فکر کن! دیگه شماره استاد راهنما نمی افته رو گوشی م!!!من دیگه از این زندگی چی می خوام؟؟؟نه واقعاً!! از من خوشبخت تر هم کسی هست؟؟
پ.ن.1. فیس مربوطه [پارتی]
+
تاريخ سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 15:56 توسط خیاط باشی
|
برنامه ام این است،
- شمارۀ همۀ آدمهای تاریک را از گوشی ام پاک کنم، همچنین اس ام اس ها را.
- مقاله ام را بنویسم.
- رزومه ام را کامل کنم.
- قالب وبلاگ را عوض کنم.
- نیشم را ببندم.
- سخنرانی نکنم.
- هرگز روی سرچ میل جیمیل کلیک نکنم.
- سعی کنم در طول یا عرض این ماه آدمهای زیادی را ببینم فرصت نیست!
- قضاوت نکنم.
- از اینکه بقیه از من بیزار یا دلگیر شوند نترسم، قانونش این است.
- جملات یادگاری یا قصار نگویم.
- از همۀ استعدادم استفاده کنم تا حرفهایم پر از محبت و آرامش باشد، خالی از کنایه و زخم...
+
تاريخ سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 6:52 توسط خیاط باشی
|
دیروز خانم دکتر بعد از چند بار طفره رفتن بالاخره با یک آه جانسوز اعتراف کرد برادرش صلاحیتش تأیید شده، این وسط تکلیف ما روشن نشد که بخندیم یا فحش بدهیم! دعا دعا می کردم پرو لباسش تمام شود و برود، از بس که حال و هوای مزون با دین و سیاست ناسازگار است!
کاش می شد این انتخابات را هم بردارند، من اصلاً حوصله ندارم! یکروزه سیاسی شدنِ آدمها حالم را به هم می زند، اتفاقاً همه هم برای افاضاتشان منبع موثق دارند! منابعی در حد رانندگان تاکسی یا صف شیر ونان...
+
تاريخ دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 22:5 توسط خیاط باشی
|
...مگر یک دختر از زندگی چه نصیبی می برد؟ هیچ چیز، فقط یک مهمانی و یک رقص.
یک مهمانی یک رقص، مجموعه داستان نوشته آیزاک باشویس سینگر
+
تاريخ یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 20:57 توسط خیاط باشی
|
تو عاشق شدی
هزار هزارتا دروغ گفتی
من باور کردم
هزار هزار بار عاشق شدم
تو فارغ شدی
حقیقت را آوار کردی بر سر من
حق به جانب بالای سرم ایستادی که،
بلند شو!ما باید عاقل باشیم!
من بلند شدم...
عقلم پاره سنگ برداشته بود
عشقم مرده بود...
+
تاريخ یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 0:2 توسط خیاط باشی
|
...و انسان اگر گهگاه، با تمام نیروی خود زار نزند، انسان نیست، سنگ است.
نادر ابراهیمی،آتش بدون دود
+
تاريخ شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 0:15 توسط خیاط باشی
|
لازم نیست همه آدمها رو توی صف خوب و بد بچپونی! آدمها یه سری شون اینجوری ان، یه سری شون اونجوری! اینکه کجا می رن هم، بهشت یا جهنم، اصلاً به تو مربوط نیست!اصلاً!!
+
تاريخ جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 23:0 توسط خیاط باشی
|
ما هنوز پست ولنتاینمان نیامده، از اول صبح درد یک دقیقه ای داریم ولی خوب ... پای یک سری بحثهای تخصصی در میان است که اینجا جایش نیست...!! گفتند سزارین کنیم تا ۱۴ ، ۱۵ نشده ولی ما خودمان اصرار داریم به زایمان طبیعی!! اگر تا ۵ دقیقه دیگر آمد که هیچ وگرنه باید بماند تا سال بعد...
