تبليغاتX
::خياط باشي::

خوب اینجا خياط خانه امن من است،هزار و يكمين رشته و علاقه ام خياطي ست، هر چيزي كه ياد مي گيرم را مي نويسم تا ماندگار بماند،هذيانهاي روزانه ام نيز گاهي از ذهنم در ميروند،جاري مي شوند اينجا...چاره اي نيست!

كپي برداري بدون ذكر منبع راهم كه همه گفتند كار جالبي نيست...
صفحه نخست
ايميل

 

Add to Google Reader or Homepage

آرشيو
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385

آرشيو موضوعي
روز نوشت
آموزش دامن تنگ
آموزشی برای همه
دامن فون
دامن برای افراد با کمر>90
شال حریر
مدل لباس
پرو
انتخاب مدل برای سنین مختلف
طرز ساخت روبان و گل لباس
کت،کله قند ومتر
مدل کت و دامن
انتخاب پارچه
شلوار
آستر کشی
آستین
مینی
بندو بندینک
طرح دامن و عروس
یقه مردانه
فوتهای خیاطی
ملاصدرا نویسی ها
تبدیل چادرمعمولی به چادر ملی
خیاطهای بدقول
دامن نیم کلوش
سفرنامۀ عراق
آموزش دوخت پیژاما
نمونه هایی از کار دست
يقه انگليسي
داستان کوتاه
دوخت مقنعه چانه دار
شب نوشت
كوتاه كردن شلوار
مادرانه
پاپیون روی لباس
کتاب نوشت

پيوندها
لانگ شات | چهار ستاره مانده به صبح | محمد رضا زماني | فلك را سقف بشكافيم | ييلاق ذهن | سيد مهدي حسيني | خانه اي از شن و مه  | گاهنامه | آبي كوچك آرامش | زهرا  | در مكاني خلوت | اي هفت سالگي | سوبان | آيينه و مهتاب | عسل و شكر  | سورئاليست | باغ بي برگي | خوابي در هياهو | جادوهاي رنگين كمان | حجم سبز |  | سردبير: خودم | دنياي کوچک | شلم شوربا | آشپز مدرن | خاطره | از اون بالا | راه نو | گوربان  | مدل ها | گالري ها | اشك و لبخند | مريم آي | يک ليوان چاي داغ | ترناس | بگذاريم و بگذريم | خیاطی و طراحی لباس | سايت دوخت | لباس ايراني | هگمتان | شادي تا بي نهايت | روزهاي بلند | باران تابستاني | ما مي گوييم | كلبه دنج  | بارش  | خوابگرد | يادداشت‌هاي يک دختر ترشيده | داستانک | کتاب در خانه | کاهو سکنجبین | لیست وبلاگ‌های به‌روز شده |
پینگ

  RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM




 
 
 

از روزی که قول یقه انگلیسی را دادم کت و یقه انگلیسی از مزون ریشه کن شد!!حالا مانده این کت خودمان که هرروز بغلش می کنیم می بریم،چهار تا کوک می زنیم بر می گردانیم!!رویم نمی شود کارهای خیاطی خودم را انجام دهم ،خجالت می کشم اصلا بگویم که دارم کت می دوزم!!(من از کودکی همینطور خاک بر سر بودم به خاطر کم روئی،تعارف که نداریم)خلاصه اینکه اول هفته تکه های یقه را برش زدم و عکس گرفتم،امروز لایی چسباندم و عکس گرفتم،البته پشت یقه را کوک زدم عکس هم گرفتم اشرف السادات گفتند غلط است بشکاف!!خلاصه اینکه تا آخر هفتۀ بعد اگر همسایه ها یاری کنند ما آموزش این یقه کذایی را خواهیم گذاشت و البته مصور!!در مورد روتوش عکسها با فتوشاپ هم شرمنده ام زحمتش با خودتان من اگر به این کارها هم بخواهم برسم باید خانه نشین شوم و وبلاگ بنویسم!

