تبليغاتX
::خياط باشي::

خوب اینجا خياط خانه امن من است،هزار و يكمين رشته و علاقه ام خياطي ست، هر چيزي كه ياد مي گيرم را مي نويسم تا ماندگار بماند،هذيانهاي روزانه ام نيز گاهي از ذهنم در ميروند،جاري مي شوند اينجا...چاره اي نيست!

كپي برداري بدون ذكر منبع راهم كه همه گفتند كار جالبي نيست...
صفحه نخست
ايميل

 

Add to Google Reader or Homepage

آرشيو
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385

آرشيو موضوعي
روز نوشت
آموزش دامن تنگ
آموزشی برای همه
دامن فون
دامن برای افراد با کمر>90
شال حریر
مدل لباس
پرو
انتخاب مدل برای سنین مختلف
طرز ساخت روبان و گل لباس
کت،کله قند ومتر
مدل کت و دامن
انتخاب پارچه
شلوار
آستر کشی
آستین
مینی
بندو بندینک
طرح دامن و عروس
یقه مردانه
فوتهای خیاطی
ملاصدرا نویسی ها
تبدیل چادرمعمولی به چادر ملی
خیاطهای بدقول
دامن نیم کلوش
سفرنامۀ عراق
آموزش دوخت پیژاما
نمونه هایی از کار دست
يقه انگليسي
داستان کوتاه
دوخت مقنعه چانه دار
شب نوشت
كوتاه كردن شلوار
مادرانه
پاپیون روی لباس
کتاب نوشت

پيوندها
لانگ شات | چهار ستاره مانده به صبح | محمد رضا زماني | فلك را سقف بشكافيم | ييلاق ذهن | سيد مهدي حسيني | خانه اي از شن و مه  | گاهنامه | آبي كوچك آرامش | زهرا  | در مكاني خلوت | اي هفت سالگي | سوبان | آيينه و مهتاب | عسل و شكر  | سورئاليست | باغ بي برگي | خوابي در هياهو | جادوهاي رنگين كمان | حجم سبز |  | سردبير: خودم | دنياي کوچک | شلم شوربا | آشپز مدرن | خاطره | از اون بالا | راه نو | گوربان  | مدل ها | گالري ها | اشك و لبخند | مريم آي | يک ليوان چاي داغ | ترناس | بگذاريم و بگذريم | خیاطی و طراحی لباس | سايت دوخت | لباس ايراني | هگمتان | شادي تا بي نهايت | روزهاي بلند | باران تابستاني | ما مي گوييم | كلبه دنج  | بارش  | خوابگرد | يادداشت‌هاي يک دختر ترشيده | داستانک | کتاب در خانه | کاهو سکنجبین | لیست وبلاگ‌های به‌روز شده |
پینگ

  RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM




 
 
 

اين مدل لباس فقط براي ليلي است هديه براي آشتي،سفيده با اون گردنبندش واقعاً زيباست:

+ تاريخ چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 21:1 توسط خیاط باشی  | 

خوب یقه رو تا وصل کردن پشت یقه توضیح دادیم، اين عكسه رو نمي دونم واسه چي گرفتم!عكس بعدي بعد از دوخت قسمت پشت يقه است.

براي اتو زدن ميليمترها مهم است،دقت كنيد!اگر از ابتداي كار اتوكشي درست كرده باشيد الان خطها مشخص است،سه جاف جلو را در قسمت بالا يك دوخت مي زنيد همرنگ پارچه تا يقه برنگردد.

يقه انگليسي هيچوقت از مد نمي افتد،اگر يك كتي رو مي خواهيد در بلند مدت بپوشيد يقه انگليسي را انتخاب كنيد.

+ تاريخ چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 19:23 توسط خیاط باشی  | 

خسته شدم از بس از نظر خواهي و وبلاگ مردم فهميدم كي به روزه!!آدرسها هم يادم نمي مونه كه!آخر مجبور شدم از مواضعم پايين بيام و به لينكهاي مسخره بلاگفا تن بدم،حالا براي كساني كه بلاگ رولينگشون فيلتر نيست دو ليست لينك مي ياد،اَه اَه چه زشت!

 

+ تاريخ سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 19:18 توسط خیاط باشی  | 

 

دست خودم نیست ،معده ام ضعيف شده!حرف عشق و عاشقي كه مي شود، به اسهال و استفراغ مي افتم...

