تبليغاتX
::خياط باشي::

خوب اینجا خياط خانه امن من است،هزار و يكمين رشته و علاقه ام خياطي ست، هر چيزي كه ياد مي گيرم را مي نويسم تا ماندگار بماند،هذيانهاي روزانه ام نيز گاهي از ذهنم در ميروند،جاري مي شوند اينجا...چاره اي نيست!

كپي برداري بدون ذكر منبع راهم كه همه گفتند كار جالبي نيست...
صفحه نخست
ايميل

 

Add to Google Reader or Homepage

آرشيو
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385

آرشيو موضوعي
روز نوشت
آموزش دامن تنگ
آموزشی برای همه
دامن فون
دامن برای افراد با کمر>90
شال حریر
مدل لباس
پرو
انتخاب مدل برای سنین مختلف
طرز ساخت روبان و گل لباس
کت،کله قند ومتر
مدل کت و دامن
انتخاب پارچه
شلوار
آستر کشی
آستین
مینی
بندو بندینک
طرح دامن و عروس
یقه مردانه
فوتهای خیاطی
ملاصدرا نویسی ها
تبدیل چادرمعمولی به چادر ملی
خیاطهای بدقول
دامن نیم کلوش
سفرنامۀ عراق
آموزش دوخت پیژاما
نمونه هایی از کار دست
يقه انگليسي
داستان کوتاه
دوخت مقنعه چانه دار
شب نوشت
كوتاه كردن شلوار
مادرانه
پاپیون روی لباس
کتاب نوشت

پيوندها
لانگ شات | چهار ستاره مانده به صبح | محمد رضا زماني | فلك را سقف بشكافيم | ييلاق ذهن | سيد مهدي حسيني | خانه اي از شن و مه  | گاهنامه | آبي كوچك آرامش | زهرا  | در مكاني خلوت | اي هفت سالگي | سوبان | آيينه و مهتاب | عسل و شكر  | سورئاليست | باغ بي برگي | خوابي در هياهو | جادوهاي رنگين كمان | حجم سبز |  | سردبير: خودم | دنياي کوچک | شلم شوربا | آشپز مدرن | خاطره | از اون بالا | راه نو | گوربان  | مدل ها | گالري ها | اشك و لبخند | مريم آي | يک ليوان چاي داغ | ترناس | بگذاريم و بگذريم | خیاطی و طراحی لباس | سايت دوخت | لباس ايراني | هگمتان | شادي تا بي نهايت | روزهاي بلند | باران تابستاني | ما مي گوييم | كلبه دنج  | بارش  | خوابگرد | يادداشت‌هاي يک دختر ترشيده | داستانک | کتاب در خانه | کاهو سکنجبین | لیست وبلاگ‌های به‌روز شده |
پینگ

  RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM




 
 

 

یک روزهایی آن‌قدر خوش و شیرینی که دلت می‌خواهد لحظه‌ها را توی دهانت نگه داری و برای هیچ‌کس هم شرح ندهی چه می‌گذرد...

یکی از آن‌روزها نفهمی بعضی آدم‌ها صدایت را درمی‌آورد که مجبور می‌شوی داد بزنی تا آرامش درونت را موج نیاندازند...

 

عرض به خدمتتان خانم‌ها و آقایان وبلاگ نویس٬ خیال برتان ندارد که پیکاسو شده‌اید٬ به حساب چهار تا لینک و شر مطالبتان فکر نکنید کتاب نوشته‌اید... کلمه و احساس نقاشی نیست که یک‌بار خلق شوند و فقط همان یک‌بار باشد... امکان دارد دور از فضای نویسندگی و کتاب‌خوانی شما یک خیاط دیپلم ندار بنشیند٬ کتاب بخواند و بین جمله‌ها یک کلمه را احساس کند و بی هیچ حسابی این‌جا بنویسد... انتظار دارید keyword هر پست را سرچ کنم تا قبل از من کسی لمس نکرده‌باشد؟ چطور است در وبلاگ را تخته کنم چون به قدر کافی وبلاگ هست و این جمله ها و کلمه‌ها هر روز بدون ذکر منبع تکرار می‌شوند٬ هر روز صدها نفر شاد می‌شوند٬ صدها نفر دلتنگ! هیچ‌کس هم نمی‌نویسد دلتنگی‌اش را از کدام وبلاگ دزدیده! نمی‌دانم چرا آدم‌ها توهم می‌زنند که احساساتشان منحصر به فرد است!

برای من که خط به خط نوشته‌هایم را توی وبلاگ‌شان کپی می‌کنند و بعد می‌آیند کامنت می‌گذارند "نظرتان چیست؟" زور دارد تحمل این‌ تهمت‌های احمقانه!

یادم هست پارسال یک‌بار توی پستم نوشته‌بودم "مسترسم" بعد نوشین برایم کامنت گذاشت "چه جالب تو هم می‌گی مسترس؟" از آن به بعد هم من گفتم مسترس هم نوشین هم رویا هم هزار و یک نفر دیگر. هر کدام هم منبع خودمان را داشتیم٬ احساس و کلمه‌ای که از ذهن خودمان آمده بود و هیچ کس هم مدعی خلق آن نبود... حساب داستان و مینی‌مال و اصطلاحات چند خطه جدا٬ اما مسخره نیست کلمه‌ها را به اسم کسی برچسب بزنیم؟

 

بعد بی‌نام و نشان پیغام بگذاریم که کلمه کپی رایت دارد و "تو بگو تو نگو" راه بیاندازیم؟ به قول خانم مسعوده شما که چند پله‌ای بالاتر از آدم‌های عادی حرکت می‌کنید زشت نیست بابت کلمه‌هایتان با روزهای خوش و خرم من بازی کنید؟ آدم به خودش و به نوشته‌هایش شک می‌کند که مگر من تا حالا پایین n+1 تا پستم ننوشتم "خستمه"٬ "دردمه"٬ "مرگمه"٬"خوشمه"... همه این‌ احساسات مربوط به وبلاگ‌نویس دیگری بوده؟ خدا وکیلی شما روزی صد بار این‌ کلمات را تکرار نمی‌کنید؟ هربار ننه آقایتان را به عنوان منبع ذکر می‌کنید؟

بگذریم...

