تبليغاتX
::خياط باشي::

خوب اینجا خياط خانه امن من است،هزار و يكمين رشته و علاقه ام خياطي ست، هر چيزي كه ياد مي گيرم را مي نويسم تا ماندگار بماند،هذيانهاي روزانه ام نيز گاهي از ذهنم در ميروند،جاري مي شوند اينجا...چاره اي نيست!

كپي برداري بدون ذكر منبع راهم كه همه گفتند كار جالبي نيست...
صفحه نخست
ايميل

 

Add to Google Reader or Homepage

آرشيو
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385

آرشيو موضوعي
روز نوشت
آموزش دامن تنگ
آموزشی برای همه
دامن فون
دامن برای افراد با کمر>90
شال حریر
مدل لباس
پرو
انتخاب مدل برای سنین مختلف
طرز ساخت روبان و گل لباس
کت،کله قند ومتر
مدل کت و دامن
انتخاب پارچه
شلوار
آستر کشی
آستین
مینی
بندو بندینک
طرح دامن و عروس
یقه مردانه
فوتهای خیاطی
ملاصدرا نویسی ها
تبدیل چادرمعمولی به چادر ملی
خیاطهای بدقول
دامن نیم کلوش
سفرنامۀ عراق
آموزش دوخت پیژاما
نمونه هایی از کار دست
يقه انگليسي
داستان کوتاه
دوخت مقنعه چانه دار
شب نوشت
كوتاه كردن شلوار
مادرانه
پاپیون روی لباس
کتاب نوشت

پيوندها
لانگ شات | چهار ستاره مانده به صبح | محمد رضا زماني | فلك را سقف بشكافيم | ييلاق ذهن | سيد مهدي حسيني | خانه اي از شن و مه  | گاهنامه | آبي كوچك آرامش | زهرا  | در مكاني خلوت | اي هفت سالگي | سوبان | آيينه و مهتاب | عسل و شكر  | سورئاليست | باغ بي برگي | خوابي در هياهو | جادوهاي رنگين كمان | حجم سبز |  | سردبير: خودم | دنياي کوچک | شلم شوربا | آشپز مدرن | خاطره | از اون بالا | راه نو | گوربان  | مدل ها | گالري ها | اشك و لبخند | مريم آي | يک ليوان چاي داغ | ترناس | بگذاريم و بگذريم | خیاطی و طراحی لباس | سايت دوخت | لباس ايراني | هگمتان | شادي تا بي نهايت | روزهاي بلند | باران تابستاني | ما مي گوييم | كلبه دنج  | بارش  | خوابگرد | يادداشت‌هاي يک دختر ترشيده | داستانک | کتاب در خانه | کاهو سکنجبین | لیست وبلاگ‌های به‌روز شده |
پینگ

  RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM




 
 

 

من دارم مي ميرم انگار، فكر مي كنم يك اتفاق بزرگي بايد بيفتد،مثل مردن!شايد هم كوچكتر از مردن...شايد هم كوچك، مثل همان مردن! خلاصه دارم مي ميرم،حس مي كنم مردنم نزديك است...پديدۀ  مردن دارد درون من اتفاق مي افتد،مردنم را مي شنوم، مي بينم گاهي، كيفيتش را نه ولي نزديك است...بايد همين باشد!خودش است!چه قدر نزديك شده،نفسش...بعضي روزها گم مي شودولي هست...همه چيز متحول مي شود! همۀ آنچه زماني درونم ريشه داشته اند در اطرافم معلقند...ريشه هايم را ازجا كنده ام...مردن همين است!

چرا بايد توضيح بدهم؟خودم مي فهمم كه دارم مي ميرم!حرفهايم، نگاهم، خوردنم، خوابم، لباسهايم...همه معلقند، من در حال مردنم...من اصلاً مي خواهم مردنم در دستم باشد...آزادي مي خواهم، بيش از اين...همين است مردن...همين خفه شدنها...خودم مي فهمم!

 

هي!! تو چرا اين وسط زنگ زدي؟وسط مردن من!