+ تاريخ سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 1:24 توسط خیاط باشی  | 

پ.ن.۱.گل در بر و می در کف و معشوق به کام باشد یعنی همه چیز خوب و ردیف است،راستش هيچكدام از اين خبرها نيست ولي نمي دانم چرا دلم غنج مي رود!

پ.ن.۲.كتاب بيزينس دايناميكس استرمن، كتاب بسيار جامع و كاملي ست در مورد پويايي سيستمها!قطرش هم بسيار مناسب است براي گردن،امروز عصر يك ساعتي زير سرم بود!

پ.ن.۳.از تبریکات صمیمانه تون ممنون،شرمنده شدم

 

+ تاريخ یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 0:12 توسط خیاط باشی  | 

 

8 ،9 ساله كه بودم در ذهنم حك شده بود كه پدر و مادر بايد از لحظه لحظه زندگي من باخبر باشند،ساعتها بعد از بازگشت از مدرسه به دنبال مادرم راه مي رفتم و قصه مي گفتم،لذت بخش بود!حتي يكبار كه معلم ورق دفتر املايم را پاره كرد صبر كردم همه بچه ها بروند ورق را از سطل بيرون كشيدم و بردم به مادر نشان دادم!! با اينكه امكان نداشت مادر بفهمد!

12 ،13 ساله بودم كه متوجه شدم يك چيزهايي را نمي توانم تعريف كنم! راه برگشت مدرسه،پرسه زدنها،اينكه از باغچه مردم گل مي چيديم و باغبان مي افتاد دنبالمان...عروسك بازي رو ي تپه چمني ميان راه...اولين ناگفته هايم بودند!

كم كم گزارشهاي روزانه كوتاه مي شدند،منحصر به اتفاقات جالب كلاس،بدون نقش خودم،بدون اينكه حرفي از احساسات دروني ام به ميان بيايد...پدرم شديداً اعتقاد داشت خلوت يكديگر را بر هم نزنيم،حتي تكه كاغذ جامانده روي ميز من را كسي حق نداشت بخواند،هيچ كس سراغ وسائل خصوصي ديگري نمي رفت...اينها قوانين خانه ما بود،من آنوقت ياد گرفتم كه لازم است هر كس ناگفته هايي داشته باشد، حريمي بسازد براي دلش...

ولي نفهميدم چه كسي باز در ذهنم حك كرد كه شوهرت محرم رازت خواهد بود و همه ناگفته هاي زندگي ات را مي تواني به او بگويي!ساده و بي خيال برايت از همه چيز گفتم ،از احساسم در رابطه با همه چيز،از تمام فكرهايم...شايد تو برايم جا انداختي كه حق داري بداني،شايد خودم حماقت كردم...چون لذت بخش بود!

حالا مي فهمم كه به خاطر به زبان آوردن ناگفتني ها محكوم شدم،لذت فاش كردن ...بگذريم!

امروز مي دانم انديشه من، بدنم نيست كه براي پدر و مادر نيمه پوشيده باشد براي شوهر عريان!!هيچ كس حق ندارد پرده بك.ارت ذهن و احساس انسان را پاره كند،هيچ كس آنقدر به انسان نزديك نيست كه عرياني ذهنت را به تماشا بنشيند،دستمالي كند و لذت ببرد...

هيچ كس ارزش اينهمه لذت را ندارد،حتي خود من...

 

 

پ.ن.1.خوب! امسال هم فراموش كردي!!تعبير مي كنيم كه عاشقانه دوستمان داري و دچار حواسپرتي عاشقانه شدي!

پ.ن.2.جان عمه ام!

پ.ن.3.

حرف هایی هست برای  گفتن  ،

که اگر گوشی نبود ، نمی گوییم .

و حرف هایی هست برای  نگفتن ،

حرف هایی که هرگز سر به " ابتذال گفتن " فرود نمی آرند .

حرف هایی شگفت ، زیبا و اهورایی همین هایند ،

و سرمایه ی ماورایی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد ،

حرفهای بی تاب و طاقت فرسا ،

که همچون زبانه های بی قرار آتشند ،

و کلماتش ، هر یک ، انفجاری را به بند کشیده اند ،

کلماتی که پاره های « بودن » آدمی اند ...

اینان هماره در جستجوی « مخاطب » خویشند ...

