تبليغاتX
::خياط باشي::

خوب اینجا خياط خانه امن من است،هزار و يكمين رشته و علاقه ام خياطي ست، هر چيزي كه ياد مي گيرم را مي نويسم تا ماندگار بماند،هذيانهاي روزانه ام نيز گاهي از ذهنم در ميروند،جاري مي شوند اينجا...چاره اي نيست!

كپي برداري بدون ذكر منبع راهم كه همه گفتند كار جالبي نيست...
صفحه نخست
ايميل

 

Add to Google Reader or Homepage

آرشيو
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385

آرشيو موضوعي
روز نوشت
آموزش دامن تنگ
آموزشی برای همه
دامن فون
دامن برای افراد با کمر>90
شال حریر
مدل لباس
پرو
انتخاب مدل برای سنین مختلف
طرز ساخت روبان و گل لباس
کت،کله قند ومتر
مدل کت و دامن
انتخاب پارچه
شلوار
آستر کشی
آستین
مینی
بندو بندینک
طرح دامن و عروس
یقه مردانه
فوتهای خیاطی
ملاصدرا نویسی ها
تبدیل چادرمعمولی به چادر ملی
خیاطهای بدقول
دامن نیم کلوش
سفرنامۀ عراق
آموزش دوخت پیژاما
نمونه هایی از کار دست
يقه انگليسي
داستان کوتاه
دوخت مقنعه چانه دار
شب نوشت
كوتاه كردن شلوار
مادرانه
پاپیون روی لباس
کتاب نوشت

پيوندها
لانگ شات | چهار ستاره مانده به صبح | محمد رضا زماني | فلك را سقف بشكافيم | ييلاق ذهن | سيد مهدي حسيني | خانه اي از شن و مه  | گاهنامه | آبي كوچك آرامش | زهرا  | در مكاني خلوت | اي هفت سالگي | سوبان | آيينه و مهتاب | عسل و شكر  | سورئاليست | باغ بي برگي | خوابي در هياهو | جادوهاي رنگين كمان | حجم سبز |  | سردبير: خودم | دنياي کوچک | شلم شوربا | آشپز مدرن | خاطره | از اون بالا | راه نو | گوربان  | مدل ها | گالري ها | اشك و لبخند | مريم آي | يک ليوان چاي داغ | ترناس | بگذاريم و بگذريم | خیاطی و طراحی لباس | سايت دوخت | لباس ايراني | هگمتان | شادي تا بي نهايت | روزهاي بلند | باران تابستاني | ما مي گوييم | كلبه دنج  | بارش  | خوابگرد | يادداشت‌هاي يک دختر ترشيده | داستانک | کتاب در خانه | کاهو سکنجبین | لیست وبلاگ‌های به‌روز شده |
پینگ

  RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM




 
 
 

اسبهای خسته را هرگز به تاختن وادار مکن٬ چرا که آنها فقط به سوی مرگ خواهند تاخت.

                                                                                         آتش بدون دود- نادر ابراهیمی

+ تاريخ سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 17:3 توسط خیاط باشی  | 

 

بعضی‌ وقتها که اعتماد‌به‌نفسم زیاد می‌شه٬ عکست رو می‌ذارم جلوم٬ ده دقیقه تو چشمات نگاه می‌کنم...

اینجوری دست از بلند‌پروازی‌ برمی‌دارم!

 

 

+ تاريخ دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 23:52 توسط خیاط باشی  | 

 

مجنونم و دلزده از ليلي‌ها

خيلي دلم گرفته از خيلي‌ها

آهنگ چاووشی یا عنوان این پست رؤیا ٬ نباید ورد زبان من باشد ولی هست! از همه کس و همه چیز شاکی‌ام این‌روزها! به جمله دوم نرسیده داد می‌زنم٬ بحث می‌کنم٬ دلیل و برهان ردیف می‌کنم...

 

یک‌روزهایی بالاخره با نقاط کور زندگی‌ات روبرو می‌شوی٬ همان نق زدنهای مدامِ بقیه که خیال می‌کردی در کلاس شخصیتی تو جایی ندارد٬ همانها افتاده به جانت و هیچ هم مایل نیستی بقیه بفهمند تو الان با همین لبخند گشاد روی صورتت٬ در لجن اعتقادات و سنت‌های مسخره دست و پا می‌زنی... یک روزهایی دست می‌کشی از اینکه مدام تکرار کنی من فرق می‌کنم٬ من روشنفکرم٬ اطرافیانم مرا درک می‌کنند... می‌پذیری که این مسیر خوش و خرم تو هم مثل همه مسیرها چاه دارد٬ دیوار دارد٬ اصلاً شاید تا آخرش همینطور دیوار باشد!

 

+ تاريخ دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 0:15 توسط خیاط باشی  | 

 

نخ تمام چرخها سفید شده٬ تورها خرد خرد به لباست می‌چسبند٬ دست و صورتت از اکلیل برق می‌زند...اینها همه یعنی لباس عروس می‌دوزیم! شور و شادی را زیر پوستم حس می‌کنم٬ دوست دارم تمام مراحل را دقیق نگاه کنم٬ گاهی دلم‌ می‌خواهد از اینهمه حس جاری فیلم بگیرم٬ برای خودم هم باور کردنی نیست٬ سخت‌ترین هنرها و اینهمه شیرینی...