 

پ.ن.اصلاً هم اين نوشته ام غمگينانه نيست،اصلاً هم حرف مرگ نيست، حرف مردن است، هركس هم دونقطه پرانتز باز بزند پاك مي كنم!من كاملاً خوبم!!

+ تاريخ شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 21:38 توسط خیاط باشی  | 

 

من ملك بودم و فردوس برين جايم بود

...

 

+ تاريخ شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 17:35 توسط خیاط باشی  | 

 

: ببین دخترم درسته پسر خالته،محرمه، ولي ديگه شلوارتو برو تو اتاق عوض كن!

- هان؟؟چرا؟؟؟

 

 

+ تاريخ جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 23:17 توسط خیاط باشی  | 

 

هر روزn-k  نفر را ملاقات مي كنم كه همه شان به n-k+1 راه، به من مي فهمانند كه سردم، بي تفاوتم، ساكتم، نمي خندم، حتي گاهي يادم مي رود ناراحت شوم...جمله هايي از اين دست آنقدر برايم تكراري شده كه اگر كسي براي اولين بار بخواهد تعريفم كند خودم يك كتاب كامل از اين جملات در اختيارش مي گذارم تا به زحمت نيفتد...

نمي دانم، نمي فهمم چه چيز باعث مي شود كه تو با آن لبخند احمقانه كه هميشه به صورتت زار مي زند با آن فك هميشه مشغولت، آدم خوبۀ دوستي ها باشي و من با اين چشمهاي بي حالت و لبهاي به هم دوخته تهوع آور ونچسب!!

مي داني عزيز نامهربان من، آدمها اين روزها به دنبال آسانترين رابطه هايند، همه چيز را كوتاه و فشرده مي خواهند، حاضر و آماده...براي همين است كه آخر پستهاي طولاني نظر مي دهند، وبلاگ زيبايي داري به من هم سر بزن!...اين روزها ديگر كسي به خودش زحمت نمي دهد يك نفر را از روي نوشته هايش كشف كند، زيبايي هايش را بيرون بكشد، تلخي هايش را صبر كند...آدمهاي امروز دوستهاي كنسروي مي خواهند... هيچ كس حال و حوصلۀ پخت و پز ندارد...يك كنسرو مي خواهندكه فقط درش را باز كنند، بعد يك نفر مهربان و شيرين از تويش بپرد بيرون و هي لبخند بزندو بگويد حق با توست...

من اما دوست دارم ذهن همه را بخوانم، دردهايشان را بچشم، شاديشان را حس كنم...ساعتها شايد پستهاي طولاني و آشفته شان را مي خوانم تا بفهمم چه حسي دارند...من آدمها را دوست دارم، نه به خاطر آنچه بروز مي دهند، به خاطر آنچه هستند و نمي توانند فرياد بزنند...دوست دارم چشمهايشان را تماشا كنم ،غرق شوم در رازهايشان،احساسات به زبان نيامده شان را كشف كنم و بعد عاشقشان شوم...

با همه اينها، به تو هم اجازه مي دهم مثل همۀ آن n-k نفر، ناتواني ات رابا سختي من توجيه كني، شخصيتم را لگدمال كني و لذت ببري از اينكه همه با تو موافقند...من حرفي نمي زنم، حتي شايد يادم برود ناراحت شوم...

 

 

 پ.ن.۱.بزرگترين قاتل من برگشته كه دوباره بنويسد.۲.آن قرآن جديدي كه پيدا كرده بودم، ترجمه اش را عوض كردند.ذوقم كور شد!

 

+ تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 11:50 توسط خیاط باشی  | 

I feel completly at a loss, while these days events are nothing special...I strongly approve of unusuall forces which influence my behaviour,beliefs perhaps...

I feel a huge sense of relief but the only thing which worries me is the fact that there isn't any cause to be worried about...

پ.ن. اين روزها، واژه ها از صبح تا شب زیر دست و پایم مي دوند، جيغ مي كشند،مي خندند...,ولي هر كارمي كنم يك لحظه اينجا به صف شوند راضي نمي شوند...مجبور شدم اينها را از انباري ذهنم بيرون بكشم،خاك گرفته اند ولي تا حدي توانستند حرف امروزم را بگويند...تا فردا خدا بزرگ است...