 

 

+ تاريخ یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 19:0 توسط خیاط باشی  | 

 

پرده خانه:

ساعت 10 رسیدم٬ رضا فیلم پاداش سکوت را گرفته و اصرار دارد با هم ببینیم٬ چای دم می‌کنم و به زحمت چشم می‌دوزم به تلویزیون٬ سی‌دی اول که تمام می‌شود توافق می‌کنیم بس است و برویم سراغ کارهایمان.

پرده مهمانی:

هفتاد و دو ملت جمع شده‌اند خانه مادر٬ آش پشت پای خاله٬ روز زن٬ کادو٬ گل...با مهرناز حرف می‌زنم٬ با سونیا که حامله است و تند تند سیب گاز می‌زند... جمله‌های بی‌ربط و منقطع ردوبدل می‌شود٬ لبخندهای سرد. از خانه مادر می‌زنم بیرون که به کلاس ورزش برسم.

پرده خیاطی:

خانم الف. مهربان و دوست داشتنی٬ لباسش را پرو می‌کند و از علاقه‌اش به خیاطی می‌گوید٬ از همه لباس‌هایی که دوست دارد بدوزد٬ باور نمی‌کند که چیزی برای یاد دادن ندارم و عاجزم از توضیح این‌که جنس علاقه‌مان متفاوت است...

پرده ورزش:

آنا همه ضربه‌ها را اشتباه می‌زند بلافاصله انگشتش را می‌گیرد سمت من٬ همه به من معترض می‌‌شوند. از توانایی‌اش در جوسازی خبر دارم٬ تصمیم می‌گیرم عصبانی نشوم. برای بار دهم ضربه ها تکرار می‌شوند٬ آنا به جای دراپ تاس می‌زند من دوباره تاس بلند می‌کنم...مریم داد می‌زند از زمین بیا بیرون! عصبانی می‌شوم٬ داد می‌زنم؟... مائده می‌گوید آرام باش٬ مهم نیست...

پرده دوستی:

روبه‌روی آقای س. نشسته‌ام. می‌دانم برای چه آمده‌ام٬ می‌دانم چه می‌خواهم بگویم ولی کلمات گم شده‌اند٬ اول و آخر جمله‌ها پیدا نمی‌شوند. خودم را قانع می‌کنم که دفعه بعد. برای امروز شیرینی بودنش کافی‌ست. قانع می‌شوم و می‌روم خانه.

 

+ تاريخ چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 12:52 توسط خیاط باشی  | 

 

آقای مجری: اگر جوانی که توی خیابان راه می‌رود- جوان است دیگر(با پوزخند)- از یک دختر خانمی خوشش آمد- چشم است دیگر بابا طاهر هم گفته ز دست دیده و دل هر دو فریاد...- حمکش چیست؟ گناه کرده؟

حاج آقا: خوب همانطور که بابا طاهر در ادامه گفته،

 بسازم خنجری نیشش ز فولاد             زنم بردیده تا دل گردد آزاد. و اگر خوف برود که فلان و فلان...

آقای مجری: میشه با هم ازدواج کنن؟

حاج آقا: چرا نمی‌شه؟ هر دو مجردن برن ازدواج ‌کنن.

 

 

پ.ن.از ظهر که این برنامه مفرح رو دیدم فکری‌ام این‌ها کجا زندگی می‌کنند؟ تلویزیون ما برای کدام قشر برنامه می‌سازد؟

 

+ تاريخ یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 23:58 توسط خیاط باشی 

 

ترکیه فقط نمی‌بره که٬ رسماً تیم حریف رو به خاک سیاه می‌کنه!

 

 

پ.ن.نگرانم این مربی کرواسی امشب رگش رو بزنه.

 

+ تاريخ شنبه یکم تیر 1387ساعت 2:24 توسط خیاط باشی  | 

 

فعالیت امروزم فوق‌العاده بود٬ باید بنویسم تا الگوی روزهای بعدم باشد. صبح با سرعت هرچه تمام‌تر خودم را به مزون رساندم تا تلافی این روزها ولگردی را درآورم. چند سری ریشه‌گیری و بعد نشستم به درآوردن گلهای پارچه. از قضا برق رفت و آه از نهاد همه برآمد. چرخ‌کاری و اتوکاری تعطیل شد و از آن‌جا که روز قبل اکثر برش‌ها زده شده و امروز روز پرو رسانی بود همگی روی صندلی لم دادیم و بحث کردیم که چه ساعتی برق می‌رفت بهتر بود. دوساعت پرسه زدیم و حدود ساعت یک٬ از قضا برق آمد. بلافاصله شروع به کار کردیم تا 2. نیم ساعت ناهار خوردیم و برگشتیم سر کار و از قضا همان ساعت دوباره برق رفت٬ این‌بار جیغ کشیدیم! من نشستم به کوک زدن کمر دامن‌ها و ریحانه به فنر کشی ژپون٬ مثل همیشه بی حرف! ریحانه با چشمش روی میز را می‌گردد و من می‌گویم چیه؟ او فقط می‌گوید بشکاف و من از روی میز برایش می‌برم...  از گرما کلافه شده‌ایم و از این‌که همه کارها نصفه نصفه رها شده‌اند! بعد از دوساعت برق از راه می‌رسد و ما این‌بار دستپاچه و با حرص می‌پریم سر چرخ ها و اتو...