حالا می گویید خیاطها همه تنبل و بد قولند؟؟باور نمی کنید بعضی روزها سرم را که بلند می کنم می بینم ساعت 2 بعد از ظهر است من هنوز 4 تا حاشیه دوختم!!واقعیت این است که خیاطی اصلا پیش نمی رود ،مخصوصا اگر دست تنها باشی و خودت تنها یک لباس بدوزی!عامیانه اش می شود خل می شوی از بس که باید کوک بزنی ،بدوزی ،بشکافی!
نکته مهمی که من فهمیدم این است که خیاطهایی که تنها کار می کنند و کمک ندارند معمولا نمی توانند مقدار کار یک لباس را تخمین بزنند،شاید یک روز تمام برای لباسی وقت گذاشته اند و فقط یک کمر را به دامن وصل کرده باشند!!خوب این خیاط فردای آنروز دیگر حالش از آن لباس دیروز به هم می خورد و عمرا طرفش نمی رود،این اشتباه او نیست،خاصیت خیاطی ست،اعصاب خرد کن می شود!
حالا اگر دستیار داشته باشد لباسهایی که دلش را می زند را تقسیم می کند...هر روز شیفتها عوض می شودو اینگونه خیاطی قابل و تحمل و شیرین است!خیاط می داند هر لباس را کی تحویل می دهد،چون اگر لباسی بدقلقی هم کرد پاس داده می شود به نفر بعد!روی زمین نمی ماند!
این نکته را  در نظر داشته باشید یک خیاط  لزوما عاشق خیاطی نیست،مهلت بدهید،او همان کار چندش آوری را می کند که شما از فکرش هم بیزارید!!

 

 پ.ن.۱.حالا قصه نگویید ما یه خیاط داریم فلان و فلان،من نمایندۀ صنف نیستم خودم هم خیاط بدقول چاخان زیاد دیدم!یکی از کشفیاتم را گفتم،همین!
۲.نوشته هایم به دلم نمی چسبد!شاید نویسندگی ام تا چهل سال سوم به تاخیر بیفتد،منتظر می مانید،نه؟

۳.هرکس دیگری غیر از اشرف السادات استاد من بود،نه من خیاط بشو بودم نه او تحملم می کرد با این اخلاقیات ویژه ام!(همان گ*د اخلاقی)

۴.عادله جان با این مقدمه ای که از سرعت خیاطی ام گفتم الگو و طرح مانتوی سال آینده ات را اگر زنده ماندم ...

+ تاريخ پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 0:21 توسط خیاط باشی  | 

وقتی گریبان عدم
با دست خلقت می درید

وقتی ابد چشم تو را
پیش از ازل می آفرید

وقتی زمین ناز تو را
در آسمانها می کشید

وقتی عطش طعم تو را
با اشکهایم می چشید

من عاشق چشمت شدم
نه عقل بود ونه دلی

چیزی نمی دانم از این
دیوانگی و عاقلی

یک آن شد این عاشق شدن
دنیا همان یک لحظه بود

آن دم که چشمانت مرا
از عمق چشمانم ربود

وقتی که من عاشق شدم
شیطان به نامم سجده کرد

آدم زمینی تر شد و
عالم به آدم سجده کرد

من بودم و چشمان تو
نه آتشی و نه گلی

چیزی نمی دانم از این
دیوانگی و عاقلی

پ.ن.۱شعرش از از افشین یداللهی ست،شنیدید حتما؟احتمالا دو روز دیگر نوشین می گذارد آهنگش را. ۲.این آقاهه نظر اولی اسمم رو مسخره کرد؟؟ ۳.من چند وقت است دارم آرشیوهای پاپتی را می خوانم تا بفهمم خانم هست یا آقا!لطف کنید اگر چند نفر شاهد عالغ باقل عادق دارید بیاورید من دست بکشم از وبلاگخوانی،از خودم نا امید شدم!! ۴.خدایی هیچوقت برام مهم نبود نویسنده وبلاگ کی هست نمی دونم چرا کلید کردم! ۵.کلاس بدمینتون را تا مهر نمی روم،دلم تنگ می شود!! ۶.چقدر حرف داشتم خوب شد خدا پی نوشت رو آفرید:)