+
تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 23:58 توسط خیاط باشی
|

بعد از غیبت چندین ماهه امروز شرفیاب شدیم مزون، همان ساعت اول اشرف السادات اسپوزا ۲۰۰۸ را جلویم گذاشتند و امر کردند این را ببین و بعد شروع کن به کار! چرا که لازم است در زیبایی این مدلها غرق باشی و کار کنی، سمت راستی یک کتابچۀ گلچین است، با طرحهای فوق العاده زیبا!!هیچ راهی برای توصیفش ندارم جز اینکه گاه به گاه از صفحاتش عکس بگیرم، رنگ و طرح پارچه ها، بک گراند صفحات، شعرهای ایتالیایی و انگلیسی زیبای کنار مدلها...این ژورنال بین تمام ژورنالهایی که داریم منحصر به فرد است و هیچ بعید نیست به خاطر این مدلها نه یکبار بلکه پنج شش بار عروس شویم!
پ.ن.۱.همچنان در برابر بازی کتابهای نیمه تمام مقاومت می کنم، فرشاد و رؤیای عزیز از دعوتتان ممنون.پ.ن.۲.نظرات در مورد پستهای پایین، بالا،چپ و راست را با شرمندگی تمام پاک می کنم.پ.ن.۳. من دوباره خیاط شدم! دلم برای بوی پارچه های نو تنگ شده بود، برای آن فضای صمیمی که ... این را باید در یک پست مفصل بنویسم!در حد یک تز!;)پ.ن.4. با بیماری وبلاگ سیفون بدبختی( به قول کیوان) مبارزه می کنیم، یعنی که خوب و خوشیم! پ.ن.۵. جمله آخر(متن) را جدی نگیرید، هنوز غرقم...
+
تاريخ سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 23:58 توسط خیاط باشی
|
سه چهار سالی تا نوبت سوادمان برسد سؤال نپرسیدۀ ذهنمان خاصیت این برگ بود و اینکه چه ضرری به آمریکا می زند و اصولاً برگ چه درختی بهتر است؟؟ زیاد طول نکشید تا الفبا به دادمان رسید وفهمیدیم جریان مرگ و برگ چیست! حالا بیش از بیست سال است که سؤال پرسیده نپرسیدۀ ذهنمان این است که، چه نفعی به من می رسد وقتی چشمانم را ببندم و نعره بکشم "مرگ بر آمریکا"؟ حالا با برگ یا بی برگ!
+
تاريخ دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 23:37 توسط خیاط باشی
تو منطقت می لنگد، احساست کور است، قلبت مهر خورده... بعد من اینهمه وقت و انرژی و احساس گذاشتم برای اثبات خودم، به تو؟؟ ... امروز وقتی به گارد ریل کثیف و کج و معوج کنار اتوبان خیره شده بودم به ذهنم رسید که، واقعاً به جهنم!!به جهنم که صداقتم را باور نمی کنی! گناه من چیست؟ حماقت تو؟
بی اندازه با شکوه است آن لحظاتِ به جهنم و هم خانواده هایش...
+
تاريخ دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 0:8 توسط خیاط باشی
مثل کوفتِ درد گرفته!
پ.ن.۱. یا بالعکس.
پ.ن.۲.
+
تاريخ یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 17:31 توسط خیاط باشی
|
۱. گور پیمایی، یک انرژی خاص می دهد به آدم، دلت می خواهددر همان مسیر برگشت تصادف کنی بمیری، در این حد قوی!! بی خیال همه کرده ها و نکرده ها، همگی می رویم بهشت، بستگی به شهر محل سکونتمان دارد، بهشت زهرا، بهشت رضا، بهشت معصومه، بهشت شیرین، بهشت فرهاد...
۲. یک جای خوب پیدا کرده ام، جایی حوالی میدان ولیعصر! برای کسانی که مسیر رفت و آمدشان آنجاست و مثل من ...حالا باز اگر مغازه بود یک چیز، آدرس دستشویی را که نمی توانم اینجا بنویسم...رؤیا یک پاتوق هم برای تو پیدا کردم...
۴. بلکه هم سیرتر!حالا رؤیا تو هی بگو بدوش!!
۵. نیست دامی جز تأمل وحشیِ اندیشه را "بیدل"
۶. از شواهد و قرائن بر می آمد که من الان باید از خوشی دوبال سفید داشتم، مکانم هم طبق پیش بینی ها جایی میان آسمان دوم و سوم بود (امروز)، اما همچنان روی زمینم! بالم در نمی آید، در عوض دارم پیله می تنم به دور خودم!!...باید شکرگذار بود، با اینهمه بی چشم دویدنها هیچ بعید نیست یک باتلاق غافلگیرمان کند...آسمان دوم و سوم پیش کش...