درخانه:

همه لباس‌هایی که این‌ دوروز جلوی در کمد تلنبار شده‌اند را مرتب می‌کنم٬ نیم ساعت روی تخت دراز می‌کشم٬ شوایک می‌خوانم٬ کامپیوتر را روشن می‌کنم٬ صفحه‌ها را باز می‌کنم تا به نخوانده های این چند روز برسم. تصمیم می‌گیرم اول این قسمت دکتر قریب را تماشا کنم و بعد در همان مرحله تصمیم‌گیری از قضا برق می‌رود...

 

 

+ تاريخ سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 2:7 توسط خیاط باشی  | 

 

من چه‌جور توضیح بدم امروز رو؟

نه ولش کن به خودش می‌گم!

+ تاريخ شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 23:9 توسط خیاط باشی  | 

 

و هلند چه دهنی از ایتالیا و فرانسه صاف می‌کند...

 

 

+ تاريخ شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 1:13 توسط خیاط باشی  | 

 

چند شب پیش متین زنگ زد. من در جواب همه احوالپرسی‌ها و تعارفاتش فقط گفتم بله. گفت سی‌دی خوان کامپیوترش خراب شده٬ هر چه درش را می‌بندد باز می‌شود. پرسیدم: «ریست؟» گفت هم ریست کردم هم خاموش. پرسیدم: «وقتی می‌بندی باز می‌شه؟» گفت بله. گفتم: «خوب نبند!»

و بعد خداحافظی کردیم.

 

دیشب سمیه زنگ زده بود و من برای اولین بار نشناختمش! سمیه که با هر آهنگی حرف بزند آشناست دیشب آن‌قدر افسرده بود که من همان لحظه اول از داشتن دوستی با چنین صدای غمگینی وحشت کردم!

محل کارش را عوض کرده بود و راضی نبود و وظیفه من بود که با مقایسه منطقی راضی‌اش کنم٬ تا حدی موفق شدم٬ کمی خندید ولی نه از آن خنده‌های بی‌صدا که سرخ می‌شد از شدت خنده و تا چند دقیقه نمی‌توانست حرف بزند...

 

تلفن بعدی 7 صبح امروز بود٬ که بیدار شو نویسنده‌ها الان همه بیدارند! می‌خواستم بگویم من را مثل یک خیاط بیدار کردی٬ نویسنده‌ها دیروقت می‌خوابند٬ دیر بیدار می‌شوند... ولی ترجیح دادم حرف نزنم و راحت بخندم به این‌همه صداقت. حرف‌هایش که تمام ‌شد می‌پرسد کاری نداری؟ و خودش جواب می‌دهد تو از اول هم کاری نداشتی٬ خواب بودی! و من باز ‌خندیدم... با تو خندیدنم هم فرق دارد...

 

حالا من بیدارم و این‌جا خاطرات تلفنی می‌نویسم...

 

+ تاريخ جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 9:57 توسط خیاط باشی  | 

 

گمان می‌کنم این هیچ خوب نباشد که انسان٬ آنقدر دوام بیاورد که بی‌رؤیا بماند. مرگ به‌هنگام یعنی مرگی پر از حسرت و رؤیا و آرزو...                          نادر ابراهیمی- آتش بدون دود

از همه آن‌چه به من آموختی ممنونم مرد بزرگ.

+ تاريخ پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 22:15 توسط خیاط باشی  | 

زیر پوستم می‌خواند٬

Pleasure and pain sometimes the same
I'm not ashamed there's no name for the game

...

Dj Bobo-Everybody

 

پ.ن.خیلی سخته لینک دانلود آهنگ رو بذارم این‌جا! واقعاً سخته.

+ تاريخ چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 10:35 توسط خیاط باشی  | 

 

به قول کیوان٬ این وقت‌ها آدم در می‌ماند چه بگوید٬ چه بنویسد٬ صورت امر ناخوشایند است به قدر کافی٬ دلداری و جملات حکیمانه ناخوشایندتر! خداست دیگر٬ بازی می‌کند با ما! واقعش یک بازی تلخ و شیرین ا‌ست که حالا به تلخی‌اش رسیده٬ تاس بعدی را که بریزی همه چیز برمی‌گردد منتها مات می‌شویم مکث می‌کنیم توی ریختن تاس...

طرف بازی هم که خدا باشد اولین چیزی که به ذهنمان می‌رسد تنبیه و انتقام است٬ زیر و رو می‌کنیم گناهان ریز و درشت را تا چیزی در خور تنبیهی این‌چنین پیدا کنیم... واقعش این نیست٬ بهانه می‌دهیم دست خودمان که خدا را محکوم کنیم یا تبرئه... تمامش بازی‌ست! نوبتت که رسید تاس بریز٬ مکث نکن٬ خیال نباف!

حریفت خداست٬ در شأن حریفت بازی کن...

 

 

+ تاريخ سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 23:12 توسط خیاط باشی  | 

 

اصلاً حوصله نوشتن و ادبیات خرج کردن ندارم٬ با یک آموزش کش تنبانی چطورید؟

 

 

پ.ن.ما امکانات گوسفند چرانی را توی همین وبلاگ تعبیه کردیم٬ لازم نیست بزنیم به صحرا!