پرو اول لباس با دوخت درشت چرخ می‌شود که راحت شکافته شود٬ برای پارچه‌های کارشده که منجق ملیله‌ها سوزن چرخ را می‌‌شکنند٬ بهتر است با دست درزها را بدوزیم... برای پرو دوم درزها معمولی چرخ می‌شوند٬ همه اندازه‌ها قطعی‌ست٬ تغییرات جزئی ولی اعصاب خرد کن هستند٬ از این مرحله به بعد احساس می‌کنی لباس هیچ‌وقت کارش تمام نمی‌شود٬ اتوکشی اساسی٬ شکافتن کوکها و دوخت‌های اضافی٬ دکمه٬ جادکمه٬ پس دوزی زیپ‌ها٬ آستین٬ پایین لباس٬ حاشیه دوزی٬ دوخت گل روی بند و دامن و...

یکی از مشتریان زنگ زده که توی کیسه پارچه‌هایم‌٬ یک چیزی هست! یک چیزی مثل انبر که دو سر دارد(مشتری جراح است)٬ لازم دارید؟ اشرف‌السادات توضیح می‌دهد که اسمش بشکاف است و مهم هم نیست...

به یک مانتو  تور دانته مشکی با آستر رنگی فکر می‌کنم...

 

 

 

+ تاريخ یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 23:15 توسط خیاط باشی  | 

 

« امید یعنی بازگذاشتن در. اینطوری چیزهای خوب می‌توانند وارد شوند٬شاید تو اصلاً حواست هم نباشد.»*

 

ما لنگه‌های در را باز کردیم٬ پرده‌ها را کنار زدیم٬‌پنجره‌ها همه باز...خودمان هم چهازانو زدیم وسط چارچوب٬ دریغ از یک اپسیلون چیز خوب!

 

 

 

 *"خوبی خدا" نوشته "ماری جوری کمپر"

 

 

+ تاريخ یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 21:41 توسط خیاط باشی 

 

اینطور که پیش میره دانش آموزان باید امسال رو تکرار کنن!

 

 

+ تاريخ شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 21:10 توسط خیاط باشی  | 

 

از آفتهای دوری‌ست٬ وقتی کسی را نمی‌بینی٬ حرف نمی‌زنی٬ چشمهایش را نمی‌خوانی... می‌نشینی به خیالبافی و دستکاری خاطرات! وجودش را به گند می‌کشی٬ محبتهایش را لاک می‌گیری٬ کاری می‌کنی که هیچ عزیزم و جانمی یادت نماند... یا برعکس! صفحات نا‌همخوانش را پاره می‌کنی٬ سعی می‌کنی به یاد نیاوری چقدر مثل تو نبود٬ چقدر دوستت نداشت٬ چقدر دوستی نکرد...آدمها اینطور در تنهایی با شخصیت هم بازی می‌کنند٬ رفتارشان هم بر اساس خیالبافی‌شان متغیر است! آنوقت است که تو نمی‌فهمی برای چه مورد بی‌مهری عزیزترینت قرار گرفتی یا چرا ناگهان یک نفر از خیلی دور شیفته‌ات شده‌است! از خطای خیال‌پردازی ودست‌بردن توی خاطرات که چشم‌پوشی کنی٬ نتیجه می‌شود هزار فرصت از دست رفته برای بازگشت٬ هزار بازگشت بی نتیجه بر اثر خیال!

 

 

پ.ن.چاره هم دارد ٬ بماند برای بعد...

 

 

+ تاريخ جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 1:45 توسط خیاط باشی  | 

 

 Designed By: Neda.H

من این بچه کچله‌ام!

 

+ تاريخ جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 1:36 توسط خیاط باشی  | 

 

آدمها، یا توی خیابان پشت ترافیک مانده‌اند، یا از در و دیوار خانه‌شان آویزانند، دسته اول اسم آشفتگی‌شان را گذاشتند خرید عید٬ دسته دوم به آویزان ماندنشان می‌گویند خانه‌تکانی!

 روزهای آخره...

 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 15:29 توسط خیاط باشی  | 

 

یک چیز جالب که در دوره کتابخوانی‌ام کشف کردم٬ احتیاط و نگرانی بیش از حد من هنگام خواندن داستان است٬ مثلاً اگر تاریخی در داستان ذکر شده باشد٬ سن افراد یا عبارتی مانند دو سال بعد٬ خیلی با دقت بر می‌گردم عقب و تمام زمان‌ها را محاسبه می‌کنم٬ حساب سن همه شخصیت‌ها را نگه میدارم و دائم نگرانم نویسنده جایی توی محاسباتش اشتباه نکرده باشد٬ تاریخ‌ها را شمسی می‌کنم٬ از زمان تولد خودم کم می‌کنم٬سن آدم‌های بیرون داستان را در زمان داستان پیدا می‌کنم٬ از همین کارها... گاهی(فقط گاهی) وسط محاسبات فکر می‌کنم که دختر! این کتاب 20 سال پیش چاپ شده یا اصلاً یکسال پیش٬ تو ویراستاری؟ ناشری؟ گیرم که جایی یک تار مو از کسی به اشتباه سفید شده باشد! هر چه بوده گذشته...