+ تاريخ شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 21:41 توسط خیاط باشی  | 

 

هي دخترك!يادت باشد با اين بارگاه و منصبی كه براي خودت دست و پا كرده اي،

در اين روزهاي سخت،

در سقوط آزاد از نقطه اوج عشق،

ميان آسمان و زمين معلق،

بر سر اين هزار راهه اعتقادي،

كه صبح را نمي داني با چادر از خانه بيرون بروي يا ميني ژوپ!

روي اين لبه تيغ،

كه بي خوابيهاي شبانه ات را نمي داني به مي خوارگي طي كني يا راز و نياز…

 

با اين مغز ورم كرده،

خواستم يادت بياندازم هدفت بي خيالي نبود،

رهايي از تفكر و غمهايت نبود،

يادت بيايد كه تومي خواستي به بهانه اين خياط خانه كوچك،نويسنده اي بزرگ شوي!

نويسنده اي متفكر كه با قدرت رشته افكار ديگران را به دست گيرد و آنقدر در تفكرات و اثراتش غرق شود …

مسيري ويژه،با پاياني منحصر به فرد!

آرزوهايت قرباني شاديهاي زودگذر نشود دخترك…

 

پ.ن.حداقل فايده  سالگشتها اين است كه يك نگاهي به any to_do list ت  بيندازي!

 

 

+ تاريخ شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 11:30 توسط خیاط باشی 

 

اين غروب، غروب من است، غروب كوچكي از اين هستي بي پايان و هولناك كه مي توانم در آن احساس كنم از دنياي بيهودگي به خانه باز نمي گردم. آخر امروز در اين غروب كوچك ،از كوه بزرگ برگشته ام. همين حالا،يعني چند لحظه پيش .هنوز ته مانده سرماي بيرون* ،در اطراف تنم ، احساس مي شود. همچون گرماي آتش كه شعاعي از اطراف خود را گرم مي كند.

 

جايي رفته بودم و از جايي مي آيم كه روزگاري پر از عارفان و ني شبانان و موسيقي خدايان و سواران اساطيري و قهرمانان بي نام و گمنام و پيامبران بود،كوه را مي گويم اما امروز جز منظره اي در بلنديها و چشم اندازها و هدفي براي فتح كوه نوردان مجهز معناي ديگري ندارد.

 

حالا كوه ،فقط كوه است،توده اي بزرگ از انواع سنگهايي كه زمين شناسان براي هر يك از آنها نامي گذاشته اند.توده اي بزرگ از انواع خاك و گياه با شكلهاي شگفت انگيز ،غرور آفرين و گاه ترسناك.

...

بزرگوارا وقتي به درون طبيعت مي روم ،اين احساس در من بيدار مي شوم كه چقدر فقيرم و در اين فقر بزرگ ناگهان در مي يابم كه ثروت بزرگي با من است و اين احساس در من بيشتر و بيشتر مي شودكه هيچ سرمايه اي ندارم،جز نگاه كردن،نگاه كردن،نگاه كردن...

 

پ.ن. تا دلتان بخواهد پی نوشت دارم،هيجاني وصف ناشدني در وجودم موج مي زند،گمان مي كردم بعد از امروز  سكوت اختيار كنم،اما نه انگار!زبانم همچنان دراز است...

متن بالا را امروز در ايستكاه اول از كتاب تاريكي هيوا مسيح خواندم و انگار براي اين ساعت من نوشته بود،براي سكوت نكردن من...

نكته آخراينكه ما به يك بازي هم  نرسيديم و به كل از دور مسابقات شوت شديم !(به درك! به فتح همه غير از ك)

از همه ممنون به خصوص دامون عزيز.

*گرما!

 

+ تاريخ جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 17:23 توسط خیاط باشی  | 

 

هوس كردم داد بزنم و حرفهایم را به کرسی بنشانم!

بعدش آرام گوشه ای کچ مي کنم زير لب فحش مي دهم.دست يافته اي كه اينقدر به خاطرش حرص خورده ام ،چه لذتي دارد؟...آدم بزرگ كه شدي ديگر اجازه نمي دهند براي يك آب نبات پايت را به زمين بكوبي،شبها از تاريكي بترسي،گريه كني...بزرگ كه شدي بايد قورت قورت دردهايت راسر بكشي مبادا باعث آبرو ريزي شوند...

پ.ن.گیر دادم به این!

+ تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 0:34 توسط خیاط باشی  | 

 

: پفک می خوای مامانی؟ 

- نه!!

: بستنی چی؟همه مدلهاشو داره ها!

- نه

: چرا گریه می کنی خوب؟بگو چي مي خواي برات بخرم!

- من زایمان بدون درد با حضور شوهر مي خوام!!همين الااااااااااان!!

 

:      

 

+ تاريخ چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 10:39 توسط خیاط باشی  | 

 

دوخت يقه انگليسي به روش تند:

اول که می خواهیم الگو ببریم، ببینید خودتون:

این هم عکس واضحترازجلوي يقه.

براي پشت يقه يه الگوي پاره پوره داريم دوتا ازش مي بريم:

دقت مي كنيد كه يك طرفش هلالي ست،الگويش تو همه كتاب خياطي ها هست.

سه جاف هاي جلوي لباس رو مي دونيد چه جوري بايد بريد؟اگر نمي دونيد هنوز زوده واسه يقه انگليسي دوختن...اين عكس اعضاي شركت كننده در دوخت يقه انگليسي هستند.

اينهم سه جاف پشت يقه.

خوب حالا روش دوخت،اول قسمت مستطيل هلالي را همانطور كه در شكل ديديد روبه رو سوزن مي زنيم و  قسمت صاف را كوك مي زنيم:

بعد از كوك  چرخ مي كنيم.

 سه جاف هاي جلوي لباس را به اين شكل كوك مي زنيم و بعد دوخت:

اينكه اصرار مي كنم كوك بزنيد بعد بگذاريد زير چرخ براي اين است كه آخر سر كارتان به گريه نكشد...

بعد از دوخت اين سه جاف جلو و آن پشت يقه مستطيلي مي رسيم به مرحله اتو !آنهم از نوع حرفه اي،وقتي اتو مي كشيد بايد حواستان باشد زيرو روي يقه فرق كند...نمي دانم چه طور توضيح بدهم،يك جوري كه درز نيايد روي يقه! بعد از اتو يك و دو.

حالا اينها چه جوري به هم وصل مي شود نياز به كمي تمركز دارد:

مفهوم بود؟؟عكس پاييني شايد مفهوم تر باشد:

 

بازهم اگر متوجه نشديد يقه انگليسي را بي خيال شويد.

هنوز پشت يقه را وصل نكرديم و اين وحشتناك ترين مرحله است،پشت يقه قرار ميگيرد بين دو درز سرشانه ،اول سوزن مي زنيد( الان مي فهميد كه يا سرشانه بزرگ است يا پشت يقه،دومين ايراد را با كمي قيچي كاري از چپ و راست مي شود حل كرد)

 شروع مي كنيد به كوك زدن و اينجا با اينكه سوزن زديد باز مي بينيد يه چيزي كم و زياد مي شود!!(اين از خواص عجيب يقه انگليسي است كه تا به مرحله دوخت مي رسي نمي فهمي اينها اندازه هم بودند يانه! ما هنوز نفهميديم علت چيست احتمالا كار، كار انگليسي هاست!)

وقتي مطمئن شديد همه چيز مرتب است مي گذاريد زير چرخ،و بعد اتو كشي سوپر حرفه اي از نوع ميلي متري،...

اين عكسهاي لعنتي تو موبايلم گير كردندمجبورم در شماره دو بقيه را توضيح بدهم.

پ.ن. آموزش سطح يك بود دانشجويان سطح دو و سه سوال بي ربط نپرسند!كلا سوال نپرسيدبهتره من خيلي قاطيم!خانم مهري عزيز من n روز پيش جواب سوال شما رو تو نظر خواهي سايتتون دادم!جالبه كه به نظرات نگاه نكردين!يه عزيزي هم الگوي مانتو شلوار خواسته بود،من چه جوري الگو بذارم؟الگوي مانتو شلوار خيلي پيچيده ست،...مقنعه هم بزودي،دنبال يه مدل متفاوت هستم.

 

+ تاريخ سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 23:50 توسط خیاط باشی  | 

زمان: ساعت ۱۰ ديشب (شب قبل از نامزدی اون)

مکان من: اتوبان تهران قم           مکان اون: نمی دونم!

اون:آدرس بهت دادم؟میای؟

من -این الان دعوته؟

:خوبه هفته پیش که کلاس نیومدم گفتم می خواستم کارتت رو بیارم!