بعداً نوشت: ترجمه حرفهايم را پيدا كردم،فرنوش انگار با واژه هايش كنار آمده: لحظه‌های سحر و افطار به جای خود، اما یه چیزی هست که من رو تو این ماه به طرز عجیبی آروم می‌کنه. مثل مواقعی که با پوشیدن یه لباس موقر احساس می‌کنی باید موقر راه بری و آروم حرف بزنی با شروع این ماه بی‌هیچ اختیاری، از درون احساس آرامش و وقار می‌کنم. کاش این احساس رو برای همیشه می‌تونستم حفظ کنم.

+ تاريخ سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 23:40 توسط خیاط باشی  | 

 

من و این دوست به هم قول دادیم اسفند ماه عروسی مان را مشترک برگزار کنیم...با خوش بینی محض...چون این حق ماست در اصل به خودمان و  خدا فرصت دوباره داده ایم وعهد بستيم تا پايان اين فرصت شاد باشيم

 

پ.ن.چه شب شیرین و به یاد ماندنی ای  شد امشب، اول اشك آخر قهقه...دوست دارم اين شاديهاي دخترانه ام را

+ تاريخ سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 0:59 توسط خیاط باشی  | 

 

By night when others soundly slept
And hath at once both ease and Rest, 
My waking eyes were open kept
And so to lie I found it best. 


I sought him whom my Soul did Love,
With tears I sought him earnestly. 
He bow'd his ear down from Above.
In vain I did not seek or cry. 


My hungry Soul he fill'd with Good;
He in his Bottle put my tears, 
My smarting wounds washt in his blood, 
And banisht thence my Doubts and fears. 


What to my Saviour shall I give 
Who freely hath done this for me?
I'll serve him here whilst I shall live
And Love him to Eternity.

 

+ تاريخ دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 0:16 توسط خیاط باشی  | 

 

کانال سه، حدود ساعت دو، قرآن مي ذاره، از اينا كه هر روز يه جزء مي خونن! نمي دونم خوانندش كيه،قشنگ که مي خونه هيچي! يه ترجمه مي نويسه پايينش، در حد خدا!!! دوروزه دارم مي گردم،نه ترجمه قمشه اي بود نه فولادوند نه مكارم نه بهرام پور نه همداني...يك ساعت ميخكوب مي نشينم جلوي تلويزيون با فاصله نيم متري و انگار تازه مي فهمم طفلك خدا ميخواسته چي بگه...

 

پ.ن.دوساعت بعد: از عاشق شدن بقيه مي ترسم،مخصوصاً اگه شبيه خودم ... چقدرحالم خوب نيست :( نه اصلاً نمي تونم خودمو بزنم به اون راه!حالم هيچ خوب نيست!يك خروار خاطره روي سرم آوار شده...

صبح اينجا رو تميز مي كنم...

+ تاريخ یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 0:43 توسط خیاط باشی  | 

 

یه روز اومدی مثل موج دریا
بوی پیرهنت مثل خواب و رویا
سایه های ما رو شنای ساحل
پا به پا بی صدا غرق تمنا

یه روز اومدی تو سکوت سردم
سر به راه شد این دل دوره گردم
حالا چی شده که می خوای جدا شی؟
چی شده تو بگو من چه کردم؟
...

دوباره تو باد موهاتو رها کن
منو راهیه شب قصه ها کن
میمیرم واسه تب تند لبهات
دوباره زیر لب اسمم و صدا کن
...

گير دادم به اين!

 

+ تاريخ جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 13:44 توسط خیاط باشی  | 

 

و چون به آنان گفته شود: همانگونه كه مردم ايمان آوردند، شما هم ايمان بياوريد.

 مي گويند: آيا همانگونه كه كم خردان ايمان آورده اند، ايمان بياوريم؟

 هشداركه انان همان كم خردانند

 ولي نمي دانند.