این یکی که می‌گویم مضحکتر است٬ وقتی در یک داستان کار به جاهای باریک می‌کشد٬ نگاه‌ها٬ دست‌ها٬ بدن‌ها گره می‌خورند...درست همانجایی که همه با هیجان جریان را دنبال می‌کنند٬ حرکت به حرکت...من اول کارم این است که چند صفحه برگردم عقب٬ جای تمام شخصیت‌ها را دوباره چک کنم٬ سرک بکشم توی اتاقها٬خانه‌ها٬ کوچه‌ها... خط به خط بخوانم تا مطمئن شوم کسی شاهد ماجرا نیست٬ یا مچشان را نمی‌گیرد٬...هی به خودم می‌گویم ول کن! تو چه کاره‌ای؟ شاید نویسنده خواسته یکی وسط ماجرا پیدایش شود! نویسنده حواسش نبوده آدمهای داستان زیر تخت قایم شده‌اند یا نه؟ تو مأموری چند صفحه را دوباره بخوانی و حضور بقیه را گزارش بدهی؟ اما باز دست خودم نیست!

 

کیلو کیلو کتاب می‌خوانم این‌روزها٬ برای حجم بالای مطالعه این رفتارها طبیعی است٬ نه؟

 

 

 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 0:5 توسط خیاط باشی  | 

 

این بازی‌های وبلاگی جدید زیاد با حال و هوای وحشی من سازگار نیست٬ نه آدم‌وار کتاب می‌خوانم که نیمه تمام‌هایش را بفهمم نه موسیقی گوش کردنم به بقیه می‌ماند... کتابی را که شروع کنم به خواندن با زجر و گریه هم شده تمام می‌کنم!!( غیر از کتابهای درسی دانشگاه!)٬ آهنگ و موسیقی منتخب هم ندارم٬ سیستمم اینطور است که اگر از آهنگی خوشم بیاید آنقدر گوش می‌دهم تا حالم به هم بخورد! پس اصولاً همه آهنگهایی که ازشان متنفرم روزی عاشقشان بودم و همه آهنگهای مورد علاقه‌ الانم را یک ماه بعد دوست ندارم( حساب شعر و موسیقی حرفه‌ای و خواننده جدا باشد٬ خوب؟)

 

خلاصه اینکه من از این بازی‌ها معافم! اگر فوتبال٬ زو٬ بالا بلندی٬ دستش ده(دست رشته!) و کلاً بازی‌هایی از این دست در وبلاگستان راه افتاد٬ حتماً شرکت می‌کنم٬ دعوتم کنید!

 

 

+ تاريخ چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 1:51 توسط خیاط باشی  | 

 

نیمه شب

 پارک

چراغهایی با نور آبی

 

یک نفر که نیست...

 

 

 

+ تاريخ سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 23:5 توسط خیاط باشی  | 

 

خانم مسئول با همان اخم همیشگی پشت میز می‌ایستد٬ انگشتهایش را ریتمیک روی میز می‌زند٬ یعنی که منتظر است. دستم تا آرنج توی کیف است بلکه گوشی‌ام را زودتر بیرون بکشم٬ سارا زودتر از من گوشی و کیف پولش را روی میز می‌گذارد٬ بعد از کلی خم و راست شدن گوشـی را پیـدا می‌کنم٬ دکمه‌هایش را بی‌هدف می‌زنم تا یادم بیاید می‌خواهم چه کار کنم! سارا می‌پرسد خاموش می‌کنی؟

-نه٬ سایلنت کردم.

کیف پولم را زود پیدا می‌کنم٬ خانم مسئول می گوید به شما شماره دادم؟ سرم را تکان می‌دهم، یعنی که نه! شماره جدیدی بیرون می‌آورد٬ دستم را که دراز می‌کنم می‌بینم یک شماره توی مشتم است!

- انگار شماره دارم!

خانم مسئول چپ چپ نگاهم می‌کند و می‌گوید بده به خانم پشت سرت! دستپاچه شماره را به مائده می‌دهم٬ سارا سقلمه می‌زند که زود باش! به دنبالش راه می‌افتم٬ خانم مسئول صدا می‌زند٬ کارتتان را ندادید خانم! برمی‌گردم سر میز٬ با خیال راحت دست می‌برم جای همیشگی کارت٬ جیب جلوی کیف.

نیست! تمام کیف را زیرو رو می‌کنم٬ خانم مسئول پایش را ریتمیک به زمین می‌زند، یعنی که خسته شده! یکدفعه خیره می‌شوم به چشمهایش٬

- کارت توی کیف پولمه!

کلافه از توی کشو کیسه کیف و موبایلم را پیدا می‌کند٬ کارت را به دستش می‌دهم و سعی می‌کنم با سرعت دور شوم! دم در رختکن که می‌رسم صدای خانم مسئول را می‌شنوم که داد می‌زند

:خانم شما کمد لازم نداشتی؟

برمی‌گردم طرفش٬ مات نگاهش می‌کنم!

-چرا !

 کلید کمد را به طرفم می‌گیرد و در حالیکه سعی می‌کند اخمهایش را حفظ کند می گوید

:امروز یک چیزیت میشه شما!