 

+ تاريخ دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 15:15 توسط خیاط باشی  | 

 

رو می‌کنم به شیوا :« ببخشید شما هسته‌هاش رو کجا می‌ریزید؟» رویا زودتر جواب می‌ده: « من که می‌ندازم پشت همین صندلی» بعد تا میام تعجب کنم شیوا می‌گه: «منم همینطور!» من؟؟ هسته تنها گوجه سبزی که خوردم رو یک جای مطمئن کنار لپم جاسازی می‌کنم٬ به پیشنهاد شیوا باقی‌مونده کلوچه‌ها رو می‌خورم تا هسته‌ها رو بریزم تو پاکت کلوچه... نتیجه این می‌شه که اون دونفر هی خرت و خرت گوجه سبز خوردن٬ من دوتا!

 

خوب الان که فکر می‌کنم می‌بینم رویا راست می‌گه٬ من واقعاً از اوناشم!

 

پ.ن. بقیه مطالب: رویا٬ شیوا.

 

+ تاريخ سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:50 توسط خیاط باشی  | 

 

نمایشگاه امسال خیلی از پارسال منظم‌تر است هنوز از آنتن خبری نیست ولی حداقل چیدمان غرفه‌ها تا حدودی بر اساس حروف الفباست.(رویا پاشو بیا٬ خوبه!)

 

توصیه زمانی:

بهترین ساعت 12 تا 4 است و بهترین راه مترو٬ ایستگاه شهید بهشتی که پیاده شوید راست از توی مصلی سر درمی‌آورید(رویا ببین چه راحته؟پاشو بیا!)

 

توصیه خوراکی:

من که غذایم  یک نعلبکی گوشت بخارپز است و یک بطری کوچک آب! برای آخر کار هم یک بسته تخمه سوسولی کافی‌ست٬ سیب‌زمینی دست کسی ندیدم ولی ساندویچ زیاد بود...(رویا من برات غذا میارم٬بیا!)

 

توصیه آغاز گشت‌زنی:

بهترین محل برای شروع گشت ناشران داخلی حروف آخر است٬ نشرهای نی٬ ماهی٬ چشمه٬ قطره٬ ثالث و... چون سر همه‌شان نشر است آن آخرها هستند(غیر از افق)٬ پس از الف شروع نکنید که به تور کتاب‌های مذهبی می‌خورید...

 

توصیه دونفره:

قرار مدارها را قبل از ورود به مصلی بگذارید٬ به محض ورود حساب اس‌ام‌اس‌ها و زنگ‌ها با خداست٬ خدا را هم که می‌شناسید٬ شیرین روابط دونفره را به گند می‌کشد٬ تا آخر که دستتان به هم برسد استخوان‌های هم را خرد کنید. (دو نقطه چشمک به خدا)

 

توصیه دستشوئی:

به وفور هست٬ تا امروز هم تمیز بود٬ البته دستمال نداشت!

 

توصیه بچه:

نبرید آقا! اگر مادر هستید پدرش ببرد، اگر پدر هستید مادرش.(رویا تو هم بچت رو بده مامانش، حله؟)

 

توصیه حمالی:

چرخ هست برای حمل کتاب (رویا می‌تونیم خودمون هم بشینیم روش٬ خسته نمی‌شی بیا!)

 

توصیه اشانتیونی:

نشر قطره نمایشنامه‌های محمود دولت‌آبادی را با هر خرید هدیه می‌دهد. نشر چشمه هم یک آبنبات شیرین‌عسل می‌دهد. (رویا ببین!آبنبات!)

 

بقیه توصیه ها:

نفری ده تومان می‌گیرم به عنوان راهنما٬ برای کسانی که  لیست کتاب دارند ولی فقط دو ساعت وقت دارند بروند نمایشگاه ٬ چنانچه لیستی هم ندارید٬ علاقه‌مندی‌هایتان را بگویید 15 تومان می‌گیرم کتاب‌های مورد علاقه‌تان را سرچ می‌کنم(نشر و قیمت)...این متن را هم که خواندید راهنمایی شدید پس در پست بعدی شماره حسابم را اعلام می‌کنم نفری 1000 تومان واریز کنید;)

(رویا از تو پول نمی‌گیرم٬ میای دیگه؟)

 

پ.ن.۱.ثبت می‌کنم که هنوز از نمایشگاه رفتن با پدرم لذت می‌برم٬ همیشه مزه‌اش فرق می‌کند مخصوصاً آن ساعت‌هایی که گم می‌شوم...

پ.ن.۲.امسال هیچ دغدغه علمی و دانشگاهی نداشتم و حتی یک کتاب دانشگاهی هم ورق نزدم...فقط داستان و ادبیات! و از این جهت خوش گذشت.

 

+ تاريخ شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 19:3 توسط خیاط باشی  | 

 