۷. این بوی عطر لعنتی...
۸. شب توی کتاب و لباس و کیف و خودکار غلت می زنم، نمی فهمم نیروی کشش تخت است که همه چیز را جذب می کند یا بی نظمی من!!تازگیها تخت و کمدو جالباسی و کتابخانه ام یکی شده، جدا هم نمی شود!
۹. عصر آقای توی رادیو گفت من یک کودک بیش فعالم!گفت باید از مهمانیهای شلوغ پرهیز کنم، و فضای کافی هم در اختیارم بگذارند...خوب می شوم!
۱۰. "به یک دوشیزه جهت فروشندگی نیازمندیم!!" باید عکس می گرفتم از این آگهی، منتها طول کشید تا ذهنم آنالیز کند...کار به آزمایش و پزشک قانونی هم می کشد آیا؟
+
تاريخ شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 23:15 توسط خیاط باشی
|
چرا همه چیز اینقدر بی رنگ و بو شده؟ از آخرین باری که عاشق شدم چند ماه؟ یا چند سال می گذرد؟ چرا دلم نمی لرزد؟ آنروزها چه بودم که اینقدر ساده و بی تکلف دل می سپردم؟... یا اصلاً این من نیستم که اینهمه بزرگ شدم؟ صدای وزنه و ترازوی بقیه، قصر رؤیاهای مرا روی سرم آوار میکند؟ هربار که سنجیده می شوم... یا اصلاً چرا اینهمه زیاد می بینم؟ چرا احساسات را بو می کشم، چرا اینهمه آدم جلوی من ل.خت می شوند؟ چرا دروغهایشان را باور نمی کنم؟؟ چرا باور نمی کنم دوستم دارند؟؟ از کجا زود می فهمم؟... یا اصلاً من همان پرده ها را بخواهم بهتر نیست؟ همان رنگ و نیرنگها را بخواهم زندگی شیرینتر نمی شود؟ من بین اینهمه عریانی کجا می توانم عاشق شوم؟؟...
فال.نوشت.دست در حلقۀ آن زلف دوتا نتوان کرد...
+
تاريخ شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 1:35 توسط خیاط باشی
|
+
تاريخ پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 22:11 توسط خیاط باشی
|
انصاف نیست که از تو ننویسم "مادر کوچولوی عاشق"! تویی که صفحه های تقویم۷۸ ات پر است از یاد من، بی مهری هایم، بی توجهی هایم...
" همه دورش حلقه زده اند، او بلند بلند می خندد و آدامس می جود، چقدر تنفر انگیز است، چقدر از این رفتارش متنفرم..." و دو روز بعد: " یخها چقدر زود آب می شوند...امروز دوباره دیدمش و نتوانستم جواب سلامش را ندهم..."
امروز هر دو به آن نوشته ها می خندیدیم، به آنهمه حساسیت تو روی رفتارهای من، به آنهمه سرد بودن های من...تو تمام جزئیات یادت هست، من هم! پشیمان نیستی، من هم! هر دو بر این باوریم که تجربه ای تکرار نشدنی بود میان دو دوست و عاشقانه هایی که بین این ورقها و چشمان ما جاری بود،...
حالا تو مادر شده ای، "همه چی تمام"! من به خانه ات می آیم، از دو دنیای متفاوت با چند خال اشتراک حرف می زنیم، می خندیم، خاطره تعریف می کنیم، تو به دخترت شیر می دهی، حمامش می کنی، من لای حوله می گیرمش، دلم می لرزد... شبیه توست ولی من می گویم که نیست، هم اسم من است اما تو می گویی که اسمش را پدرش انتخاب کرده، اصرار می کنی که بازهم بیا، من می گویم امکان ندارد، امشب به این فکر می کنم دفعۀ بعد که آمدم برای دخترت یک جغجغه کادو بیاورم...