سارا از توی رختکن داد می‌زند: امروز فقط؟؟

می خندم و فکر می‌کنم چقـــــدر این روزها حالم خوب است...

 

 

+ تاريخ دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 15:32 توسط خیاط باشی  | 

 

*  بوست دارم!

 

 

+ تاريخ یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 16:41 توسط خیاط باشی  | 

 

دیشب تهران را به مقصد سوئیس ترک کردم، صبح رسیدم اینجا، عصر هم که یک چرت نیم‌ساعته زدم٬ باز سوئیس بودم! حالا نشستم به جستجو در اینترنت حداقل کمی اطلاعات ابتدائی و منظره برای خواب امشب دست و پا کنم٬ حقیقتش دیشب و امروز خیلی خوش گذشت٬ واقعاً کشور زیبایی ست٬ هیچ بعید نیست بمانم!

 

 

+ تاريخ یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 0:40 توسط خیاط باشی  | 

 

تا مثل مرا

             دوباره در آغوش خسته‌ات آوری

کار این جهان

از دم شمشیر٬ یک سره است

...

*****

...

من خشک و عاشقم

آن هم به مانند درختی تازه بار

که در انبوه میوه‌های نخستین‌اش                                                  

                                          افتاده باشد از پا

 ...

                                           بخشهایی از کتاب ژئوسئانس من، ساخته محمد رمضانی فرخانی

 

+ تاريخ یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 0:15 توسط خیاط باشی  | 

 

گل روی لباس رو قبلاً یاد دادم! جرأت دارید باز ایمیل بزنید طرز ساختن گل رز روی لباس رو بپرسید!

اولش اینجوریه، بعدش اینجوری:

گلهای جدید رو تا حالا ازش ندوختیم، فکر کنم بیشتر از یک متر حریر لازم داشته باشد!

 

 

+ تاريخ شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 21:12 توسط خیاط باشی  | 

 

چیزی نمانده به پایان نمایش٬ من تمام حرکاتت را زیر نظر گرفته‌ام٬ توی جاده نگاهم به همه ماشینها هست٬ چشم از خطهای سفید بر نمی‌دارم٬ دیشب تا ساعت سه تمام نفسهای مادر را شمردم٬ صدبار لوله بخاری را چک کردم٬...اما تقریباً مطمئنم تو از جایی که فکر نمی‌کنم ضربه‌ات را می‌زنی٬ تو خدای فرصت‌طلبی هستی!! همین روزهاست که بغضم بترکد٬ همین روزها که درهای آسمان به رویم باز شده٬ همین روزهای سراسر خوشبختی...پس زود باش! من منتظرم!

+ تاريخ جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 22:0 توسط خیاط باشی 

 

سلام

تمام درفت‌های وبلاگ و دفترسبز را خالی کردم اینجا که فکرم آزاد باشد٬ مانده دو سه تا داستان و یکی دوتا پست آموزشی که احتیاج به ادیت دارد! نظرات هر 7 تا پست را هم اینجا بنویسید،شماره گذاشتم برای راحتی شما.

 

 

پ.ن.خوبم!

 

+ تاريخ پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 12:10 توسط خیاط باشی  | 

 

بالاخره یک‌روز از اینکه خودم را با وبلاگ و ایمیل و اس‌‌ام‌اس و این کوفت و زهرمارها به تو اثبات کنم خسته خواهم شد!

+ تاريخ پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 12:6 توسط خیاط باشی 

 

درس معادلات دیفرانسیل 3 واحدی ترم دوم فقط برای این ارائه می‌شد که سال اول دانشگاه از خودت بپرسی این درسها به چه کار من می‌آید؟؟ حالا بعد از n سال٬ روزی 100 بار معادلات پاس می‌کنم!!

 

تعداد آدمهای سردرگم ودرگیر هر روز بیشتر می شود، قبل‌تر ها فکر می‌کردم این رابطه‌های مبهم و بی‌نام٬ مختص سالهای نوجوانی‌ست٬ حالا می‌بینم اتفاقاً برعکس! درد٬ درد 25 سال به بالاست!17، 18 ساله‌ها دقیق‌تر می‌دانند چه می‌خواهند! حداقل دو طرف قضیه خبر دارند که ماجرا صرفاً دختر و پسر بازی‌ست٬ قصد ازدواج دارند٬ دوستند یا چی؟

بزرگ‌تر که می شوی٬ ساعتها٬ روزها٬ ماه‌ها با یک نفر حرف می‌زنی٬ راه‌ می‌روی٬ می‌خندی٬ گریه می‌کنی...آخر سر هم دستگیرت نمی‌شود دوستید؟ همکارید؟ دوستت دارد؟ دوستت خواهد داشت؟ می توانی دوستش بداری؟ هی چرتکه می‌اندازی! حرفهای مهربانش را از حرفهای پراز زخمش کم می‌کنی٬ نگاههای از سر ذوقش را در لبخندهای موذیانه‌اش ضرب می‌کنی٬ نیش و کنایه‌هایش را تقسیم می‌کنی٬ هزار بار استخاره می‌کنی که جوابش را بدهم؟ تا سرکوچه کنارش قدم بزنم؟ این جمله که گفت یعنی دوست دارد حضور مرا؟ این جمله که نگفت یعنی از من متنفر است؟ این نیم ساعتی که با هم بودیم زیاد بود؟ کم بود؟...اصلاً الان خوشحالم؟ یا دلم شکسته؟