-آره خوبه من پرسیدم چرا نیومدی که بگی.

:یه سری بد وبیراه و توهین به شخصیت و تربیت و اخلاق من و خلاصه طی دو اس ام اس ر*د رو ما!!

-ببین دختر خوب و با شعور(برعکس من) من خیلی وقته در برابر بی مهریهای تو سکوت کردم فکر می کردم میفهمی.الانم نمی دونم دلت از چی پر بود، تو از بس از من کینه داری برداشتت وحشیانه بود وگرنه من جمله نیشداری نگفتم!

:از بس عادت کردی نمی فهمی و آدرس...

 

این منم با زبان تلخ و نیشدار که از ترس غصه خوردن بقیه همیشه کم حرفم!!ااون بهترین دوستم است،همه اينطور فكر مي كنند،يك روز آمد حلقه اش را نشانم دادگفت نامزد كرده ام،الان شوهرم دم در منتظرم است ولي نمي دانم آمادگي دارد براي معرفي يا نه،براي همين وايسا من بروم بعد تو برو خانه!امشب هم دعوتم كرده با اين صميميت و محبت...

 بهترين دوست من هيچوقت حال مرا نمي پرسد،من هم همينطور! هربار بخواهم با او بروم بيرون وقت ندارد،اصلا من رو آدم به حساب نمي آورد،بهانه اش اين است كه من يخم،حرفهايم نيشدار است،...من نمي دانم چرا با من دوست شد!اصلا نفهميدم...ولي حالا اصلا دوست نيستيم! توي مهماني ها همه مي گويند شما نمي خواهيد لحظه اي از هم جدا شويد؟؟من نمي فهمم چرا به همه نمي گويد كه ما ديگر دوست نيستيم،من به همه مي گويم ولي باور نمي كنند...

من از اين رابطه مسخره مان خسته شدم،به خودش هم گفتم ولي او ترجيح مي دهد همينطور الكي دوست باشيم تا هر وقت دلش از همه پر بود به هيكل من گند بزند...

من خيلي خسته ام از دوستهايم

خيلي

 

+ تاريخ دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 16:27 توسط خیاط باشی  | 

 

هفته دیگه سالگرد بزرگترین افتضاح خلقته...و من آرزو دارم امسال آخرین سال باشه! دارم به هر دری می زنم که تو این فرصتها یه چیزی بشم،خياط،نويسنده،فيلسوف،مهندس،...ولي با اين روحيه درب و داغون كار خيلي سختيه...مشكل اينجاست هر سورپريزي از طرف خدا رو قبلاً خودم بهش فكر كردم و ديگه خدا نمي تونه اجرا كنه ،وضعيتي ست وصف نا شدني!

 

+ تاريخ دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 11:48 توسط خیاط باشی 

 

چیزی برای ثبت ندارم،

آن چيزي كه گلويم را چسبيده است،كلمه نيست!

نفس است،

            بالانمي آيد...

+ تاريخ جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 23:27 توسط خیاط باشی 

سری کتابهای فسقلی ها را هم به علاقه مندیهای من اضافه کنید!!دیشب نگی نگران،مري مرتب، بوبي بو گندو و ...حسابي حال من را خوب كردند!از همه جالب تر بالي خوش لباس بود،بالي دختري شيك و خوش لباس است،مادرش خياط است بنابر اين هميشه به مد مي گردد...اخلاق بدش اين است كه بقيه بچه ها را مسخره مي كند كه شما از مد عقب هستيد و لباسهايتان ست نيست...يك روز دوستانش تصميم مي گيرند درس خوبي به او بدهند...

بقيه داستان را خودتان بخوانيد،اين كتاب را حتماً بايد بخريد(امري) ! عجيب فضاي ذهن آدم را عوض مي كند.

+ تاريخ پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 9:47 توسط خیاط باشی  | 

مي خواهم بي ربط بنويسم،از هر در!