نه من تغییر کرده ام نه تو؟ و من هنوز حرف زدنت را، خندیدنت را ع ا شـ قـ م..؟؟
+
تاريخ پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 0:18 توسط خیاط باشی
|
ایست کرده بودم! حالا چند فریاد در گلویم جا مانده، چند حرف که تا مغز استخوانم را سوزانده...دلم می خواست صاحبان آن حرفها را یکجا به ... به... یادم نمی آید به چی!همانکه قصابها گوشت را به آن می کشند!دلم می خواست صاحبان آن حرفها را اول به حرف بکشم بعد به همان چیز که قصابها گوشت را به آن می کشند،با همان حرفها... می خواستم بگویم از منِ آرامِ بی شیله پیله فریاد نخواه! همان آه های گاه به گاه و بی اختیارمن تمام هوای زندگی ات را می سوزاند...نه ولی بیشتر که فکر میکنم فقط دلم می خواهد حرف بزنم، حرف بزنم تا حرفهایشان را پس بگیرند، شاید دیگر لازم نباشد چیزی را به چیز بکشم!
پ.ن.چقدر این بهمن ماه تولد وبلاگی هاست!!پیشا پس به همه متولدین تبریک می گم(برای آخرین بار)
+
تاريخ سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 22:15 توسط خیاط باشی
|
باید یک پست درست درمان بنویسم، حواسم هست!!ولی این پست آن پست نیست!
خانم فاطمه به همراه دخترانشان وبلاگ می نویسند و من نرسیدم تبریک بگویم به ایشان. این آقا امروزدوباره به دنیا آمدند. شیوای عزیز فردا به دنیا می آید. رؤیای جان هفتۀ پیش دنیا آمد و باز فرصت نکردم برای خوبیها و مهربانی اش چیزی بنویسم(باید برایت تعریف کنم که از وقتی عکست را فرستادی بیشتر دوستت دارم! نمی دانم چرا!!) آقای پاپتی شما چرا نمی نویسید؟؟ تازه رتبۀ اول کامنت گذاری را هم از دست داده اید، من نگران شما هستم!! می خواهم بگویم همه جا را خوانده ام حواسم به همه دوستان و آشنایان هست، می دانم نیلوفر یک هفته ست غیبش زده، شن و مه پانزده روز از آخرین شاهکارش می گذرد. منتظر خبرهای خوب از طرف مانا، شیرینی از طرف این جناب هستیم، برای به روز شدن اینجا هم باید جشنی بگیریم ...باز هم هست!اگر یادم آمد تا آخر امروز می نویسم بی خبریهایم را...راستی از ۱۱ ژانویه تا ۳ فوریه می شود چند روز؟؟برای این اختلاف هم نگرانم! دامون تو هم یک مقدار بخند، میشه؟
+
تاريخ دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 15:21 توسط خیاط باشی
|
شرممان می آید بگوییم از آن نمایش مضحک (دفاع) سربلند بیرون آمدیم!! همه چیز خیلی خیلی ساده تر از آنچه پیش بینی می کردیم پیش رفت. در واقع امروز آخرین روز تحصیل ما در دانشگاه و هر مرکز آموزشی بود، هیچ تصمیمی برادامۀ تحصیل نداریم الی لابد!! تعارف هم نداریم، این الی الابد دقیقاً معنی همان الی الابد را می دهد و نه حتی یک سال زودتر...
زین پس کتاب می خوانیم، مهمانی می رویم، خیاطی می کنیم، کتاب می خوانیم، داستان می نویسیم، فیلم می بینیم و باز کتاب می خوانیم تا بمیریم، تصمیم داریم شیرین زندگی کنیم بی هیچ استرس و نگرانی...
پ.ن. این پست نثر جالبی ندارد چون بی نهایت خسته ام. ولی در نهایت هوشیاری نوشته شده است.
+
تاريخ یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 17:32 توسط خیاط باشی
|
فکر می کنم با همین دلخوشی های سطح پایین هم می توان احساس خوشبختی کرد،همینکه مادرم پدرم نیست، خاله م عمه م نیست، عمه م مادرم نیست، پدرم سرپرستی م رو به پدربزرگم نداد یا همینکه هفته ای یکبار با خاله بیرون می روم وبیشتر مجبور نیستم! اگر پسر خاله م برادرم بود یا پسر عموم پسر خاله م بود فاجعه می شد ... اصلاً برگردیم از اول اول! به نظرم این نهایته خوشبختی منه که پدرم مادرم رو گرفت و مادرم پدرم رو ول نکرد و مادرم اول من را زایید و پدرم من را سر راه نگذاشت،...مهم نیست که احتمال همه این پیشامدها حول و حوش صفر باشد، بهتره که شکر گذار باشم و به خودم تلقین کنم که خوش شانسم!