 

يادم باشه دفعه بعد با احتياط بيشتري به ايمان بعضي مردم پوزخند بزنم، كسي چه مي داند شايد همه چيز وارونه باشد، مثل The Others! گفتم كمي به روش سريال صاحبدلان دقيق قرآن بخونم، اين نيروي آهنرباييِ ماه رمضون آخرش تأ ثير خودش رو مي ذاره، چه بي تفاوت باشي چه خودتو خفه كني با نماز روزه،...

الان يه آقايي داشت تو تي وي حرف مي زد، حالم بهتر شداز حرفهاش، گفت يه ريشه انسان فراموشيه يه ريشه نوسان، آدمها هر لحظه در حال تغييرند، انسان يك روز شاد و خندان كيفش كوكه يه روز هم مثل مرباي انبه به هم چسبيده...دقيقاً همينو گفت! راست مي گه!نوسان با دوره تناوبهاي مختلف! يه عالمه شعر هم از مولوي خوند كه ديگه اساسي خوشم اومد ولي حال نداشتم برم بيرون ببينم كيه، مي رفتم هم نمي شناختم البته....

من مثلاً امروز عهد كردم پاي اينترنت نيام!اين فصل سوم پروژه ام بدجور گره خورده...نمي دونم با مدلسازي محصول به محصول مي شه الگويي براي سرمايه گذاري بدست آورد؟؟كلاً احساس مي كنم اين مدلسازي اصلاً به هيچ درد نمي خوره! من بدون اون هم نتيجه هام رو گرفتم!!چقدر اين پايان نامه نوشتن پروسۀ ...

يه آ هنگ بود جووني هام گوش مي دادم ولي الان هيچي از خواننده و اسمش يادم نيست:

 

I'm alive I can feel the blood rushing through my veins
And that's all I need to know because I'm not looking for a change
Cuz I got friends and enemies
But it just don't bother me
Cuz as long as I believe
I can breathe...

 

 

 

پ.ن. ببین نوشین!به ۲۴ ساعت نکشیده نگاهمو عوض کردم، عادت دارم به اينكار.

بعداً نوشت: پيدا كردم شعر رو

+ تاريخ پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 14:11 توسط خیاط باشی  | 

دلم می خواد ماه رمضان زودتر تموم شه،هيچ حس مقدسي ندارم! مهمانيهاي افطاري فقط خوش مي گذره...نمي دونم! مثل يه آهن رباي خيلي قوي كه بذارن كنار مونيتور...سيستمم رو ريخته به هم...از اينهمه بي تفاوتي خودم نسبت به همه چيز ناراحتم...

+ تاريخ پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 9:49 توسط خیاط باشی  | 

من فقط گفتم از وقتی کتاب می خونم یه کم بی تربیت شدم!حالا من با اين دستهاي پينه بسته و صورت رنجوربا اين حقوق بخور و نمير كه از سوزن به چشم زدنم در مي آورم،چه طور مي تونم به شيفتگان خياطي خدمت كنم؟؟واقعاً يك نفر از قشر زحمتكش و زير خط، بايد اينطور ناجوانمردانه فيلتر شود؟؟آه،خدايا تو در اين بي عدلي روزگار تنها پناه من بي پناهيتو كه مي داني من هدفي غير از خدمت به مردم ندارم

آه!

 

پ.ن.چطور بود؟جمله دل كباب كن ديگه اي سراغ ندارين؟هر وقت فيلتر رو برداشتن بهم بگين،آخه خودم مي بينم اينجا رو!

+ تاريخ چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 18:0 توسط خیاط باشی  | 

حالم به طرز وحشتناکی خوبه! یک ساعتی هست توی وبلاگستان پلاسم،بی هدف وبلاگ می خونم، گاهاًخوشحال میشم وقتی وب نویس هایی بسان خودم مي بينم كه در اين عالم نيستند، گيج مي زنند، گاهي هم حرص مي خورم از اينكه بعضي ها جمله هاي كج و كوله و چَرت و پَرت مي نويسند، براي اينكه بگويند ما خيلي عجيبيم، با همه فرق داريم و كلاً آره!يه جوري به كامنت گذارها مي فهمونن كه نظر شما ذره اي ارزش نداره و اينجا فقط براي فك فاميل و رفقا باز است...بعد تو نظر خواهي ها هم ملت شعرهاي سنگين مي گذارند كه باز هم يعني آره ما مي فهميم!!