آدم بزرگ که می‌شوی٬گند می‌زنی به هر چه عشق اساطیری‌ست٬ به همه آنچه در منظومه‌های عاشقانه خوانده‌ای٬ هیچ گیاه عشقی در قلبت جوانه نزده٬ هیچ رویای جدیدی به شبهایت اضافه نشده٬ زندگی‌ات شیرینتر نشده٬ دوستی پیدا نکرده‌ای ...فقط هر روز یک دفتر پر از معادلات دیفرانسیل حل می‌کنی و هرشب از خودت می‌پرسی این آدمها به چه کار من می‌آیند؟؟

 

+ تاريخ پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 12:0 توسط خیاط باشی 

 

زکات عشق به خود عاشق می‌رسد٬ نه هیچ درویش مستحق دیگر.

 

                                                                                   آتش بدون دود

+ تاريخ پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 11:58 توسط خیاط باشی 

 

بعضی‌ها "به من چه" شان قوی‌ست٬ بعضی‌های دیگر نه!هر روز باید یادشان بیاوری٬ که عزیز دل "به تو چه؟"

 

 

 

+ تاريخ پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 11:57 توسط خیاط باشی 

 

سیاست یعنی: به روزگار بی‌دردی انسان اندیشیدن و برای رسیدن به آن روزگار جنگیدن.

  

 

                                                                                                   آتش بدون دود

 

 

+ تاريخ پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 11:51 توسط خیاط باشی 

 

ماهی یکبار صدایش را می‌شنوم که فریاد می‌زند: « سرجدت دست از سر من بردار٬ دست کم 3 روز دور و بر من پیدایت نشود...»

 

 

+ تاريخ پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 11:49 توسط خیاط باشی 

 

ما هر لحظه در معرض خطریم٬ چرا که طهارت تن- که ما را ازهمه حیوانات جدا می‌کند- بر خلاف تصورساده‌لوحانه تو٬ امری ارادی است نه طبیعی و غریزی و فطری. طاهر نگه داشتن جسم امری است که به شجاعت، قدرت تفکر٬ تسلط دائمی برنفس و ایمان غول‌آسا احتیاج دارد. به علت اساسی و فلسفه احتیاج دارد. آدم‌های معمولی٬ معمولاً ذلیل تن خویش‌اند. آویزان به یک نقطه از بدن خویش‌اند٬ و همین هم زندگی را از اعتبار و معنویت انداخته است٬ همین هم خوشبختی را در خطر انداخته‌است.

 

                                                                                             آتش بدود دود- نادر ابراهیمی

 

 

+ تاريخ چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 20:25 توسط خیاط باشی  | 

 

بنایی تمام شد.

 

 

پ.ن.برای مریم: قرار است یک زبانی٬ حرفی یا کلمه‌ای برای تشکر از تو پیدا کنم، خودت قبول داری که سخت است٬نه؟ما هنوز به هم عادت نکرده‌ایم! هنوز احساس می‌کنم یک نفر دیگر ۵ ساعت تمام کنارم نشست و همه کدهای از یاد رفته را برایم تکرار کرد....تو از این اخلاقهای خوب نداشتی٬ از این مهربانی‌های بی‌حساب! قبول کن که به یاد آوردن دوستی‌هایمان از یادآوری هزار خط کد و تگ سخت تر است...اینها را بگذار به حساب تعریف! اینکه من کم‌کم ...چقدر فراموش کردن سخت است خدا:(

+ تاريخ چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 0:45 توسط خیاط باشی  | 

 

بهتر است دو دستتان را زیر چانه بگذارید به طوری که پوست دو طرف صورتتان کشیده شود٬ هیچ کس دقیق نمی فهمد این لبخند است یا سر خوردن دستهای عرق کرده شما روی چانه...

« حالا این مرض ای که شما می گویید در باب بهانه شدن همه چیز و همه کس برای نوشتن در وبلاگ، یک نوع کمی متفاوت اش در ما مدتی است ریشه کرد که ربط دادن هر مبحث ای است به پدیده ی وبلاگ! یعنی شور قضیه را وقتی در می آوریم که که داریم بائودولینوی آقای امبرتواکو را می خوانیم و هی فکر می کنیم این آقای بائودولینو عجب وبلاگ نویس یکه بوده برای خودش، بالقوه! (ماجرای پروست و این ها را که یادتان هست؟!) بعد گاهی فکر می کنیم اصلن یک روزی ممکن است کلن این دنیای مجازی بشود مستر و این دنیای بی خاصیت واقعی بشود اسلیو. بعد یک وقت هایی در روز کانکت بشویم به دنیای واقعی. مثلن چراغ مسنجرمان را هم خاموش کنیم تا مجبور نشویم با همه سلام علیک کنیم. بعد لابد یک وقت هایی از سر شلوغی سر، مثلن یک هفته می گذرد که سری به دنیای واقعی نزدیم ببینیم کسی کارمان داشته یا نه. حال همسایه مان خوب است یا نه. گرسنه شده ایم یا خواب مان آمده یا نه. بعد هم هیچ بعید نیست که دچار افسرده گی واقعی بشویم (در مقابل افسردگی وبلاگی) و زندگی واقعی مان را کلن تمام کنیم و برای همیشه بمانیم در همین وبلاگستان.»