+ تاريخ سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 17:1 توسط خیاط باشی  | 

دوست دارم یادگاری بنویسم اینجا: امروزسالروز تنها شدن علی است!مظلومۀ علی امروز رفت به آسمان تا از آنجا مواظب گلش باشد،ظاهرش تلخ است،واقعیتش را نمی دانم...

مادر می گوید می خواهم بدانم آقای فاضل را کجا دفن میکنند؟می گویم احتمالا زیرِ زمین!!می گوید نه!!کجای حرم؟آخر اگر بخواهند کنار قبر بقیه مراجع دفن کنند که میرسند به وسط صحن،جا نیست دیگر...

نگرانیهای مادرم همیشه منحصر به فرد بوده است!

+ تاريخ دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 14:35 توسط خیاط باشی  | 

حال و هوای زنی را دارم که شوهرش را به خواستگاری می فرستد،کفش و جورابش را جفت می کند،بغض کرده، سنگین آه می کشد، لباس شوهرش را اتو می زند ...در ذهنش به دنبال یک مقصر می گردد،تا نفرینش کند به خاطر این سرنوشت شوم!اما همه چیز به خودش ختم می شود...۷ سال از اشتباهش می گذرد،آن اشتباه خوشایند!!

با خودش کلنجار میرود ،هی زن، خیال برت ندارد ،وقتی چاره ای جز این نداری دیگر فداکاری وگذشت معنایی ندارد...نه اینکه بگویم تو باختی،نه!تو برنده شدی ،برندۀ چندین و چند سال مصرف رایگان غم و غصه!

مبارکت باشد!

ولی آیا تاوان آن اشتباه سادۀ تکراری اینهمه سنگین بود؟؟

پ.ن. ۱.از صبح هی این جملات را تکرار کردم تا الان بنویسم از دست نرود.۲.من هنوز اشتباهم را نپذیرفتم!۳.اینهمه کلمات را پس و پیش کردم،هنوز به دلم نمی چسبد!

+ تاريخ شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 22:28 توسط خیاط باشی  | 

من از آن دسته آدمهايي بودم و کمي هم هستم که اعتقاد داشت زندگي در ايران اجازۀ رشد همۀابعاد  وجودی ام را به من نمي دهد؛و الان زمان آن رسيده که به کشوري ديگر حتي الامکان اروپا يا آمريکا مهاجرت کنم تا جهاني تازه را ببينم و...و اين ميل هر روز بيشتر مي شدچرا که دردهايي داشتم و کمي هم دارم که مي خواستم در دنيايي متفاوت فراموششان کنم،در هواي اينجا نفس نکشم...و باور دارم بهترين راه فراموشي براي من همين بود!
اين تب مهاجرتم را خيلي بروز نداده ام ،گاهي به دوستان و اقوام تلنگري زده ام که چقدر دوست دارم به هلند بروم در باغهاي گل غرق شوم يا به مصر بروم و مدتي در کنار فراعنه زندگي کنم،يا در مالزي ادامۀ تحصيل دهم يا ...خلاصه اينکه تا کنون هر چه حساب کردم تا قم(فوقش تا کهک خلوتکدۀ ملا صدرا)استطاعت مهاجرت ندارم!!ولي خوب تصميم رفتن و رؤياي زندگي جديد هيچ وقت مرا ترک نکرد.