يكي بايد يك سيلي بخواباند توي گوش همه شان كه :هي!! چهارتا جمله ادبي نوشتي خيال برت ندارد!!صبح كه بيدار شدي بايد بروي بين همه اين مردم وبلاگ نديده و داستان نخوانده مثل خر كار كني، همراهشون و براشون...

حالا بيا پايين كنار خودمان وبلاگ بنويس،شعر بگو، داستان بخوان،ما سوزن و قيچي مان را جمع كرديم به دست و پايتان نرود...

 

پ.ن.كاش بقيه كارهاي مملكت هم به دقت و سرعت وبلاگ فيلتر كردنشان بود!

+ تاريخ چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 1:38 توسط خیاط باشی  | 

 ...

همه چيز خسته كننده شده، اين دخترها و پسرها تا كي مي خواهند قر و غمزه بيايند؟ چه چيز به خوردشان داديم كه خوابشان نمي گيرد؟ نياز انسان به جلب توجه هم بد دردي ست! خدا رو شكر كه امشب اين نيازم مرتفع شده وگرنه من هم الان وسط بودم...اين پسرك هم انگار خسته شده! لم داده روي مبل ،از همين بالاي سن دست تكان مي دهد! فكر كنم با هم خسته مي شويم، به هر حال اين هم يك تفاهم است!خستگي همزمان از رقص!!...

سرم را به طرفش مي برم، همه زير چشمي نگاهمان مي كنند، به خيالشان مستي كار دستمان داده! از قصد حركتم را آهسته مي كنم ،چه جالب  همه نگاهها به ماست! آب دهنشان راه افتاده...

آروم مي گم: ببين!

-هوم.

:به نظرت مي شه الان يه سيگار كشيد؟؟

-چرا كه نه! پاكت سيگار را از جيب كتش بيرون مي آورد،بيخيال تعارف مي كند!با دست ديگر فندكش را بيرون مي آورد و سيگارم را روشن مي كند.يكي هم براي خودش...يك لحظه مكث مي كند، انگار او هم متوجه نگاه بقيه شده باشد مي گويد: ببين

-هوم

:بيا سيگارم را با سيگار تو روشن كنم!یه صحنه رومانتیک می شه!

-راست مي گي! بيا !

واين دومين تفاهم بود،شاید هم آخرین!کسی چه می داند،امشب مي تواند هم آغاز باشدهم پایان...

+ تاريخ سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 0:0 توسط خیاط باشی  | 

پدر معتقد است Base همه غذاها آبگوشت است،

 همين ماكاروني؛ به جاي نخود ماكاروني مي ريزيم!!!! 

 

پ.ن.من شايد چند وقتي مزون نروم، درگير پرو‍ژه ام!قسمت آموزش خياطي ام كمي لنگ مي ماند ولي چاره اي نيست،واقعاً وقت ندارم!

+ تاريخ دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 9:15 توسط خیاط باشی  | 

مقام عشق  بنازم که نیش بر رگ لیلا

زنند و از رگ مجنون خسته خون بدر آید

 

+ تاريخ یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 15:3 توسط خیاط باشی  | 

 

لبه خوشحالیم پرید!دو روز سگی در پیش دارم!اين دوشنبه ها واقعاً روز حالگيريه منه...

بعضي وقتها يه كارايي مي كنم كه تا چند ماه فقط به خودم فحش ميدم ،چرا...؟؟؟؟يه كلاسهايي اسم مي نويسم كه ...اصلاً مي دونيد چيه؟ من مطمئنم مازوخيسم دارم!!از بچگي داشتم!يادمه ۷ ۸ سالم بود مي رفتم كلاس زبان،متنفر بودم!!مي خواستم بميرم و نرم! ولي مي رفتم!!يه كلاس مرواريد بافي بود تو مسجد محله،رباور نمي كنيد كوچكترين همكلاسي م ۳۰ سال رو داشت!!واي خداي من چه روزهايي بود!بين اونهمه پيرزن مي نشستم ،معذب!!آخرين نفر كارم تموم مي شد،خونه نرسيده هم يادم مي رفت،الان حتماً همكلاسي هام مردن!!