 خوب دستتان را از زیر چانه بردارید!پرگراف بالا یک کامنت بود که آقای سر هرمس مارانا در وبلاگ خانم مسعوده در رابطه با...با...بایش را یادم نمی آید، گذاشته! خوب گفته...

 

+ تاريخ سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 19:44 توسط خیاط باشی  | 

 

-هی! کجا؟؟

: خبرنگارم!

- شما کجاتون به خبرنگارها می‌خوره؟؟

: اونجام!

 

 

 

 

 

 

 

 

پ.ن.خواهشمند است نظرات این پست را محض تنوع و پرورش استعدادهای به کار نیامده خود٬ فقط در قالب فیس(آیکون٬ شکلک٬...) بیان کنید٬اگر آیکونی در لیست نبود می‌توانید داخل کروشه توضیح دهید به این‌صورت: [خاراندن چانه] یا دونقطه فلان.

+ تاريخ دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 16:20 توسط خیاط باشی  | 

 

دو ساعتی هست که شدیداْ در حال مطالعه سورس وبلاگها و تمپلیتهای مختلف هستم! نتیجه کار این وبلاگ تستی ست! خودم که احساس می کنم جدای از نتیجه٬ سطح معلوماتم بی‌نهایت افزایش پیدا کرده ولی رویا دست گذاشته روی دو نقطه ریسه و به استعداد من می‌خندد!

 

+ تاريخ دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 0:22 توسط خیاط باشی  | 

 

سربلند می‌کنی می‌بینی یک نفر دیگر هم دلت را شکست و رفت پی کارش!‌

 

 

+ تاريخ یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 18:24 توسط خیاط باشی  | 

 

شما آقای درخشان برعکس 6 7٬ سال پیش هیچ ( با تأکید بیشتر هیچ!) طرفداری ندارید٬ چوب دو سر طلا شاید اصطلاح بهتری باشد... برایم جالب است بدانم به چه دلخوشی٬ تحت حمایت کدام فرد٬ اینقدر پر‌انرژی و با حرارت کما فی‌السابق به نوشتن ادامه می‌دهید؟ بنده اصلاً قصد تهمت زدن و یا تکرار حرفهای سایرین را ندارم٬ فقط بی اندازه مشتاقم بدانم شما که به قول خودتان خدایی دست و پاگیرتان نیست٬ اثری از دوست و رفیق شفیق هم دوروبرتان نمی بینم٬ از چه نیرویی مدد می جویید برای پیش رفتن؟ چه طور از اینهمه تحلیل و فحش و ناسزا جان سالم به در میبرید؟ می‌خواهم بگویم اگر خدای دیگری جسته‌اید دست مارا هم بگیرید٬ ما را که به یک فحش یا تهمت از تمامی اهداف وآرزوهای ریز و درشتمان دست می کشیم٬ مایی که دنبال بهانه‌ایم که از کوره در برویم و در وبلاگمان را تخته کنیم...من از یک موضع خیاطانه سؤال می‌کنم٬ کاری به مواضع سیاسی شما ندارم! وبلاگ شما را با علاقه دنبال می‌کنم٬ اولین وبلاگی که خواندم٬ اولین روش ساخت وبلاگ...آن‌روزها مورد حمایت خیلی‌ها بودید٬ حالا پشتوانه‌تان کیست که اینقدر بی محابا به همه چیز حمله‌ور می‌شوید؟ اگر پاسختان هیچ‌کس و هیچ‌چیز است٬ به عقیده منِ خیاط، پشتکار شما تحسین برانگیز است!

 

 

 

+ تاريخ شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 21:22 توسط خیاط باشی  | 

 

سه روزه یه فحش جدید ساخته: «کثافتِ مرض!».  هر بار می‌خوام دعواش کنم خنده‌م می‌گیره! یه جورایی دور از ذهنه، انگار وقتی انتظارش رو نداری تموم می‌شه،...کثافتِ مرض!!

 

+ تاريخ شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 1:4 توسط خیاط باشی  | 

 

در زمان ما خنده ارزان نیست، خنده از ته دل.

تا بخواهی پوزخند و زهرخند و ریشخند، اما یک خندۀ پاک کاش می‌جستی٬ قابش می‌کردی و به دیوار اتاقت می‌کوبیدی...

                                                                                آتش بدون دود٬ نادر ابراهیمی

 

 

+ تاريخ چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 0:30 توسط خیاط باشی  | 

 

هرچه زودتر همه راه و بیراهه‌ها رو امتحان کنی و به بیچارگی محض برسی٬ زودتر می‌میری!

اینکه می‌گن "مرگ دست خداست" فقط یه شعاره واسه از زیر کار در رفتن٬ مرگ هم دست خودمونه! حتی بیشتر از تولد...

 

 

+ تاريخ سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 1:56 توسط خیاط باشی  | 

 

- پسر کلّتو به کار بنداز. جکی دوبرابر از فرانسیس بهتره. خیلی از اون سرتره. از فرانسیس خوشگل تره٬ گرم‌تر وباهوش‌تر هم هس. ده برابر بیشتر از فرانسیس تورو درک می‌کنه. فرانسیس اصلاً درکت نمی کنه واگه یه نفر نیاز به درک کردن داشته باشد٬ اون تویی برادر.