  • دچار یک خانه تکانی پیش از موعد شدیم،فقط مانده حمام و وسائلش!با دستمال كه بيفتي به جان در و ديوار خانه،جارو بكشي و زمين بشوري ،ادبياتت تغيير مي كند...الان كه مي خواهم حرفهاي صبح را بنويسم تمام كلمات رومانتيك جايگزين شده اند با...بگذريم!
  • هارد را ريكاور كردم با يك نرم افزار!خيلي از عكسهايم بازگشتند،حتي عكسهاي يقه انگليسي:)ولي مدلهاي Vensim از دست رفته،در هر حال من غصه نخوردم،خيلي هم خوبم!!
  • عروسي زده شده ام ولي تمام بشو نيستند!!
  • اين پسرك جواد رضويان ياد گرفته ما را بخنداند با اين كولي بازيهاي زنانه اش!تازگيها صدايش را گوش مي دهيم از دور...
  • خوب تا اينجاي كار مشخص شد كه حالم خوب نيست،نه؟؟

 

هوا سنگين است،مي خواهم فرار كنم،چمدان چمدان خاطره را پشت سرم به خاك مي كشم...فكر مي كردم همه چيز عادي پيش مي رود ،حالا كه مي خواهد عروسش را به خانه بياورد خفه شده ام،نفسم بالا نمي آيد...راست مي گوييد ليلا شده ام...ليلاي بي مجنون خيلي تلخ است امتحان نكنيد!

+ تاريخ چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 23:3 توسط خیاط باشی  | 

 

خوب !!من یک ساعت پیش طی یک انتقال کامپیوتری نا موفق تمام فولدر سرچ های پروژه و تمامعکسهای این ده ماه به همراه عکسهای کربلا، عکسهای مزون و تمام كالكشن هايم را(وای خدای من ) به درک فرستادم!!

نقاشي داريم،بوي رنگ تمام منفذهاي ذهنم را پر كرده!كسي دلش مي آيد من در اين شرايط اسفبار روي يك چهار پايه ،وبلاگم را به روز كنم؟مسلماً نه!!ولي من با مرام تر از اين حرفهام!

 

 

پ.ن. بابت از دست دادن فايلها خيلي هم غصه نخوردم،ته دلم خوشحال مي شوم هر بارعلاقه هايم اينطور به يكباره خاكستر مي شوند... 

 

+ تاريخ دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 23:17 توسط خیاط باشی  | 

- ببین عزیزم!هر دوست داشتنی به ازدواج ختم نمیشه!

: می دونم! بایدپسر باشه!!

- نه منظورم این نبود ...

 

+ تاريخ یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 22:38 توسط خیاط باشی  | 

Hi Banu,

It's almost ...'s B-day . Only 10 days left

What's more important in life than your friends? Keep in touch with them: write ... a messsage now! send him your congratulations! Even a hello will do. Just don't let this date slip you by.

Send your friend a gift! Use Amazon

All the best,

Gazzag Team
Birthday alert service.

یکی نیست یک نخ سیگار بدهد دست ما؟

+ تاريخ یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 3:4 توسط خیاط باشی  | 

یک خواستگار داشتم انگلیسی تبار!!نمی دانم چه خورده بود پس سرش یا کلی مقام و منصب و ثروت آمده بود من یک لا قبای بی ریخت را بگیرد!مسلمان بود،فارسی نمی دانست،انتظار داشتم پدر با همان حرف های اولیه ردش کند ولی خوشش آمده بود!کار بالا گرفت اما من هرچه رفتم و آمدم محبتی در دلم جوانه نزد، اشتراکمان ناچیز بود...علیرغم میل همۀ اطرافیان گفتیم برگردد مملکتش بدون ما...جفتش را همانجا جستجو کند!
خواستگار بعدیم یکی از دوستان دوران دبیرستانم بود!بیش از حد اظهار علاقه می کرد ولی من با گذشت سالها از آن دوستی فاصله ای طی نشدنی بین خودمان احساس می کردم،هرچه صحبت می کردیم بیشتر می فهمیدم که او بچه مانده و من پیر شده ام...او نمی فهمید!

نفر بعدی را در خیابان دیدم! با ذوق و شوق احوالپرسی کرد و دست داد!!وقتی رفت مادر گفت پسر شیرینی فروشی همیشه شلوغ محله است،وضع مالیشان خوب است،درس خوانده،همانجا هم کار میکند...از شما چه پنهان قیافه اش هم به دلم نشست،شرایطش از دوتای قبلی بهتر بود،نمی دانم آمدند خواستگاری یا نه،در حال سبک سنگین کردن بودم که از خواب پریدم!