الان دقيقاً همينطوري ميرم كلاس!غير از دوره هاي كامپيوتر از همه رشته ها متنفرم!آخرين كلاسم Primavera بود كه خيلي دوست داشتم با بدمينتون. نجوم رو هم دوست نداشتم!!هيچكس نفهميد من از نجوم متنفرم!حتي غيبتهاي من از همه كمتر بود!!!

يه كلاس روزنامه نگاري بود سال اول دانشگاه،واي اونو ديگه نگم ... باشه مي گم!يه كلاس روزنامه نگاري بود بحث سياسي و اين حرفها...با چندتا بچه هاي تريپ فعال رفتيم يه جلسه،از جلسه بعد هيچكدوم نيومدن!!بعد روزنامه ها رو تقسيم مي كردن بين گروهها برن تحقيق، من تنهايي يه روزنامه گرفتم، اونم چي؟؟تهران تايمز!!بعد هم رفتم انگليسي سمينار دادم!بعدهم پرسش پاسخ!!! يادمه اون روزها هم به خودم فحش مي دادم كه چته تو؟؟؟ دست خودم نيست!!هيچ توضيحي هم نمي تونم بدم كه اين فرآيند چه طور بوجود مي ياد،مثل اين آدمها كه تو خواب راه ميرن،بعد كه بيدار مي شن ديگه خودشونو پرت كردن و...

پ.ن.الان كه اينا رو گفتم احساس بهتري دارم. ولي شما به كسي نگيد;)

+ تاريخ شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 19:3 توسط خیاط باشی  | 

حالم خیلی خوبه،دارم كتاب مي خونم!اسمش رو نمي گم چون آبروم ميره، خيلي از رده خارجه...ولي جداً سرحالم!غير از خياطي و وبلاگ نوشتن كتاب خوندن هم بدجور كمك مي كنه به اينكه خودتو بزني به...نمي تونم توضيح بدم چقدرخوبم!تازه من الان خيلي متفاوت كتاب مي خونم،با دقت به جمله ها و سبك نگارش نويسنده فكر مي كنم و بعد كتاب رو مي بندم و باز فكر مي كنم...لذت بخشه!

" تا وقتي كتابي هست كه تو نخوندي اميدت رو به زندگي از دست نده." 

"بانو..."

پ.ن.تا حدي هم بي تربيت شدم!از بس تو اين كتابها حرف زشت مي نويسند،من هم صاف وساده;)2. به شدت عذاب وجدان دارم كه خياطي آموزش ندادم!مقنعه را يادم هست ولي الگويي كه مي خواستم را پيدا نكردم!

+ تاريخ پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 22:22 توسط خیاط باشی  | 

 

یه جایی تو داستان مسافر کوچولو می گه: وقتی آدم گذاشت یه نفر اهلی ش کنه بفهمی نفهمی خودش رو به این خطر انداخته که کارش به گریه کردن بکشه..."خوب این یه جمله کاملاً بی ربط بود واسه اینکه بگم وقتی آدم قرار می ذاره نویسنده بشه بفهمی نفهمی خودش رو به این خطر انداخته که کارش به همه چی بکشه...


سوء هاضمه
گزین یاوه های محمدرضا زمانی

 

 

پ.ن.توضیح دیگه ای ندارم!راست می گم!