چندي پيش طي خواب عجيبي تصميم گرفتيم برويم کلاس نجوم!!(اينجايش خالي بندي به نظر ميرسد ) من هيچ علاقه اي به آسمان بالاي سرم نداشتم،برايم مهم نبود دب اکبرو اصغر آن بالا به که چشمک مي زنند،خورشيد و ماه دور که مي گردند...و نه دوستي داشتم که اصرار کند بيا با هم برويم کلاس نجوم!!
به هر ترتيب زد و ما کلاس نجوم آماتوري اسم نوشتيم و از آنجا که نجوم هم علم است تمام درسها را با دقت مي خوانديم، فهميديم و حفظ کرديم...
گذشت! يکبار که قدم زنان از کلاس بر مي گشتيم و به ستارگان و خورشيد فکر مي کرديم متوجه شديم که ديگر تب نداريم!!چند روزي درون دل و جان و عقائدمان کنکاش کرديم تا عشق آنور آب را باز يابيم و رويا پردازي کنيم...ديديم نيست!!!
من علاقه اي نداشتم بدانم که خورشيد نزديکترين ستاره به ماست و ستارۀ نزديک بعدي قنطورس است با ۴ سال ونیم نوري فاصله!!حسش هم نبود طول و عرض سماوي را بفهمم(بعد و ميل) و نمي دانستم چرا به نجوم روي آوردم و چرا آن خانم سيمين نصفه شب نام مرا به زور در کلاس نجوم نوشت...

اينها مقدمه بود براي اينکه بگويم،گاهي براي اينکه عقائدت رنگ تازه اي بگيرد،زاويه ديدت عوض شود و روي يک نگرش متعصبانه کليد نکني،لازم است يک دورۀ طولاني به ظاهر بي ربط را طي کني!لازم است ستاره ها را چپ و راست کني تا بفهمي رشد انسان در همه ابعاد به طول و عرض جغرافيايي اش ربط ندارد!!
حالا شما بگوييد من بدون آسمان هم اين را مي دانستم!!من هم سالها شعارم اين بود ولي دلم نمي فهميد چرا!!
حالا هم نمي گويم مي چسبم به ايران!تلاشهايم ادامه دارد براي رفتن ولي خوب ديگر مهم نيست باغ هاي گل هلند،اهرام مصر،جنگلهاي وحشي سنگاپور و دانشگاهاي آمريکا و کانادا را نبينم!دور دستها به شعاع ميليونها سال نوري از ما،اجرام ناشناختۀ آسماني هستند که من با تلسکوپ هم نمي بينمشان،شايد سياره اي پوشيده از گل پوشيده از جنگل باشد باهزار قمر در اطرافش...کسي چه مي داند...اين جهان آنقدر عظمت دارد که من با چند درجه جابجا شدن باز به هيچ حايش نمي رسم،پس بهتر است از قالب طول وعرضها ،مرزها بيرون بيايم روحم را پرورش دهم براي مهاجرت...

شايد فردا خيلي از دغدغه ها و دلخواسته هايم به همين سادگي از تب و تاب بيفتند بي آنکه خواسته باشم سرکوبشان کنم!
هرچه سنم بيشتر مي شود احساس مي کنم براي خدا (همان دوست جديدم)دشوارتر است حقايق را به من بفهماند،لجوج تر مي شوم و کم انعطافتر!فکرش را کنيد چه سناريويي نوشته تا من ديدم عوض شود...مهربان است،نه؟

پ.ن. خیلی وقت بود که  راز این سناریو ی عجیب را فهمیده بودم،امروز خواستم بگویم که می دانم جزئی ترین فکرهایم هم برایت مهمند.معترفم که به لطف تو و آن آسمان با شکوهت من دیگر تب ندارم!برای تحمل رنجها سعی می کنم از کهکشان راه شیری به خودم نگاه کنم،و به این فکر کنم که همه چیز در حد نظریه است...قطعیتی در سال تولد و مرگ زمین وجود ندارد...ستارگان هم دورۀ پر نوری و کم نوری دارند،ستارگان هم می میرند...پس سخت نگیر بر خودت بانو!

