کردن نداری از تو دور می‌شوند.

 

+ تاريخ شنبه یکم تیر 1387ساعت 1:45 توسط خیاط باشی  | 

 

با چهره‌ای نگران و درهم می‌پرسد «این بود؟؟» سرم را تکان می‌دهم که آره٬ بعد همان‌طور که توی چشم‌هایش دنبال تأیید می‌گردم٬ می‌پرسم«چیه؟چشه؟» اخم‌هایش باز نمی‌شود٬ حرف می‌زند و معنی تمام حرف‌هایش یعنی خوب نیست. شانه‌ام را بالا می‌اندازم می‌گویم «همینه دیگه! تازه این نرمالشونه بقیه رو ببینی چی می‌گی!» جواب نمی‌دهد٬ من هم طوری لبخند می‌زنم انگار نظرش مهم نیست.

***

توی راه حرف‌هایم را جمع و جور می‌کنم٬ یک طوری از سر سادگی می‌گویم «ما با هم خیلی فرق داریم٬ می‌دونستی؟ یعنی اصلاً هم تفاهم نداریم...» می‌ایستد و من را که چند قدم جلوتر رفتم نگاه می‌کند٬ «خوب که چی؟؟» تا می‌آیم جوابی دست و پا کنم می‌گوید «هان؟که چی؟ یعنی حالا طلاق می‌خوای؟؟» خنده‌ام می‌گیرد٬ اول لبخند و بعد انگار همه چیز را فهمیده باشم قهقهه می‌‌زنم! 

***

فرق یعنی فاصله٬ طی شدنی‌ست.

نشد هم نشد٬ خورشید و زمین سر جایشان بمانند بهتر است...

 

 

+ تاريخ پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 10:8 توسط خیاط باشی  | 

 

جسی از مرگ پاپ ژان بیست و سوم ناراحت بود٬ واقعاً هم ناراحت بود و دلش می‌خواست سرش را روی شانه کسی بگذارد و گریه کند٬ لینی به موقع به دادش رسید و آرامش کرد. باید این کتاب را بخوانی تا بفهمی که عاشقت نیستم! این‌که راحت اجازه می‌دهم روی تنم بالا و پایین بروی از عشق نیست. تو به طور اتفاقی٬ هر بار٬ وقتی می‌رسی که پاپ مرده‌است. می‌خواهم بدانی عاشقت نشدم و این‌که هر صبح تلفن می‌زنم و حالت را می‌پرسم کاملاً عادی‌ست٬ حتی وقتی می‌پرسم حمام رفتی یا نه٬ خیال برت ندارد که عاشقت شده‌ام٬ من فقط کمی وسواس دارم و به این سادگی‌ها عاشق نمی‌شوم.

 

 

+ تاريخ سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 0:16 توسط خیاط باشی  | 

 

هنوز در جستجوی کبریتم که به تلفن زنگ می‌زند٬ پله‌ها را با روشنی موبایل پایین می‌روم٬ چند بار پایم سر می‌خورد٬ توی هر پاگرد دعا می‌کنم کسی از واحدش بیرون نیامده باشد. در را که باز می‌کنم نور موبایل خاموش می‌شود. دستی سنگین می‌خواباند توی گوشم؛ روسری‌ات کو؟

 

+ تاريخ جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 23:44 توسط خیاط باشی  | 

 

دیشب خوابت را دیدم٬ هردو بی‌نهایت شاد بودیم. یک چیزی توی دل من می‌گفت نه! آن‌قدر گفت تا بیدار شدم. توی دل تو هم گفت؟

 

+ تاريخ پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 23:58 توسط خیاط باشی  | 

 

گفت آدم تصمیم نمی‌گیره نویسنده باشه، آدم نویسنده هست! بعدش پرسید تو واقعاً این‌قدر خنگی یا خودت رو گول می‌زنی؟ منم گفتم نمی‌دونم٬ واقعاً هم نمی‌دونستم...

  

+ تاريخ یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 11:45 توسط خیاط باشی  | 

 

می‌بینم که می‌‌شکنی. آن روز که می‌فهمی بیش از همه آدم‌های زندگی‌ام عاشق تو بودم، آن روز به جای این‌که به خود ببالی خرد می‌شوی، قلبت تیر خواهد کشید، زانوانت خم خواهد شد و سراسیمه به دنبال جایی می‌گردی تا تمام تصورات باطلت را بالا بیاوری... آن روز دیگر برای همه چیز دیر شده .

 

+ تاريخ شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 20:40 توسط خیاط باشی  | 

 

نیروی مقاومت یک انسان درست همان‌قدر است که از او انتظار مقاومت دارند.