برادر. برادر بهتر از هر چیزی بیب را توصیف می‌کرد٬ حتی از وینسنت.

بیب همانطور توی تاریکی دراز کشیدو فکر کرد: «او نمی‌‌داند٬ او نمی‌داند فرانسیس با من چه‌کار می‌کند٬ همیشه با من چه‌کار می‌کند. همیشه در موردش با غریبه‌ها صحبت می‌کنم. موقعی که داشتم با قطار به خانه می‌آمدم٬ به یک سرباز غریبه درباره او گفتم. همیشه همین کار را می‌کنم. عشق یک طرفه‌ام به او هر‌روز بیشتر می‌شود. هرچه بیشتر از عشقم به او می‌گذرد٬ قلب احمقم بیشتر می‌خواهد از توی سینه‌ام بیرون بپرد. میل شدیدی که مدام باید توصیفش کنم: «ببین٬ غریبه٬ من هفده ساله بودم و فورد «جو مک‌کای» رو قرض گرفتم و اونو یه روز بردم دریاچه «ومو»...همین جا٬ درست همین‌جا جائیه که اون چیزا رو درباره فیلهای بزرگ و فیلهای کوچک گفت...این‌جا٬ همین‌جا٬ جائیه که گذاشتم سر«بانی هگرتی» رو توی بازی«جین رامی» توی«رای بیچ» کلاه بذاره. یه دل توی دست خشتش بود و خودش اینو می دونست...اینجا٬ آه٬ اینجا جائیه که وقتی منو دید دارم سرویس آخر بازی رو جلوی«بابی تیمرز» می‌زنم داد زد: «بیب!». مجبور بودم یه سرویس بزنم تا بشنومش٬ اما وقتی شنیدمش٬ قلبم- می‌تونی اینجا ببینیش- شکست و هیچ وقت مثل اولش نشد... واینجا- از اینجا متنفرم- اینجا جائیه که من بیست و یک ساله بودم و توی یکی از غرفه‌های داروخونه با «ودل» دیدمش و اون٬ پشت و روی انگشتاشو روی شیارهای بلند انگشتهای دست اون می‌ذاشت.»

او نمی‌داند فرانسیس با من چه‌کار می کند. بیچاره‌ام کرده٬ حالم را بد کرده است. تقریباً هیچ‌وقت درکم نمی‌کند. اما بعضی‌اوقات٬ بعضی‌اوقات فوق‌العاده‌ترین دختر دنیاست و یک چیزی دارد که توی هیچ کس نیست. جکی هیچ‌وقت بیچاره‌ام نکرده٬ جکی هیچ‌وقت واقعاً کاری با من نکرده‌ است. جکی درست همان روز که نامه‌هایم را دریافت می‌کند٬ جوابم را می‌دهد. فرانسیس دو هفته یا دو ماه و یا بعضی وقتها هیچ‌وقت جواب نمی‌دهد و وقتی هم جوابشان را می‌دهد٬ آن چیزی را که دلم می‌خواهد بخوانم را نمی‌نویسد. اما نامه‌های او را صد بار می‌خوانم و نامه‌های جکی را یک‌بار. وقتی دست‌خط فرانسیس را پشت پاکت نامه‌هایش می‌بینم- دست‌خط زشت و کج و معوجش- خوشحالترین آدم دنیا هستم. هفت سالی هست که اینطورم٬ وینسنت. چیزهایی هست که تو نمی‌دانی٬ چیزهایی هست که تو نمی‌دانی برادر.

 

 

داستان کوتاه "آخرین روز از آخرین مرخصی"، سلینجر.

 

 

+ تاريخ دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 14:3 توسط خیاط باشی  | 

 

ما از این پس خود را ملزم می‌کنیم به رعایت  قوانین وب‌نویسی، علی‌الخصوص نیم‌فاصله‌ها!

 

 

 

 

+ تاريخ دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 10:51 توسط خیاط باشی  | 

 

شاید روزی ۱۰ بار سوزن زیر ناخنم برود، یا توی شستم! معمولاً هیچ عکس العملی نشان نمی دهم، شاید نیم نگاهی بیندازم که خون نیاید، انگار رگهای آن دور و بر هم خودشان را جمع و جور کرده باشند...بعضی روزها، فقط بعضی روزها، بین یکی از همین ده بار سوزش ها، دلم می خواهد یک نفر دستهایش را باز کند...خوب... زیاد هم مهم نیست...