+ تاريخ جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 15:52 توسط خیاط باشی  | 

قبول ندارید دیشب سریال پرستاران فوق العاده سنگین بود؟؟؟اولش عروسی آخرش مرگ!!هی ایزابل می پرسید مرد؟؟؟؟میگفتم آره دیگه ،فیلمه...اما خودمان داشتیم خفه می شدیم از بغض!دیشب از غصۀ تنهایی سالیوان خابمان نبرد...

پ.ن.۱هنوز که نرفتم می گین سفر به خیرو اینا...۲ ۳ هفته دیگه!

پ.ن.۲.بعض چیزها در قالب حرف نمی آیند ولی وقتی یک نفر درباره اش می نویسد خیلی می چسبد هزار بار بخوانی اش...این حسی ست که این روزها با آدمهای زیادی تجربه اش می کنم ،فاصله،احترام و یک عشق ناب!

 

+ تاريخ چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 15:21 توسط خیاط باشی  | 

سلام

همینطوری یهو به سرم زد چادر ملی یاد بدهم!چادر روپهن می کنیم به این شکل،دو لا.بقیه مراحل رو همونطور که انجام می دادم عکس گرفتم ولی حس کردم ممکنه مفهوم نباشه برای همین تو ورق رسم کردم!

اگه متن کنارش خوانا نیست اینه:چادر رو که دولا پهن کردید از لبه دولا ۱۲ سانت تا میزنید،صاف!بعد از سر چادر مثل فلش تا می زنید.

خوب عکس بالا بعد از تا زدن هست،از لبه تیز ۹۰ تا ۹۵ سانت پایین می آیید(یا نصف قد +۳۰)،۳۰ سانتی متر به طرف داخل برای دور مچ،و ۳۶ سانت برای قد آستین به سمت بالا،نقطه چینها محلهای برش است.

از قسمت اضافه اومده باید دو لوزی به قطر کوچک ۱۵،و ساق ۲۵ ببرید.اینها اسمش مرغک است:

خوب حالا می رسید به مرحله خفنش! احتمالا چادر بعد از برش به شکل زیر در می آید دو نقطه E,F را روی محلهایشان در شکل پایین می گذارید ومی دوزید:

راستش بعد از این مرحله باید بنشینید تمرکز کنید تا بفهمید چی رو به چی بدوزید!!این هم یه راهنمایی.

پ.ن.1.اول باید از دختر عمۀ عزیزم تشکر کنم که این چادر پاره پوره و رنگی و سوراخ را در اختیار من گذاشت تا با آرامش و خیال راحت آموزش بدهم!

۲.یعنی من دیروز فهمیدم چقـــــدر کار خوبی کردم که این خیاط خونه رو برای خلوت خودم ساختم!!!باور نمی کنید چقدر خدابه من  لطف کرد در این مورد!(در بقیه موارد پوزم را زد!!)

۳.تاریخ سفرم تقریبا مشخص شد:)خوب اینهم خیلی باعث شادی ام شد!قبلا گفتم دلیلش چیست!

۴.خیلی حرف دارم انگار...

+ تاريخ سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 17:7 توسط خیاط باشی  | 

امشب تمام ذوق ادبی ام را جمع کردم تا حالم را توصیف کنم،نتیجه این است:

غم پاچه ام را گرفته!

+ تاريخ پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 1:39 توسط خیاط باشی 

گاهی 

خیلی گاهی

زیـــــــاد می شود

که به این نتیجه برسم

از این دنیا با همۀ زیبایی هایش

                                                سیرم!

سفر فوق العاده بود،بی نهایت خوش بودم این دو روز،خدا را شکر.

+ تاريخ چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 20:3 توسط خیاط باشی 

کات!!خانم شما دیگر در این لوکیشن بازی ندارید،بفرمائید استراحت تا ...اینجوری آدمها می میرند،فقط نقششان در لوکیشن دنیا تمام می شود...