پ.ن.1.من در حول و ولای پایان نامه،رفت و آمد نامنظم به مزون،جمع و جور کردن خانه که یکشنبه نقاش می آید،سفر هفتۀ بعد...آنوقت روحم در خوابی دو ساعته 3 خواستگار رنگارنگ را رد می کند!!! آنهم با همۀ جزئیات و تحلیل دقیق!
2.در این فکرم نظریه بدهم خوابهای ما گاهی با هم جابه جا می شوند!و یک نظریه دیگر که البته تکراری ست،در دنیاهای دیگر زمان معنی نداردمصداقش همین 2 ساعت خواب و اینهمــــــه اتفاق!
3.مبهوتم!راستی نوشتنم برگشت،سخن استاد حق بود که باید بگذاری کلمات گلویت را بچسبند...

+ تاريخ شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 0:55 توسط خیاط باشی  | 

 

من،

فرمانروای شب،

 تازگیها دلم می خواهد همیشه روز باشد تا تاریکی از گوشۀ بازماندۀ پرده به خانه ام، اتاقم، دلم! سرک نکشد...

 

 

 پ.ن.نمیادم بنویسم...

+ تاريخ جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 10:25 توسط خیاط باشی  | 

به همین سادگی!!کمی ملیله شکسته و سنگ رنگی ۵۰ ،۶۰ تومان از هزینۀ خرید یا دوخت لباس شما کم می کند.

پ.ن.کمی عذاب وجدان دارم از اینکه طرح را بی اجازه می گذارم اینجا! دست صاحبش درد نکند و اگر روزی گذرش به اینجا افتاد بداند هدف فقط آموزش است!

+ تاريخ چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 11:50 توسط خیاط باشی  | 

آفتابه لگن مسی کنار حمام را یادت هست؟؟همانکه هر که می پرسیدچرا نمی اندازیش دور، جواب سربالا می دادم؟

دلم می خواهد همۀ عمرم را بدهم که تو یکبار دیگر از راه برسی، روی مبل بنشینی و من پاهایت را بشویم .بعد آرام تشت را بردارم، خستگی هایت را بریزم توی چاه...

یادت هست می گفتی مشروب خیلی حال آدم را خوب می کند؟؟بعد گفتی چیزهایی که حال آدم را خیلی خوب کند، خوب نیست،پایدار نیست...

من هر بار از حضورت مست شدم، هر بار!! یاد این جمله می افتادم و در ته ذهنم این واقعیت تلخ را دفن می کردم که این لحظه های بی نهایت خوب پایدار نیستند...

میدانی،هنوز چیزی یا کسی پیدا نکرده ام که ذره ای از آن خوشی هار ا در من زنده کند...گاهی فکر می کنم انتظار زیادی ست از خودم بخواهم دوباره عـ ـ ـ ـا شـ ـ ـ ـق شوم ،وقتی بالاترینِ لذتهای روح و جسم را تجربه کرده باشی دیگر به پایینتر از آن راضی نمی شوی...دست خودم نیست،زندگی انگار ورق تازه ای ندارد رو کند...

می شود یکبار دیگر بگویی چرا رفتی؟ فراموش کرده ام...گفتی دیگر راه بازگشتی نیست،نه؟حداقل بگو آنجا برای تنها گذاشتن من بازخواستت نکنند.بگو که من راضیم...

+ تاريخ چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 1:16 توسط خیاط باشی  | 

 

صبحها تصمیم می گیرم پروژه ام را تمدید کنم،شب احساسم این است که کارش تمام است!یک نفر کار درستِ پایان نامه نوشته بگوید این حال من طبیعی ست؟؟نمره تان را هم بگویید لطفاً!

 

 

پ.ن.بابا ما یک جمله عاشقانه نوشتیم بعد از عمری!رسماً غلط کردیم!!فرض کنید در مورد یک راننده تاکسی بود!هر بار این نظر خواهی را باز کردیم حالت تهوع گرفتیم

 

+ تاريخ سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 0:53 توسط خیاط باشی  | 

 

بوی سیگارت را به بوی عرقت ترجیح می دهم.

 

 

پ.ن. فعلاً از این عاشقانه تر چیزی به ذهنم نمی رسد!آخرش هم یک آه بگذارید،شاید هم اوه تا رومانتیک تر شود...