خیلی حرف است آدم بتواند شخصیتش را طوری بسازد که اجازه بدهد آدم‌ها در کنارش خوب باشند٬ آرام باشند٬ هی خودشان را به در و دیوار نکوبند٬ نسوزند ...  دیدید گاهی از رفتارتان در برابر یک نفر تعجب می‌کنید؟ خودتان هم باور نمی‌کنید تا این حد شخصیتتان را تنزل داده باشید؟ هی می‌گویید چرا گفتم؟ این من بودم؟ این چه حرفی بود من زدم؟... آدم‌هایی هستند که با رفتارشان گندترین عکس‌العمل‌های ما را باعث می‌شوند٬ با غرورشان ما را وحشی می‌کنند٬ با نا امیدی‌شان ما را مغرور می‌کنند٬ با خساستشان ما را حریص می‌کنند٬ هر لحظه ما را تحریک می‌کنند به بد بودن٬ بی‌آنکه خودشان بفهمند... بعد مقصر می‌شویم ما! هیچ‌کس حتی خودمان نمی‌فهمیم که در رابطه دو نفره در هر سطحی٬ حتی وقتی دو نفر برای ده دقیقه توی اتوبوس جلوی هم می‌نشینند٬ شخصیت طرف مقابل باعث نوسان شخصیت تو می‌شود٬ همان ده دقیقه می‌تواند باعث رفتاری شود که تا یک روز خودمان را سرزنش کنیم... نمی‌گویم ثبات شخصیت ما مهم نیست٬ هست! ولی نمی‌توانیم ادعا کنیم ثابت ثابتیم٬ می‌خواهم بگویم اگر ده دقیقه را دوام آوردیم٬ در یک رابطه چند ماهه و چند ساله نرم نرمک یک سری اخلاق‌هایمان قوز می‌شود یک‌سری چاله٬ ثبات شخصیت بحث من نیست٬ اینکه آدمی باشیم که بقیه را مجبور نکنیم در برابر ما بد شوند خیلی سخت است٬ حرفی نزنیم که دیگری مجبور شود دروغ بگوید٬ کاری نکنیم  که دیگری حسود شود... این‌که اخلاق‌های لجن همدیگر را بالا نیاوریم٬ خودش خیلی تمرین می‌خواهد٬ انگار تمرین کنیم برای خوب بودن دیگران در کنار ما...تمرین همنشینی خوب... اسمش باید همین باشد!

 

 

در همین راستا ما خوش داریم این آقا را کلاً تبلیغ کنیم٬ نه از آن جهت که سوء هاضمه دارد٬ بلکه بیشتر  به خاطر مرام و معرفتش در دوستی و شخصیت استادگونه‌اش که هیچ‌وقت و هیچ‌جا پریشان خاطرت نمی‌کند و مصاحبتش حتی از نوع مجازی تمام نمی‌توانم ها و نا‌امیدی‌ها را پر می‌دهد... اعتراف می‌کنم از دسته آدم‌هایی‌ست که هیچ یک از خصلت‌های بد انسان را تحریک نمی‌کند٬ نه باعث می‌شود من لجباز٬ لجبازی کنم٬ نه ترس‌هایم را بیدار می‌کند٬ نه مغرور می‌شوم٬ نه دروغ می‌گویم! اعتراف می‌کنم که من در برابر این فرد فرشته ‌می‌شوم...

 

 

+ تاريخ یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 18:44 توسط خیاط باشی  | 

 

من چرا اینقدر نمیادم بنویسم؟؟ چرا بعد از ۵ دقیقه پای اینترنت نشستن یک دفعه از جا می‌پرم و همه چیز را خوانده و نخوانده می‌گذارم به امان خدا؟ چرا آیتم‌های گودرم صفر بشو نیست؟؟ چرا با هر سوال خیاطی ذهنم خالی می‌شود؟ من چرا این‌همه نوشته‌هایم را توی بقچه گره زدم؟ من منتظر چی هستم؟

انگار یک چیزی در ناخودآگاهم آرامشم را در دنیای مجازی بر هم زده٬ حرفی٬ حدیثی٬ ترسی... یک جای کار میخ دارد و من نمیادم بنویسم...

 

+ تاريخ شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 16:21 توسط خیاط باشی  | 

 

دوستی دارم که هر بار تلفن می‌زند٬ هربار! بعد از سلام می‌پرسد :«چته؟؟» و این سوال را با چنان تعجبی می‌پرسد که من یک لحظه شک می‌کنم به حال خودم! حقیقت این‌ است که من همیشه حالم خوب است٬ حتی خیلی وقت‌ها که زنگ می‌زند در اوج شادی و خنده‌ام! فکر می‌کنم حالت حرف زدنم یا صدایم انتقال دهنده ذوقم نیست یا آن دوست من پیش زمینه فکری‌اش ایراد دارد...حالا همین حس را دارم٬ نمی‌فهمم زمینه فکری شما این است که من ناراحت باشم و افسرده و یا کلمات من عاجزند از انتقال زندگی شیرین این‌طرف مانیتور... دوست دارم اینطور بنویسم و میان سطرهایم بشکن و بارو نباشد٬ این سبک نوشتن من است٬ دوست دارم نظراتتان را بخوانم٬ نیاز هم دارم به حرف‌های شیرینتان٬ ولی این‌که بعد از هر سلام بپرسید: «چته؟؟؟» و من موظف شوم به اصلاح برداشت‌ها و قضاوت‌های شما٬ آزار دهنده است و من قرار ندارم خودم را آزار دهم...

 

 

+ تاريخ دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 12:13 توسط خیاط باشی 

 

هر روز بیشتر شیفته شخصیت خودم می‌شوم...

 

پ.ن.اینو باید می‌گفتم!

 

 

+ تاريخ چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 20:15 توسط خیاط باشی 

 

« امید یعنی بازگذاشتن در. اینطوری چیزهای خوب می‌توانند وارد شوند٬شاید تو اصلاً حواست هم نباشد.»*

 

ما لنگه‌های در را باز کردیم٬ پرده‌ها را کنار زدیم٬‌پنجره‌ها همه باز...خودمان هم چهازانو زدیم وسط چارچوب٬ دریغ از یک اپسیلون چیز خوب!

 

 

 

 *"خوبی خدا" نوشته "ماری جوری کمپر"

 

 

+ تاريخ یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 21:41 توسط خیاط باشی 

 

آدمها، یا توی خیابان پشت ترافیک مانده‌اند، یا از در و دیوار خانه‌شان آویزانند، دسته اول اسم آشفتگی‌شان را گذاشتند خرید عید٬ دسته دوم به آویزان ماندنشان می‌گویند خانه‌تکانی!

 روزهای آخره...