+ تاريخ دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 0:2 توسط خیاط باشی  | 

 

درقالب ایمیل درخواست نموده اند طرز دوختن کش به چادر را با عکس آموزش دهیم!! خدا وکیلی چی بگم؟؟؟ انگار پرسیده باشند طرز سوزن نخ کردن یا کش کشیدن تنبان را یاد بدهید، البته من قصد توهین ندارم ها ولی بسیار احتمال می دهم که سر کار رفته باشم (حدود نود و چند درصد)!! تازه با عکس!!سر هر کوک عکس بگیرم آیا؟ فیلم بهتر نیست؟؟

به خاطر آن چند درصد بی غرض بودن این سؤال یک توضیح مختصر می دهم! اول اینکه کش را دور سر مبارک می گیرید، به حالت کشیده اندازه می زنید، چادر را تا می زنید وسط بالای چادر را پیدا می کنید، کش را سنجاق می زنید به چادر(نصف این طرف، نصف آنطرف)، بعدخیلی خیلی تمیز می دوزید، کش را لب لب چادر ندوزید یک بند انگشت عقبتر، دوخت هم به این صورت است که اون قلمبۀ گره خورده نخ رو روی چادر نمی اندازید، از هر طرف سوزن را خارج فرمودید باز از همان طرف ... الله اکبر! بده دست مامانت اگه اینو هم بلد نیستی!! آخه این چیزا رو با عکس و وبلاگ و اینترنت می شه یاد گرفت؟؟؟ یک متر کش می گیرید دستتون و هی اندازه می زنیدو می برید تا درست شه، یک قرقره نخ هم حروم می کنید، آخرش یاد می گیرید!همین!

 

 

 

 

پ.ن.1.دوره زمونه ای شده ها!!

پ.ن.2.تکرار پ.ن.1.

پ.ن.3. همین روزها باید به فکر یک پست خیاطی خفن باشم تا سطح آموزشی رو بکشم بالا، تمام حیثیتم به باد رفت!!

پ.ن.4.تا یادم نرفته طریقه کش کشیدن تنبان را هم بگویم، یک سنجاق قفلی می زنید سر کش و می دهید دست بچه تان! هم یک ساعتی سرگرم می شود هم بالاخره سر سنجاق قفلی از یک جای درز بیرون می زند...

پ.ن.5. خانم یا آقای متقاضی یک وقت ناراحت نشده باشی، شما صرفاً بهانه بودی نه مخاطب خاص!اگر فحش یا گلایه ای بود در همان قالب ایمیل در خدمتیم، کوتاهی نفرمایید.

 

 

 

+ تاريخ یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 0:25 توسط خیاط باشی  | 

 

ژل مو خریدم، با اسانس هلو، از نارگیل خوشم نمی آمد! فقط یک پالتو از تو عقبترم، دوست ورفیقم آماده است، اتفاقاً پیشنهاد خانه و اتاق هم داده است... نه که چیزی دست من باشد، همه چیز خودبه خود پیش می رود! من فقط تماشا می کنم این یکی شدن نشانه ها را...

بعضی فیلم و سریالها را دوست دارم تو هم ببینی، آخرش که می رسد فکر می کنم تو هم بودی وقتی شروع شد؟؟می دانم نبودی! دلم می خواهد فکر کنم!(خوش دارم خیال کنم) بعد یادم بیاید آخرین سریالهایی که با هم دیدیم...یادم هم نمی آید! مهم هم نیست، دلم می خواهد برگردم عقب، دور...

بی تابی آن روزهای تو...شیرین بود،نه؟تو هم فهمیده بودی؟ یعنی اینقدر قابل پیش بینی ست؟ اینقدر ساده و دم دست؟ هنوز باور نکردم پسر...هیجان زده ام! حتی نمی توانم جلوی دهنم را بگیرم،...

 

اهل کجایی که وقتی به آسمان نگاه می کنی

گریه امانت نمی دهد؟!

+ تاريخ شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 22:15 توسط خیاط باشی 

دختر را باید از خانواده اش بطلبی و طلبیدن یعنی قیمت گذاشتن روی دختر.

 

                                                                                نادر ابراهیمی، آتش بدون دود 

 

پ.ن.1. گالان اوجا، سولماز از قبیله گوکلان (دشمن) را  جلوی چشم برادرانش می دزدد و به عقد خود در می آورد...ترکمنها از آن افسانه  با افتخار یاد می کنند، این جمله بالا را هم آلنیِ حکیم به یکی از پسران قبیله می گوید که برای خواستگاری اجازه می خواهد، که یعنی گذشت زمانی که دختر را از چاد پدرش می دزدیدند، حالا باید...پ.ن.2. این سیستم دزدیدن دختر به جای خواستگاری خیلی به مذاق ما خوش آمده;)

+ تاريخ شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 1:39 توسط خیاط باشی  | 

 

درد نرسیدن به قله از آن کسانی است که اهل صعودند، رنج غرق شدن از آن کسی است که دل به دریا سپرده است.

                                                                   

                                                                                      نادر ابراهیمی،آتش بدون دود

 

 

 

+ تاريخ جمعه سوم اسفند 1386ساعت 23:24 توسط خیاط باشی  | 

 

یک فیلم خلوت، پر از عاشقانه های آرام و دیالوگ های زیبا...همینطور مات و مبهوت از پایان دلنشین فیلم کامپیوتر را خاموش می کنم و می روم به سمت آشپزخانه، جملات را مرور می کنم، صحنه ها را،... ساعت یازده ست و من باید ناهار بپزم، سریع در یخچال را باز می کنم تا یادم بیاید برنامه ام چه بود، ظرف برنج از بالاترین طبقه می افتد و دانه های برنج تا شعاع 3 متری از یخچال پخش می شوند، مدتی خیره به این صحنه بدیع... به خودم می آیم، با دستمال