    

 

                                                                                   نادر ابراهیمی- آتش بدون دود

 

 

پ.ن. شاید دورترها یا همین دوروبر کسی مخفیانه به من امیدوار است.

 

+ تاريخ جمعه دهم خرداد 1387ساعت 17:1 توسط خیاط باشی  | 

 

: اگه برگشتم می‌تونم بیام خونه‌ت؟

- چرا که نه؟ حتماً بیا!

: همسایه‌ها٬ دوست و آشنا چی می‌گن؟

- از کجا قراره بفهمن؟ حواسم هست.

: پس میام٬ کی بیام بهتره؟

- هروقت دوست داشتی.

:چرا زر می‌زنی پری؟؟؟ خودم می‌دونم که نمی‌شه بیام!

- مگه تو زر نمی‌زنی؟؟ اصلاً امکان داره برگردی؟

: نه ولی دلم می‌خواد خیال کنم برمی‌گردم.

: پس خفه‌شو بذار منم خیال کنم اگر برگشتی میای خونه من.

 

 

+ تاريخ شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 0:3 توسط خیاط باشی  | 

 

 

وقتش نرسیده هنوز؟

تو از غرورت دست بکشی

و من از تمام آن‌چه تو را آزار می‌دهد؟

 

 

+ تاريخ چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 0:30 توسط خیاط باشی  | 

 

تصور این‌که یک روز یک نفر این عشق‌های خرد و ریز مرا سامان ‌دهد به وحشتم می‌اندازد٬ نه این‌که من نخواهم٬ او نمی‌تواند...

 

 

+ تاريخ یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 11:13 توسط خیاط باشی  | 

 تعلیق یعنی آویزان ماندن خواننده تا انتهای داستان؟؟ پس رحم و مروتتان کجا رفته؟ انسانیت چه می‌شود؟

 

+ تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 23:26 توسط خیاط باشی  | 

 

 

 جلوی آینه ایستاده لباس‌هایش را می‌پوشد٬ می‌پرسد: خیلی آدم گ*هی‌ام٬نه؟ دست‌هایم را دور بالش حلقه می‌کنم٬ خنکی ملافه‌های سفید می‌رسد به زیر پوستم٬ دلم نمی‌خواهد حرف بزنم٬ از توی آینه نگاهش می‌کنم... کتش را می‌پوشد و کنار تخت می‌نشیند :نه؟ با صدای گرفته جواب می‌دهم نه! بلند می‌شود که برود دستش را می‌گیرم٬ آرام زمزمه می‌کنم این‌ گناه نیست٬ کثافت‌کاری نیست٬ بیچارگیه! ما فقط بیچاره‌ایم...

 

 

پ.ن.عنوان از وسط یک پست رویا!

+ تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 1:25 توسط خیاط باشی  | 

 

خدا جان امروز یک کیلو از خوشمزه‌ترین نعمت‌هایت را دور ریختم٬ مرا ببخش٬ راستش این یک کیلو نعمت داشت به قیمت تباه شدن پنج شش کیلو از نعمات دیگرت تمام می‌شد٬ تصمیم گرفتم باقی باقالی‌ها را توی سطل بریزم بلکه هم از نعشگی‌مان کم شود و هم کمی نبات بماند برای دردهای واجب‌تر...

 

 

+ تاريخ جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 0:15 توسط خیاط باشی  | 

...

: خوب اشتباه گفتی مردها دامادی می‌کنن نه عروسی.

- به نظر من که همه عروسی می‌کنن٬ چون هیجانش بیشتره.

: نه! مردها داماد می‌شن٬ عروس که نمی‌شن!

- خوب داماد می‌شن ولی عروسی می‌کنن.

: ول کن دیگه! جفتش هیجانش زیاده.

...

 

 

 

+ تاريخ پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:47 توسط خیاط باشی  | 

 

زُلمه!

 

پ.ن. زل+م+ه٬ به ضم ز٬ فتح ل٬ کسر م و به معنای دلم می‌خواهد زل بزنم به این صفحه و حرف‌هایم را نگویم...

 

+ تاريخ چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:53 توسط خیاط باشی  | 

 

مثل آدم‌هایی که دست یا پایشان قطع شده‌است و تا مدت‌ها پایی که نیست درد می‌کند٬ دستی که نیست می‌سوزد... دلتنگی می‌شود جای خالی یک نفر که نیست.درد دارد٬ سوز دارد و اشک.