 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 15:29 توسط خیاط باشی  | 

 

سلام

تمام درفت‌های وبلاگ و دفترسبز را خالی کردم اینجا که فکرم آزاد باشد٬ مانده دو سه تا داستان و یکی دوتا پست آموزشی که احتیاج به ادیت دارد! نظرات هر 7 تا پست را هم اینجا بنویسید،شماره گذاشتم برای راحتی شما.

 

 

پ.ن.خوبم!

 

+ تاريخ پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 12:10 توسط خیاط باشی  | 

 

درس معادلات دیفرانسیل 3 واحدی ترم دوم فقط برای این ارائه می‌شد که سال اول دانشگاه از خودت بپرسی این درسها به چه کار من می‌آید؟؟ حالا بعد از n سال٬ روزی 100 بار معادلات پاس می‌کنم!!

 

تعداد آدمهای سردرگم ودرگیر هر روز بیشتر می شود، قبل‌تر ها فکر می‌کردم این رابطه‌های مبهم و بی‌نام٬ مختص سالهای نوجوانی‌ست٬ حالا می‌بینم اتفاقاً برعکس! درد٬ درد 25 سال به بالاست!17، 18 ساله‌ها دقیق‌تر می‌دانند چه می‌خواهند! حداقل دو طرف قضیه خبر دارند که ماجرا صرفاً دختر و پسر بازی‌ست٬ قصد ازدواج دارند٬ دوستند یا چی؟

بزرگ‌تر که می شوی٬ ساعتها٬ روزها٬ ماه‌ها با یک نفر حرف می‌زنی٬ راه‌ می‌روی٬ می‌خندی٬ گریه می‌کنی...آخر سر هم دستگیرت نمی‌شود دوستید؟ همکارید؟ دوستت دارد؟ دوستت خواهد داشت؟ می توانی دوستش بداری؟ هی چرتکه می‌اندازی! حرفهای مهربانش را از حرفهای پراز زخمش کم می‌کنی٬ نگاههای از سر ذوقش را در لبخندهای موذیانه‌اش ضرب می‌کنی٬ نیش و کنایه‌هایش را تقسیم می‌کنی٬ هزار بار استخاره می‌کنی که جوابش را بدهم؟ تا سرکوچه کنارش قدم بزنم؟ این جمله که گفت یعنی دوست دارد حضور مرا؟ این جمله که نگفت یعنی از من متنفر است؟ این نیم ساعتی که با هم بودیم زیاد بود؟ کم بود؟...اصلاً الان خوشحالم؟ یا دلم شکسته؟

آدم بزرگ که می‌شوی٬گند می‌زنی به هر چه عشق اساطیری‌ست٬ به همه آنچه در منظومه‌های عاشقانه خوانده‌ای٬ هیچ گیاه عشقی در قلبت جوانه نزده٬ هیچ رویای جدیدی به شبهایت اضافه نشده٬ زندگی‌ات شیرینتر نشده٬ دوستی پیدا نکرده‌ای ...فقط هر روز یک دفتر پر از معادلات دیفرانسیل حل می‌کنی و هرشب از خودت می‌پرسی این آدمها به چه کار من می‌آیند؟؟

 

+ تاريخ پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 12:0 توسط خیاط باشی 

 

بهتر است دو دستتان را زیر چانه بگذارید به طوری که پوست دو طرف صورتتان کشیده شود٬ هیچ کس دقیق نمی فهمد این لبخند است یا سر خوردن دستهای عرق کرده شما روی چانه...

« حالا این مرض ای که شما می گویید در باب بهانه شدن همه چیز و همه کس برای نوشتن در وبلاگ، یک نوع کمی متفاوت اش در ما مدتی است ریشه کرد که ربط دادن هر مبحث ای است به پدیده ی وبلاگ! یعنی شور قضیه را وقتی در می آوریم که که داریم بائودولینوی آقای امبرتواکو را می خوانیم و هی فکر می کنیم این آقای بائودولینو عجب وبلاگ نویس یکه بوده برای خودش، بالقوه! (ماجرای پروست و این ها را که یادتان هست؟!) بعد گاهی فکر می کنیم اصلن یک روزی ممکن است کلن این دنیای مجازی بشود مستر و این دنیای بی خاصیت واقعی بشود اسلیو. بعد یک وقت هایی در روز کانکت بشویم به دنیای واقعی. مثلن چراغ مسنجرمان را هم خاموش کنیم تا مجبور نشویم با همه سلام علیک کنیم. بعد لابد یک وقت هایی از سر شلوغی سر، مثلن یک هفته می گذرد که سری به دنیای واقعی نزدیم ببینیم کسی کارمان داشته یا نه. حال همسایه مان خوب است یا نه. گرسنه شده ایم یا خواب مان آمده یا نه. بعد هم هیچ بعید نیست که دچار افسرده گی واقعی بشویم (در مقابل افسردگی وبلاگی) و زندگی واقعی مان را کلن تمام کنیم و برای همیشه بمانیم در همین وبلاگستان.»

 خوب دستتان را از زیر چانه بردارید!پرگراف بالا یک کامنت بود که آقای سر هرمس مارانا در وبلاگ خانم مسعوده در رابطه با...با...بایش را یادم نمی آید، گذاشته! خوب گفته...

 

+ تاريخ سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 19:44 توسط خیاط باشی  | 

 

ما از این پس خود را ملزم می‌کنیم به رعایت  قوانین وب‌نویسی، علی‌الخصوص نیم‌فاصله‌ها!