+ تاريخ چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 20:52 توسط خیاط باشی  | 

 

 یک غذای مدرن می پزی،با لقمه اول دندانت نصف مي شود! فردا صبحش مي روي دندانپزشكي،با آمپول سوم تپش قلب مي گيري(غش)!! ولي دندانت بي حس نشده!!پلكت مي پرد ،صورتت جمع شده،دكتر مسخره ات مي كند.... موقع تراشيدن، تا استخوان مياني گوشت تير مي كشد، تازه فكت هم وسط كار قفل شده و دهانت باز نمي شه...در آخر دكتر يادآور ميشوند كه احتمال به عصب رسيدنش زياد است، اگر دردش زياد بود سريع بيا،خوب همينطور آويزون ميري خونه براي ناهار قزل آلاي كبابي مي پزي،با اولين لقمه يك استخوان خفن توي گلويت مي ماندو...

پ.ن.شايد دور از ادب باشد ولي دهانمان به معناي واقعي...

 

 

+ تاريخ سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 13:14 توسط خیاط باشی  | 

دلم يك ساعت خنده مي خواهد بدون برنامه ريزي قبلي...يك ساعت شادي بدون رقص و پايكوبي...يك شادي ناب!محض!بي شيله پيله،بي برنامه و نقشه...خارج از همه قالب ها،عادت ها،بي هيچ ابزاري...يك ساعت شايد زياد باشد،نه؟

نه حالا فكر كنيد غمگين و افسرده گوشه اي نشستم و غصه مي خورم،شادي و غم من در هم است،خودم هم نمي فهمم ناراحتم يا خوشحال!

حالا دلم خنده خواسته،مثل بچه اي كه هوس بستني كرده،يا آدم بزرگي كه دلش قرمه سبزي مي خواهد،يكهو،بي دليل!احساس مي كنم خنده خونم پايين آمده...

 

 

+ تاريخ دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 18:7 توسط خیاط باشی  | 

مهتاب از آنروز كه عزتي چادر از سرش كشيد خودش را در خانه حبس كرد،نشست توي اتاقش و نقاشي هاي سياه كشيد...ديگر مدرسه هم نرفت...

از ديروز

جرأت نمي كنم

از خانه

 بيرون بيايم

مي ترسم...

از همه مردها و زنها

دلم مي خواهد همين دم در خانه سوار دوج باب جون شوم و يكراست بروم فرانسه،آنجا نقاشي ياد بگيرم،نه فقط نقاشي كه بيشتر زندگي ام را آنجا ياد بگيرم...

آنجا اگر يك ظهر تابستان مردكِ مستِ رذل،در كوچه اي بن بست...

شايد آنجا كسي پناهم شود،

آنجا ديگر واژه ها انتظاري در من ايجاد نمي كنند، مردك اجنبي، در حضور همشهريان بي غيرت...خوب آنجا بلاد كفر است،خون ايراني در رگهايشان نيست!!!

 

مي بيني استاد؟اين اولين حس تنفر من است!!

نسبت به كساني كه قلبشان هميشه مي تپد ولي اين حق را از عقلشان مي گيرند كه هميشه بتپد ،فكر كند،تحليل كند و رنج بكشد...متنفرم از كساني كه براي فرار از درد و غم ،ذهنشان را به زنجير مي كشند...

از كساني كه حس شيرين امنيت را از من گرفتند،اينهمه ترس به درونم ريختندو...

 

پي نوشت هم ندارم.

+ تاريخ یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 23:3 توسط خیاط باشی 

 

مواد لازم:صدف،مرواريد ريز،پولك،منجق،مليله شكسته...

پ.ن.همين!

+ تاريخ شنبه دهم شهریور 1386ساعت 22:0 توسط خیاط باشی  | 

سلام

من برای بار n ام تو اين تابستون دارم مي رم سفر جهت عروسي!!ديشب رو به معده درد گذروندم،الان هم هنوز...خدا نصيب گرگ بيابون نكنه اين زخم معده رو!

آهان مي خواستم تشكر كنم از همتون، خيلي خوشحالم اينجا رو ساختم،باور نمي كنيد!از اساتيد اكسل هم عذر مي خوام يه وقت بهشون برخورده با اين سوال كشكي!

حالم خوب نيست پرت و پلا مي نويسم،مي خواستم در مورد مهدي موعود و مسجد سهله و...هم بنويسم باشه واسه هفته بعد.كلا همه چيز باشه واسه هفته بعد.