پ.ن.۱من همچنان در مرخصی هستم،این چند روز هم میروم سفر،احساس بدی دارم از اینهمه بی خیالی و بیکاری!!به خدا یک چمدان کتاب می برم فقط چرخم را نمی برم...

۲.شما هم بروید سفر معلوم نیست شنبه بنزین مفت باشد...دیگر باید خودمان را جمع و جور کنیم،دوران گشـ* ایرانیان تمام می شود این هفته...سلام اتوبوس و قطار ،خداحافظ اتوبونهای خلوتِ نیمه شب،جاده های سبز،...خیالتان راحت ما دیگر هر هفته سرتان خراب نمیشویم به گند بکشیمتان...ما تازه فهمیدیم بنزین خیلی ارزش دارد!!

+ تاريخ یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 10:34 توسط خیاط باشی  | 

دیروز یک روز فوتبالی فوق العاده بود،بسیار مشعوف شدیم از برد سپاهان عزیز و پرسپولیس باید خدا را شکر کند که بازی تمام شد!!!!شب هم آسوده خوابیدم چون در واپسین لحظات برزیل مساوی کرد ...تبریکات یک خیاط را نیز بپذیرید

+ تاريخ شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 13:28 توسط خیاط باشی  | 

یک خواهر دارم که نابیناست،به زبان ژاپنی مسلط است،در یک بازارچه صنایع دستی ژاپنی می فروشد،دیشب موقع خانه آمدن با اینکه راه را می شناسد به دیوار خورده!!آخر عصا دستش نمی گیرد،چشمهایش مثل من است،هیچکس نمی فهمد که نابیناست!

آخر شب به اتاقم آمد، سرش را روی شانه ام گذاشت و گریه کرد،سرش باد کرده بود،من هم با او گریه کردم...

پ.ن.۱.این خواب دیشبم بود.۲.صبح تشخیص دادم که به استراحت وبلاگی نیازی ندارم،لذا به خودم مرخصی دادم.۳.شدیدا معتقدم که پستهایم باید مثل وحی بر ذهنم نازل شوند وتا نازل شدند باید جایی بنویسمشان تا از دست نروند.۴.در ۴۰ سال دوم زندگی ام نویسنده خواهم شد...حس میکنم!۵.چقدر دوستهای خوبی هستید شما

+ تاريخ پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 11:58 توسط خیاط باشی  | 

  •  پایان نامه چیزی نیست جر خورۀ فکر دانشجو،چه پیش برود چه پیش نرود!!
  •  توی کلاس بدمینتون می گویند تمرکز کنید ،حرف نزنید،نخندید...پس من کجا بخندم؟؟ اینهمه خسته از کارپس کی بخندم؟!
  •  من چند روز که نمی نویسم اینجا عذاب وجدان می گیرم!!نمی شود این ماه خردادی کسی ننویسد؟؟یا یه کم آرامتر به روز کنید؟؟ هل میشوم اینطوری ،کلماتم به صف نمی شوند...هی نگویید زود باش زود باش من خیلی حساسم* شب خوابم نمی برد!!
  •  جادکمه سمت راست است.(کت و بلوز زنانه)
  •  یک هفته می خواهم اینجا ننویسم ...قولهایم یادم می ماند.
  • شاید کمتر از یک هفته بیایم.
  • خوبم فقط سرم شلوغ است.

*لوس

 

+ تاريخ سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 18:7 توسط خیاط باشی  | 

حالم  از هر چی پارچۀ کار شده ست به هم می خورد،از بس که این روزها آستر کشی کردم و گل و حاشیه وصله زدم به پایین و بالای لباس!!حالا که ما خواستیم یه یقه انگلیسی یاد بدهیم نسل کت و دامن ور افتاد،تابستان فصل لباس شب است آنهم از نوع سنگین!!کمی صبر کنید خودم یه کت در دست دوخت دارم با سرعت حلزونی،به یقه اش که رسید خبرتان می کنم!