 

+ تاريخ یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 2:21 توسط خیاط باشی  | 

 

تو این آهنگ "من اگه نباشم" آقایان(؟) کامران و هومن٬ آخرش معلوم می‌کنه من باشم؟ نباشم؟ اصولاً کی باشه بهتره؟

 

 

+ تاريخ جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:53 توسط خیاط باشی  | 

 

من روی دستشوئی رفتن شخصیت‌های داستانم حساسم٬ حداقل هر دو ساعت یک‌بار همه‌شان را می‌فرستم...

 

+ تاريخ جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:21 توسط خیاط باشی  | 

 

چند سال پیش٬

زندگی٬ درخت٬‌ گل٬ قاصدک٬ پروانه...

بعد یک روز یادم نیست خم شدم بندهای کفشم را ببندم٬ یا حواسم رفت به قارقار یک کلاغ٬

بیابان٬ ریگ٬ عقرب٬ چاه٬ عطش...

زمین برگشت یا دوره‌اش گذشت؟

 

 

+ تاريخ چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 2:50 توسط خیاط باشی  | 

 

خودم به تازگی کشف کرده‌ام که چندتایی از مینیمال‌های معروف خدا در سوره طلاق آمده است٬ اصلاً هم ربطی به طلاق و جدایی ندارد.

 

 

پ.ن. یعنی انتظار دارید کشفم را مفت و مجانی بنویسم؟زحمت بکشید قرآن خاک خورده سر طاقچه را باز کنید بلکه ما هم به مراتب بالاتری از بهشت دست پیدا کنیم با این تبلیغ.

 

+ تاريخ چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 2:12 توسط خیاط باشی  | 

 

: خودشم یه بار حرف بد زد!

- چی گفت؟ ک داشت؟

: نه! تو یکی از پست‌هاش٬ یه چیزی رو اشاره کرده بود...

- اگه ک نداشت که حرف بد نیست!

: مگه خر حرف بد بود که منو دعوا کرد؟

- نه! من که نمی‌گم خر حرف بده! به نظرمن گ*ه هم حرف بد نیست! لازمه!

...

 

+ تاريخ پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 2:2 توسط خیاط باشی  | 

 

از جلوی مغازه‌های پرده‌فروشی رد می‌شوم٬ تمام تلاشم تصویر‌سازی خودم است درحالی‌که پرده‌های اتاق خواب خانه‌ام را انتخاب می‌کنم٬ تصویر از همان اول برفک است...

فکر می‌کنم اگر روزی کارم به این‌جا کشید٬به چرخ زدن توی مغازه‌ها و خرید زرق‌وبرق... آن‌قدر انعطاف دارم که خودم را مجبور کنم... تن می‌دهم به زن بودن...

 

 

+ تاريخ چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 23:40 توسط خیاط باشی 

 

خدا تو را گرفته‌بود٬

امن یجیب می‌خواندیم٬

لب می‌زدیم٬

صدایمان گرفته‌بود٬

التماس می‌کردیم٬

نفرینشان گرفته‌بود٬

اشک می‌ریختیم٬

برگشتی نبود٬

خدا تصمیمش را گرفته‌بود...

 

 

+ تاريخ چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 23:33 توسط خیاط باشی 

 

هوس دارم یک بار دیگر در اوج هیاهوی مهمانی‌ها خوابم ببرد٬ صبح که بیدار می‌شوم توی رختخوابم باشم و از همانجا داد بزنم: "مامااااان دیشب کِی خوابم برد؟کی منو بغل کرد؟؟"

بعد که مامان تعریف می‌کند٬ شیرین بخندم که چقدر هیچ چیز یادم نیست... دلم فراموشی‌هایی از این دست می‌خواهد...

 

 

+ تاريخ چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 23:11 توسط خیاط باشی 

 

تا هفت پشت از خانواده ما٬ از هر طرف مادری و پدری٬ بیشتر از ۱۰ سال است کسی به سربازی نرفته! روزها فکرم نوشتن٬ خیاطی و کتاب‌ است٬ که هیچ ربطی به سربازی ندارند... آن‌وقت من دیشب خواب دیدم رفتم سربازی و باقی قضایا...

 

پ.ن.قالب ترکیده! دلیلش را هنوز نفهمیدم، سوال نفرمایید!

 

+ تاريخ چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 15:53 توسط خیاط باشی  | 

 

ساناز دامن عروس را پوشیده برای پرو٬ راه می‌رود دور سالن تا ما عیب‌های دامن را بگیریم٬ نخ‌های اضافی را قیچی کنیم یا جاهایی که تور کنار می‌رود را کوک بزنیم... طاها گردنش را کج کرده و با حسرت به ساناز نگاه می‌کند٬ میگوید: «مامااان؟ پس تو کی عروس می‌شی؟؟؟»  

 

در هیاهوی خنده‌ها طاها هنوز مات تصویر مادرش و من مات آرزوی ترش و شیرین یک کودک 4 ساله٬ در این فکرم که شاید این جدایی‌ها و وصل‌های دوباره٬ آرزوی برآورده شده یک طاها باشد که فقط دلش می‌خواسته مادرش عروس شود...