پ.ن. خیلی هم خوبم!
+
تاريخ شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 16:26 توسط خیاط باشی
|
آنقدر این شاخها روی سرم سنگینی می کنند که حتی تصور اینکه یک آدم جدیدِ عجیب و غریب بخواهد توی ذهنم قدم بزند و زمین و زمان را به هم بدوزد، دیوانه ام می کند!!
دلم معمولی می خواهد، خیلی خوب میشد اگر صاف بودم! یا حتی کج!! فنر بودن کشنده است...
+
تاريخ جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 0:9 توسط خیاط باشی
دلم برای تو،
بلکه بیشتر برای خودم می سوزد،
که زندگی را اینهمه سخت، اینهمه غلط بازی می کنیم و هی راه و بیراه آه می کشیم از بازی روزگار.
+
تاريخ پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 10:8 توسط خیاط باشی
|
رؤیا مثلاً من تولد تو رو یادم رفته!
+
تاريخ چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 21:31 توسط خیاط باشی
|
: باز خانه را بدون ناهار گذاشتی و رفتی؟؟کجایی از صبح؟؟؟
- چی میگی؟ناهار که آماده ست، فقط باید بپزم!!
+
تاريخ سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 21:30 توسط خیاط باشی
|
وجود نازکت
وجود نازکت
وجود نازکت
وجود نازکت
وجود نازکت
آزردۀ گزند
مباد
مباد
مباد
مباد
مباد
پ.ن.هیچکس به خودش نگیرد، این صرفاً دعایی ست به جان خود عزیز و آزرده ام!
+
تاريخ دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 0:25 توسط خیاط باشی
|
هیچ وقت آدمها را آنقدر سبک سنگین نکن که از دستت بیفتند و بشکنند...آنوقت، حتی اگر کیلو کیلو ادبیات خرج جمله هایت کنی، قطره قطره محبت از حرفهایت بچکد، باز می فهمند که برایشان هیچ ارزشی قائل نیستی! خیلی باهوشند این مخلوقات بلورین خدا!
+
تاريخ یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 0:3 توسط خیاط باشی
|
یک اتاق بزرگ خانه ام را کتابخانه می کنم، کتابخانه های یک شکل، چوبی، در دار، از این در شیشه ای ها که آهنربا دارد، همۀ کتابها را با نایلون جلد می کنم، یک طرف کتابهای فارسی یک طرف کتابهای انگلیسی،یادم باشد کتابهای جین استن را همه انگلیسی بخرم، هری پاتر را هم با بهترین ترجمه می خرم، شبها برای بچه ام هری پاتر می خوانم، کتابهای وولف را طبقه اول می چینم، 7 جلد آتش بدون دود را خودم می خرم، شعرهایش را هم می نویسم می گذارم زیر میز تحریر... دیوان همۀ شعرا را با زیباترین خطاطی خواهم خرید، شاهنامه را با عکس و تذهیب... دیوار کتابخانه ام هم پر است از تابلوهای نقاشان ایرانی!
یادم باشد هیچ کتابی را تا نخوانده ام توی کتابخانه نگذارم، دوست دارم یکی یکی کتاب بخرم، وقتی خواندنش تمام شد صفحه اول و آخرش یک مهر بزنم به نام کتابخانۀ خودم، خلاصه هم می نویسم، دفتر خلاصه ها، دفتر امانت، دفتر کتابهای خوانده نشده...
من توی آن اتاق زندگی می کنم، تخت خوابم هم جایی کنار پنجره است، بالای سرتختم یک مهتابی کوچک می گذارم تا دستم به کلیدش برسد، مثل الان که می نویسم توی تاریکی کور نشوم!آخر من همین که افقی می شوم نوشتنم می گیرد!درست وقتی چشمهایم گرم و پلکهایم سنگین شد، همان موقع کلمات هجوم می آورند!