 

 

 

 

+ تاريخ دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 10:51 توسط خیاط باشی  | 

 

فکر کن! دیگه شماره استاد راهنما نمی افته رو گوشی م!!!من دیگه از این زندگی چی می خوام؟؟؟نه واقعاً!! از من خوشبخت تر هم کسی هست؟؟

 

 

پ.ن.1. فیس مربوطه [پارتی]

+ تاريخ سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 15:56 توسط خیاط باشی  | 

 

برنامه ام این است،

  1. شمارۀ همۀ آدمهای تاریک را از گوشی ام پاک کنم، همچنین اس ام اس ها را.
  2. مقاله ام را بنویسم.
  3. رزومه ام را کامل کنم.
  4. قالب وبلاگ را عوض کنم.
  5. نیشم را ببندم.
  6. سخنرانی نکنم.
  7. هرگز روی سرچ میل جیمیل کلیک نکنم.
  8. سعی کنم در طول یا عرض این ماه آدمهای زیادی را ببینم فرصت نیست!
  9. قضاوت نکنم.
  10. از اینکه بقیه از من بیزار یا دلگیر شوند نترسم، قانونش این است.
  11. جملات یادگاری یا قصار نگویم.
  12. از همۀ استعدادم استفاده کنم تا حرفهایم پر از محبت و آرامش باشد، خالی از کنایه و زخم...

 

+ تاريخ سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 6:52 توسط خیاط باشی  | 

 

...مگر یک دختر از زندگی چه نصیبی می برد؟ هیچ چیز، فقط یک مهمانی و یک رقص.

 

 

 

یک مهمانی یک رقص، مجموعه داستان نوشته آیزاک باشویس سینگر

+ تاريخ یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 20:57 توسط خیاط باشی  | 

 

بعد از غیبت چندین ماهه امروز شرفیاب شدیم مزون، همان ساعت اول اشرف السادات اسپوزا ۲۰۰۸ را جلویم گذاشتند و امر کردند این را ببین و بعد شروع کن به کار! چرا که لازم است در زیبایی این مدلها غرق باشی و کار کنی، سمت راستی یک کتابچۀ گلچین است، با طرحهای فوق العاده زیبا!!هیچ راهی برای توصیفش ندارم جز اینکه گاه به گاه از صفحاتش عکس بگیرم، رنگ و طرح پارچه ها، بک گراند صفحات، شعرهای ایتالیایی و انگلیسی زیبای کنار مدلها...این ژورنال بین تمام ژورنالهایی که داریم منحصر به فرد است و هیچ بعید نیست به خاطر این مدلها نه یکبار بلکه پنج شش بار عروس شویم!

 

 

 

پ.ن.۱.همچنان در برابر بازی کتابهای نیمه تمام مقاومت می کنم، فرشاد و رؤیای عزیز از دعوتتان ممنون.پ.ن.۲.نظرات در مورد پستهای پایین، بالا،چپ و راست را با شرمندگی تمام پاک می کنم.پ.ن.۳. من دوباره خیاط شدم! دلم برای بوی پارچه های نو تنگ شده بود، برای آن فضای صمیمی که ... این را باید در یک پست مفصل بنویسم!در حد یک تز!;)پ.ن.4. با بیماری وبلاگ سیفون بدبختی( به قول کیوان) مبارزه می کنیم، یعنی که خوب و خوشیم! پ.ن.۵. جمله آخر(متن) را جدی نگیرید، هنوز غرقم...

+ تاريخ سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 23:58 توسط خیاط باشی  | 

 

مثل کوفتِ درد گرفته!

 

 

پ.ن.۱. یا بالعکس.

پ.ن.۲.

+ تاريخ یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 17:31 توسط خیاط باشی  | 

 
 
 
 
 
 
 
پ.ن.همینطوری!
+ تاريخ پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 22:11 توسط خیاط باشی  | 

 

باید یک پست درست درمان بنویسم، حواسم هست!!ولی این پست آن پست نیست!

خانم فاطمه به همراه دخترانشان وبلاگ می نویسند و من نرسیدم تبریک بگویم به ایشان. این آقا امروزدوباره به دنیا آمدند. شیوای عزیز فردا به دنیا می آید. رؤیای جان هفتۀ پیش دنیا آمد و باز فرصت نکردم برای خوبیها و مهربانی اش چیزی بنویسم(باید برایت تعریف کنم که از وقتی عکست را فرستادی بیشتر دوستت دارم! نمی دانم چرا!!) آقای پاپتی شما چرا نمی نویسید؟؟ تازه رتبۀ اول کامنت گذاری را هم از دست داده اید، من نگران شما هستم!! می خواهم بگویم همه جا را خوانده ام حواسم به همه دوستان و آشنایان هست، می دانم نیلوفر یک هفته ست غیبش زده، شن و مه پانزده روز از آخرین شاهکارش می گذرد. منتظر خبرهای خوب از طرف مانا، شیرینی از طرف این جناب هستیم، برای به روز شدن اینجا هم باید جشنی بگیریم ...باز هم هست!اگر یادم آمد تا آخر امروز می نویسم بی خبریهایم را...راستی از ۱۱ ژانویه تا ۳ فوریه می شود چند روز؟؟برای این اختلاف هم نگرانم! دامون تو هم یک مقدار بخند، میشه؟

 

+ تاريخ دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 15:21 توسط خیاط باشی  | 

 

شرممان می آید بگوییم از آن نمایش مضحک (دفاع) سربلند بیرون آمدیم!! همه چیز خیلی خیلی ساده تر از آنچه پیش بینی می کردیم پیش رفت. در واقع امروز آخرین روز تحصیل ما در دانشگاه و هر مرکز آموزشی بود، هیچ تصمیمی برادامۀ تحصیل نداریم الی لابد!! تعارف هم نداریم، این الی الابد دقیقاً معنی همان الی الابد را می دهد و نه حتی یک سال زودتر...