+ تاريخ دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 11:53 توسط خیاط باشی  | 

ایزابل: مامان دیدی تازگی ها تو خیابون آبِ گردو می فروشن؟؟

 

+ تاريخ چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 10:21 توسط خیاط باشی  | 

نمی دانید چه لذتی دارد رفتن به یک عروسی که خیاط لباس عروس و خیلی از لباسهایش تو باشی!!من با اینکه خیاط لباس نبودم ولی به خاطر همان دو سه کوکی که کارمن بود می خواستم پرواز کنم!خیلی شیرین بود،خدایا متشکرم

بین خودمان بماند امروز انگار پنجره های قلبم باز بود، عاشق می شدم دم به دم!دوشنبه ها عصر قلبم تند تر می زند...بین قلب خودم ، ریحانه ، اشرف السادات وخیلی های دیگر...یک ریسمان نامرئی حس کردم از جنس محبت!

 متفاوت با همیشه شادم

پ.ن.تا آخر هفته ۲ تا عروسی دیگر دعوتم،ولی این یکی فرق داشت!

+ تاريخ دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 23:52 توسط خیاط باشی  | 

سلام

آموزش پیژامه یا پیژاما یا همون زیر شلواری را داریم به مناسبت روز پدر که در پیش است.

خوب اول یه پارچه می خرید به عرض ۹۰ به طول ۲ متر (اگر پاچه پاکتی نمی دوزید کمتر ).

پارچه رو به عرض تا می زنید،یه کم نگاهش می کنید و دوباره یه تای دیگه می زنید،من این کار را با دستمال کاغذی انجام دادم و عکس گرفتم تا گیج نشوید:

خودم میدانم عکسهایم چیزی در حد فاجعه است،وقت ندارم گیر ندهید!

خوب حالا چهار لای بستۀ پارچه را نگاه کنید،بعد طولی به اندازۀ قد پا(شلوار) +۱۰ سانت علامت بزنید و یک خط  بکشید موازی با عرض.می رسید به کجا؟؟آفرین چهار لای باز!!مدادتون رو برندارید از همانجا با متر به اندازۀ یک سوم قد شلوار +۱۰ پایین رفته و علامت بزنید.

یک نگاه بندازید از نظر هندسی،الان کجای شلواریم؟؟خشتک!! بیایید اندازۀدمپا +۲ سانت را از پایین علامت بزنید تا از آنجا خط مورب را به خشتک وصل کنید:

 حالا اینقدرها هم بد عکس نمی گیرم!ورقم صورتیست!

خوب برگردید بالا همان خط افقی که کشیدید ۷ سانت از چپ بیایید داخل و ۴ سانت هم به سمت بالا رفته علامت بزنید و از آنجا یک خط به ۴ لای بسته وصل می کنید و خلاص!!الان کجای شلواریم؟؟آفرین فاق!

همین خطهای هاشوری را ببرید کار تمام است!ببینید شلوار دستمال کاغذی ای را!روش دوخت هم ندارد،فاق جلو را به جلو بعد فاق پشت در آخر هم درزهای وسط!

اما نکته آنجاست که شلوار راحتی باید خشتک داشته باشد ،یک تکه پارچۀ لوزی مانند هم اگر زحمتتان نیست ببرید و به چهار طرف درزهای وسط شلوار بدوزید، یه کمی سخت است،ترتیب دوخت همان است  دوخت خشتک می آید قبل از درزها!

اگر می بینید قرار است با دو تا درز اضافی از خیاطی متنفر شوید و به عالم و آدم فحش بدهید بی خیال آن لوزی کذایی شوید،برای کمر شلوار هم یکی دو سانت تو زده و چرخ می کنید و کش می کشید...

والسلام

پ.ن.۱.  تا ۴ شنبه هستم بعد می رم مسافرت عروسی!اشکال از شلوار دارید زودتر بپرسید ۲.من خیلی خشن آموزش می دم دست خودم نیست!! ناراحت نشید خوب؟؟۳. مطمئنا این شلوار رو فقط میشه تو خونه پوشید یه وقت فکر نکنید شلوار اساسی دوختن بهمین سادگیه!! ۴.دلم برای پرشین بلاگی ها تنگ شده۵ .به علت درخواستهای بسیار شما دوستان از آقایانی که با خیاطی بیگانه اند ولی به اینجا سر می زنند کمال تشکر را داریم.

 

 

 

+ تاريخ دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 1:8 توسط خیاط باشی  |