 

 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 15:30 توسط خیاط باشی 

 

تقویت می‌کنیم آن بعد شخصیتی‌مان را که شانه‌هایش را بالا می‌اندازد و سوت‌زنان می‌گذرد٬ به امید اینکه زمان یا شاید هم خود حکیمش دست ببرد توی ذهن آدم‌ها و تفکرات کپک زده‌شان را فرچه بکشد...

ما که از کت‌وکول افتادیم!

 

 

+ تاريخ شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 2:19 توسط خیاط باشی  | 

 

مطمئنم مرگ اصلی، همان‌که تو عزرائیلش نیستی، هزار بار شیرین‌تر از مردن‌های هر روزۀ من است!

 

 

 

 

+ تاريخ یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 0:25 توسط خیاط باشی 

 

من: خوبی؟

تو: آره٬ ممنون.

یک هفته بعد:

تو: زنده‌ای؟

من: اوهوم.

یک هفته بعدتر:

من: هی!

تو: هوم؟

...

..

.

از این فراموشیِ ناگزیر٬

شادم؟

 

 

+ تاريخ پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 23:51 توسط خیاط باشی  | 

 

بعضی‌ وقتها که اعتماد‌به‌نفسم زیاد می‌شه٬ عکست رو می‌ذارم جلوم٬ ده دقیقه تو چشمات نگاه می‌کنم...

اینجوری دست از بلند‌پروازی‌ برمی‌دارم!

 

 

+ تاريخ دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 23:52 توسط خیاط باشی  | 

 

اینطور که پیش میره دانش آموزان باید امسال رو تکرار کنن!

 

 

+ تاريخ شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 21:10 توسط خیاط باشی  | 

 

نیمه شب

 پارک

چراغهایی با نور آبی

 

یک نفر که نیست...

 

 

 

+ تاريخ سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 23:5 توسط خیاط باشی  | 

 

*  بوست دارم!

 

 

+ تاريخ یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 16:41 توسط خیاط باشی  | 

 

بالاخره یک‌روز از اینکه خودم را با وبلاگ و ایمیل و اس‌‌ام‌اس و این کوفت و زهرمارها به تو اثبات کنم خسته خواهم شد!

+ تاريخ پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 12:6 توسط خیاط باشی 

 

بعضی‌ها "به من چه" شان قوی‌ست٬ بعضی‌های دیگر نه!هر روز باید یادشان بیاوری٬ که عزیز دل "به تو چه؟"

 

 

 

+ تاريخ پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 11:57 توسط خیاط باشی 

 

ماهی یکبار صدایش را می‌شنوم که فریاد می‌زند: « سرجدت دست از سر من بردار٬ دست کم 3 روز دور و بر من پیدایت نشود...»

 

 

+ تاريخ پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 11:49 توسط خیاط باشی 

 

-هی! کجا؟؟

: خبرنگارم!

- شما کجاتون به خبرنگارها می‌خوره؟؟

: اونجام!

 

 

 

 

 

 

 

 

پ.ن.خواهشمند است نظرات این پست را محض تنوع و پرورش استعدادهای به کار نیامده خود٬ فقط در قالب فیس(آیکون٬ شکلک٬...) بیان کنید٬اگر آیکونی در لیست نبود می‌توانید داخل کروشه توضیح دهید به این‌صورت: [خاراندن چانه] یا دونقطه فلان.

+ تاريخ دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 16:20 توسط خیاط باشی  | 

 

سربلند می‌کنی می‌بینی یک نفر دیگر هم دلت را شکست و رفت پی کارش!‌

 

 

+ تاريخ یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 18:24 توسط خیاط باشی  | 

 

هرچه زودتر همه راه و بیراهه‌ها رو امتحان کنی و به بیچارگی محض برسی٬ زودتر می‌میری!

اینکه می‌گن "مرگ دست خداست" فقط یه شعاره واسه از زیر کار در رفتن٬ مرگ هم دست خودمونه! حتی بیشتر از تولد...

 

 

+ تاريخ سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 1:56 توسط خیاط باشی  | 

 

درد نرسیدن به قله از آن کسانی است که اهل صعودند، رنج غرق شدن از آن کسی است که دل به دریا سپرده است.