زین پس کتاب می خوانیم، مهمانی می رویم، خیاطی می کنیم، کتاب می خوانیم، داستان می نویسیم، فیلم می بینیم و باز کتاب می خوانیم تا بمیریم، تصمیم داریم شیرین زندگی کنیم بی هیچ استرس و نگرانی...

 

پ.ن. این پست نثر جالبی ندارد چون بی نهایت خسته ام. ولی در نهایت هوشیاری نوشته شده است.

 

+ تاريخ یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 17:32 توسط خیاط باشی  | 

 

رؤیا مثلاً من تولد تو رو یادم رفته!

 

 

 

 

+ تاريخ چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 21:31 توسط خیاط باشی  | 

 

بعضی کارها را بعد از یکبار توصیه یکبار انجام می دی و بعد تصمیم می گیری تا آخر عمر دائم انجامش بدی، بعضی کارها رو بعد از یکبار توصیه یکبار انجام می دی و تصمیم می گیری دیگه هیچ وقت سراغش نری، بعضی کارها را بعد از n بار از این و آن شنیدن یکبار محض تفنن امتحان می کنی و بعدش هم تصمیم خاصی نمی گیری، ترجیح میدی ببینی چی پیش میاد... بعضی کارها هستن بعد از n+1 بار توصیه حتی  یکبار هم سراغش نمی ری، مثل توصیه های هفتۀ اول مهر، اینکه درس هر روز رو همان روز بخونید، یا اینکه هر روز که می رسید خونه جورابهاتون رو بشویید...می خوام بدونم کسی هست تاحالا این کارها رو انجام داده باشه؟؟

+ تاريخ سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 20:38 توسط خیاط باشی  | 

 

شستن کاسه های با گل برجسته و کنگره دار سخت تر است، مخصوصاً وقتی داخلش ماست بریزی، توی جا ظرفی که گذاشتی تازه می بینی رگه های ماست به دیواره اش مانده...

من آن کاسه ام،

 

تو ماستِ من!!

 

 

+ تاريخ دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 13:47 توسط خیاط باشی  | 

 

بعضی وقتها لازمه بچه ت رو بندازی تو رودخونه...

 

بعداً.ن.ممنون فرشته جان:

ما گرفتیم آنچه را انداختی ....

سطح آب از گاهوارش خوشتر است
دایه‌اش سیلاب و موجش مادر است

رودها از خود نه طغیان میکنند
آنچه میگوئیم ما، آن میکنند

ما، بدریا حکم طوفان میدهیم
ما، بسیل و موج فرمان می‌دهیم
...
                                                          پروین اعتصامی

+ تاريخ شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 12:11 توسط خیاط باشی  | 

 

کار پایان نامه رسیده به پس دوزی و جادکمه زدن و دکمه دوختن...همان کارهایی که تمام نمی شود و با صد بار جابه جا کردن خستگی را به جانت می گذارند...

از همه صفحه های پایان نامه مضحک تر صفحه د، مربوط به "تقدیم به" می باشد،این خزعبلات به درد نخور را تقدیم می کنی به همه کسانی که جانشان بالا آمد تا تو این مدرک آبکی را بگیری!نیشم باز است وقتی اینقدر ادبیات خرج دروغهایم می کنم!  صفحه ج اگر اشتباه نکنم مربوط به سپاسگذاری است، یعنی باید بنویسی :با تشکر از اساتیدی که در طول این تحقیق همواره هیچ گ*هی نخوردند، یک دنیا بغل برای استاد عزیزو گرانقدر فلان که راهنماییهای صمیمانه اش هیچ دردی از من دوا نکردو تذکرات بی ربطش هیچ وقت راهگشا نبود!و آه یادم نبود! همواره، تا ابد، شاید هم تا دم گور سپاسگذار آن کلاس گذاشتنها و تلفن جواب ندادنهای استاد مشاور عزیز خواهم بود. امیدوارم در تمام مراحل زندگی مثل من زجر کش شوید،بلکه هم بمیرید تا جامعۀ علمی کشور از گزندتان مصون بماند!

 

آخیــــش!

 

پ.ن.۱.مندرجات این صفحات نباید از یک صفحه تجاوز کند وگرنه باز جا داشت تشکر کنم، از امور پژوهشی، مسئول آموزش، هماهنگ کنندۀ کلاس و پروژکتورو همه کسانی که به نوعی ما را در این مسیر دق دادند...

 

پ.ن.۲. اگر اینروزها اینقدر قشنگ نبود، اگر همه جا سفید نبود من الان اینقدر آرام نبودم. خیلی خوش گذشت قدم زدن در برف، آنهم خیابان انقلاب!هیچ جنی جلوی مغازه ها توقف نمی کرد غیر از من!

 

پ.ن.۳. من خودم هم اگر مجبور نبودم برای دفاعم نمی رفتم!! دعوت چیه!! تازه حالا حالا ها نیست! (شاید یک ماه دیگه!)

 

پ.ن.۴.مهم:همینجا اعلام میکنم، اگر روزی، ساعتی، لحظه ای، حتی اگر از دهانم پرید که مایلم ادامۀ تحصیل دهم، حتی به روش مجازی غیر حضوری پیام نور آزاد خصوصی غیرانتفاعی!به هر صورتی!!همه گی حکم تیر دارید!حکم تیر در جا!حتی اگر حواسم نبوده باشد و جمله را از جایی بخوانم...یا هر چی!!مستقیم به سرم شلیک کنید، من حوصلۀ کثافت کاریه بیمارستان و زخمی شدن رو ندارم!

 پ.ن.۵.اون خط آخر رو جدی نگفتم، اغراق داشت!الان عذاب وجدان میکشتم!

+ تاريخ پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 22:56 توسط خیاط باشی  |