راستی یک کامپیوتر هم باید داشته باشم، با یک خط ADSL، با یک آرشیو فیلم و باز دفتر خلاصۀ فیلمها با نام بازیگرها و گاهاً عکسهایشان، آخر اسمهایشان یادم نمی ماند!ا چقدر کار دارم من!! باید از همین الان دست به کار شوم، مهر کتابخانه را همین هفته سفارش میدهم،خلاصه نویسی و جلد کردن کتابها هم فعلاً خرجی ندارد، در ضمن گفته باشم فیلمهایم را امانت نمی دهم، اصرار نکنید!!
+
تاريخ جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 22:26 توسط خیاط باشی
|
دردهایی هست که مال همه است، من آن دردها را هرگز پنهان نمی کنم، اما درد قلب، مال هیچ کس نیست به جز صاحب قلب...
نادر ابراهیمی- آتش بدون دود(۲)
+
تاريخ پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 23:34 توسط خیاط باشی
|
این یخهای چسبیده به کف پیاده رو که باعث شده همه مثل پنگوئن راه بروند،
آن برفهای چرک و سیاه کنار اتوبان که اندازۀ یک دوزاری از سفیدی روز اولشان باقی نمانده،
این دخترک چاق روی صندلی کنار من که علاوه بر چربیهایش چند لایه کت و پالتو هم پوشیده...
آن مردم کنار خیابان که برای تاکسی سرک می کشند،صورتشان را لابه لای صددور شال پیچیده اند، فین و بخار دهانشان می چسبدبه پرزهای شال...
این دخترک چاق که سر هر پیچ خودش و 100 کیلو لباسش آوار می شوند روی تن من...
آن پیرمرد توی صف نان که گوشهایش قرمز شده و یقۀ همۀ گرمکنهایش به نوبت پیداست،با این حال سعی می کند لرزیدنش را پنهان کند...
این دخترک که دستش را گذاشته روی پای من و من حتی جاندارم سر بچرخانم و چپ چپ نگاهش کنم...
آنهمه شال و دستکش و پالتوی ست نشده، این سرمای عجیب که اختیار و ابتکار را از همه زنان و دختران گرفته، آنقدر که حواسشان بیشتر به فینشان باشد تا تجدید رژ...
آن ماشینهای چرک وگلی که به گلگیرشان قندیل سیاه آویزان است و هزار بار جلوی هم می پیچند...
این دخترک که تازه می خواهد از جا بلند شود و من چشمهایش را از لابه لای کلاه و شال می بینم،
این چشمهای ریز،
آن عینک ته استکانی،
این دهان نیمه باز...
امروز اصلاً روز خوبی برای بیرون رفتن نبود، مخصوصاً آنکه می خواستم تمام زشتی این شهر را برسرش فریاد بزنم کودک معصوم کند ذهنی بود که مادرش از کنار در اتوبوس فریاد می زد "ملیکا پیاده شو!".
+
تاريخ چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 16:16 توسط خیاط باشی
|
بعضی کارها را بعد از یکبار توصیه یکبار انجام می دی و بعد تصمیم می گیری تا آخر عمر دائم انجامش بدی، بعضی کارها رو بعد از یکبار توصیه یکبار انجام می دی و تصمیم می گیری دیگه هیچ وقت سراغش نری، بعضی کارها را بعد از n بار از این و آن شنیدن یکبار محض تفنن امتحان می کنی و بعدش هم تصمیم خاصی نمی گیری، ترجیح میدی ببینی چی پیش میاد... بعضی کارها هستن بعد از n+1 بار توصیه حتی یکبار هم سراغش نمی ری، مثل توصیه های هفتۀ اول مهر، اینکه درس هر روز رو همان روز بخونید، یا اینکه هر روز که می رسید خونه جورابهاتون رو بشویید...می خوام بدونم کسی هست تاحالا این کارها رو انجام داده باشه؟؟
+
تاريخ سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 20:38 توسط خیاط باشی
|
زندگی باید همین دست و پا زدنهای همراه با دلهره باشد...بلکه از چیزی که نمی دانیم چیست رها شویم.
+
تاريخ دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 22:15 توسط خیاط باشی
|