                                                                   

                                                                                      نادر ابراهیمی،آتش بدون دود

 

 

 

+ تاريخ جمعه سوم اسفند 1386ساعت 23:24 توسط خیاط باشی  | 

 

دیروز خانم دکتر بعد از چند بار طفره رفتن بالاخره با یک آه جانسوز اعتراف کرد برادرش صلاحیتش تأیید شده، این وسط تکلیف ما روشن نشد که بخندیم یا فحش بدهیم! دعا دعا می کردم پرو لباسش تمام شود و برود، از بس که حال و هوای مزون با دین و سیاست ناسازگار است!

کاش می شد این انتخابات را هم بردارند، من اصلاً حوصله ندارم! یکروزه سیاسی شدنِ آدمها حالم را به هم می زند، اتفاقاً همه هم برای افاضاتشان منبع موثق دارند! منابعی در حد رانندگان تاکسی یا صف شیر ونان...

+ تاريخ دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 22:5 توسط خیاط باشی  | 

 

تو عاشق شدی

هزار هزارتا دروغ گفتی

من باور کردم

هزار هزار بار عاشق شدم

تو فارغ شدی

حقیقت را آوار کردی بر سر من

حق به جانب بالای سرم ایستادی که،

بلند شو!ما باید عاقل باشیم!

من بلند شدم...

عقلم پاره سنگ برداشته بود

عشقم مرده بود...

 

 

 

+ تاريخ یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 0:2 توسط خیاط باشی  | 

 

لازم نیست همه آدمها رو توی صف خوب و بد بچپونی! آدمها یه سری شون اینجوری ان، یه سری شون اونجوری! اینکه کجا می رن هم، بهشت یا جهنم، اصلاً به تو مربوط نیست!اصلاً!!

 

 

+ تاريخ جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 23:0 توسط خیاط باشی  | 

 

ما هنوز پست ولنتاینمان نیامده، از اول صبح درد یک دقیقه ای داریم ولی خوب ... پای یک سری بحثهای تخصصی در میان است که اینجا جایش نیست...!! گفتند سزارین کنیم تا ۱۴ ، ۱۵ نشده ولی ما خودمان اصرار داریم به زایمان طبیعی!! اگر تا ۵ دقیقه دیگر آمد که هیچ وگرنه باید بماند تا سال بعد...

+ تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 23:58 توسط خیاط باشی  | 

 

سه چهار سالی تا نوبت سوادمان برسد سؤال نپرسیدۀ ذهنمان خاصیت این برگ بود و اینکه چه ضرری به آمریکا می زند و اصولاً برگ چه درختی بهتر است؟؟ زیاد طول نکشید تا الفبا به دادمان رسید وفهمیدیم جریان مرگ و برگ چیست! حالا بیش از بیست سال است که سؤال پرسیده نپرسیدۀ ذهنمان این است که، چه نفعی به من می رسد وقتی چشمانم را ببندم و نعره بکشم "مرگ بر آمریکا"؟ حالا با برگ یا بی برگ!

+ تاريخ دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 23:37 توسط خیاط باشی 

 

 فکر می کنم با همین دلخوشی های سطح پایین هم می توان احساس خوشبختی کرد،همینکه مادرم پدرم نیست، خاله م عمه م نیست، عمه م مادرم نیست، پدرم سرپرستی م رو به پدربزرگم نداد یا همینکه هفته ای یکبار با خاله بیرون می روم وبیشتر مجبور نیستم! اگر پسر خاله م برادرم بود یا پسر عموم پسر خاله م بود فاجعه می شد ... اصلاً برگردیم از اول اول! به نظرم این نهایته خوشبختی منه که پدرم مادرم رو گرفت و مادرم پدرم رو ول نکرد و مادرم اول من را زایید و پدرم من را سر راه نگذاشت،...مهم نیست که احتمال همه این پیشامدها حول و حوش صفر باشد، بهتره که شکر گذار باشم و به خودم تلقین کنم که خوش شانسم!

 

پ.ن. خیلی هم خوبم!

+ تاريخ شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 16:26 توسط خیاط باشی  | 

 

آنقدر این شاخها روی سرم سنگینی می کنند که حتی تصور اینکه یک آدم جدیدِ عجیب و غریب بخواهد توی ذهنم قدم بزند و زمین و زمان را به هم بدوزد، دیوانه ام می کند!!

دلم معمولی می خواهد، خیلی خوب میشد اگر صاف بودم! یا حتی کج!! فنر بودن کشنده است...

+ تاريخ جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 0:9 توسط خیاط باشی