ارادتمند همه شما،خياط بي نوا!

+ تاريخ سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 14:30 توسط خیاط باشی  | 

 

این فایل اکسل را دانلود کنیدو محض رضای خدا این اعداد محور Y را عوض کنیدبه  ۰ تا ۱۸۰۰ !!و توضیح هم بدهید چی کارش کنم،من هر چي تو قسمت Scale توضيح ميدم اين كار خودشو مي كنه !نفهم!

پ.ن.مژدگاني هم داره !فقط زودتا خودمو نكشتم:(

فردا نوشت.۱:امروز یکی از دوستانم می آید که با هم شلنگ بگیریم توی پایان نامه،اوضاع بس ناجوانمردانه خيت است!استاد محترم هم بي خبر رفتند خارجه!

ف.ن.۲.شما خجالت نمي كشيد هنوز كار كردن با ورد و اكسل را بلد نيستيد؟؟حالا باز نوشين عذرش موجهه كه پست رو نديده!شرم نمي كنيد ؟؟يه چارت ساده بود!!

+ تاريخ یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 18:8 توسط خیاط باشی  | 

 

+ تاريخ شنبه سوم شهریور 1386ساعت 20:57 توسط خیاط باشی 

 

+همیشه یک جای کار باید بلنگه
چون وقتی نلنگه,
مدام فکرت به اینه که کجای کار می لنگه که نمی لنگه!

من همیشه به خوشی زيادي آلرژی داشته ام،آنقدر دنبال لنگي كار مي گردم ،آنقدر شك مي كنم به زمين و زمان، كه همه چيز كوفتم شود،آنوقت با خيال راحت مي خوابم!

 

پ.ن.واقعاً ازنداشتن بلاگ رولينگ معذبم،همه جا دير مي رسم!دارم وسوسه ميشم بشينم به كد نويسي و قالب عوض كنم...

+ تاريخ جمعه دوم شهریور 1386ساعت 23:46 توسط خیاط باشی  | 

امشب تمام عاشقان را دست به سر کن

یک امشبی با من بمان، با من سحر کن...

پ.ن.دروغ گفتم،ميگم هنوز...امشب اما يك حقيقت بزرگ را قورت داده ام،معده ام ورم كرده انگار...اين خيسي روي صورتم؟نه اشك نيست!من گريه نمي كنم!من اصلا ناراحت نيستم،كاملاً خوبم!

 

 

+ تاريخ پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 23:35 توسط خیاط باشی  | 

باور کن حرف زدن از مرگ ذره ای برایم تلخ نیست!هیچ اندوهی در صدایم نیست وقتی می گویم :

من در یک روز زیبا خواهم مرد،در يكي از بهترين روزهاي زندگي ام،در چند قدمي يكي از آرزوهايم، روحم آزاد مي شود...بعد من با لبخند مي پرسم اوه خدايا من چرا مُردم؟:) و همينطور مي خندم تا بروم جايي كه همه روحهاي آزاد زندگي مي كنند...آنجا هزاران نفر برايم دست تكان مي دهند،دوستانم در قبرستان،فاميلها مي آيند به استقبالم و امير...چقدر لذت بخش است:)

پ.ن.۱.من چندين سال است براي همه اطلاعيه هاي فوتي كه مي بينم فاتحه مي خوانم و آرزوي شادي و اين برنامه ها،براي همه پارچه هاي سياه تسليت حتي،قبرستان هم كه مي روم براي تمام ساكنانش آية الكرسي مي خوانم كه خوشحال شوند!چند سال پيش يك اطلاعيه روي در نانوائي محل ديدم و يك هفته تمام رد شدم و فاتحه خواندم،بعد از يك هفته كنجكاو شدم ببينم مرحوم كيست، رفتم نزديك تر ديدم طرف وسائل خانه اش را در يك برگه حاشيه دار به حراج گذاشته!!

پ.ن.۲.معنويتم كه بالا مي زند خدا اينطوري مي خندد! يعني خودتي!

 

+ تاريخ پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 0:53 توسط خیاط باشی  |