پ.ن.ورزشی.دیدید رونالدینیو رو اخراج کردند؟؟؟دلم کباب شد!!۲.من خیلی هم خوشحال شدم داورها تو اهواز کتک خوردند،تا دیگه از ۱۵ متری رای ندن!!راه به راه می گویند انسان جایزالخطاست!!لذا اهوازی ها خطا کردند شما را زدند...

+ تاريخ یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 20:38 توسط خیاط باشی  | 

امروز جایتان خالی گندمزار را دیدم، باد گندمهای طلایی را نوازش می کرد، صحنۀ زیبایی بود،ولی من هرچه فکر کردم یاد هیچ چیز نیفتادم!!یاد هیچ کس که مویش طلایی باشد،دلش از طلا باشد،حرفش طلا باشد...چرا چرا یاد دندان آسیای پدر افتادم که روکشش طلایی ست!!در همین حد...

یک خبر برایت دارم،من دیگر اهلی نیستم،من بعد از اینهمه سال به دنیای وحش بازگشتم!!من گلم را که مسئولش بودم از دست دادم...حالا هیچ کس به نگاهم،به حرفم حتی اهلی نمی شود...این هم نوعی آزادی ست،نه؟؟فقط کمی مزه اش تلخ است!چه فرقی می کند ظاهرش که خوب است!تو هم دیگر کاری از دستت بر نمی آید،این همه دست و پا نزن برای خوشبختی من!!من با همین آزادی مشروطِ تلخ خوشم...

یک  خبردیگر هم دارم،این روزها به فکر افتادم با یک وجود همیشه حاضر دوست شوم،کسی که مثل تو تنهایم نگذارد...در حال مذاکره ایم،قرار است من فراموش نکنم که او خالق قادر من است،در عوض او هم اینهمه بزرگیش را به رخ من نکشد...کمی دربارۀ روشهای دوستیمان به اختلاف خوردیم!!ظاهراً او می پسندد من با نماز با او صحبت کنم ولی من دعا را ترجیح می دهم و می گویم نماز تکراری شده...او ولی سنگین حرف می زند من خیلی از حرفهایش را نمی فهمم،همینش دوست داشتنی ست!!فردا دعوتش کردم به یک عصرانه،چای دوست دارد...

 

پ.ن.فکر کردید من کم آوردم؟؟گریه می کنم؟؟عصبانی می شوم و داد می زنم؟؟عمــــــراْ!!!من پوست کلفت تر از این حرفهام...به زودی یک یقه انگلیسی یادتان بدهم که با فرش زیر پایتان هم یقه انگلیسی بدوزید!!

+ تاريخ شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 0:55 توسط خیاط باشی  | 

نمی نویسم؟؟

این گزینۀ ثبت موقت، این روزها به دادم رسیده تا ذهنم آرام بگیرد...

+ تاريخ جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 12:15 توسط خیاط باشی  | 

من یک آدم جوگیر هستم!!کافی ست یک لبخنداز کسی ببینم ،نیشم تا بناگوش بازمیشود و مغزم تعطیل...تصورش سخت نیست،این سگهای کارتونی هستند چوب می بینند به له له می افتند....

حالا خداوندگار که مارا اینطور هپلی آفریده خودش هوایمان را دارد!!همین که می بیند احساسات سگی مان دارد به سوی یک موجود نامرد زبانه می کشد چنان بی مهری ای از طرف نشانمان می دهد که تا عمر داریم فراموش نکنیم!!!(تصور کنید همان سگ را که زبانش بیرون است تا چوب را پرت کنندو او بیاورد ناگهان با همان چوب بزنند توی سرش،تلو تلو بخورد...)

من دیشب تلو تلو می خوردم!الان حالم بهتر است و خدارا شاکرم که همان که هفتۀ پیش احساساتیمان کرد این هفته به وجودمان... خلاصه اینکه گور پدر رفیق و رفاقت!!مارا چه به این حرفها؟؟عشق یک نوع سوزن خیاطی ست و احساسات ،خرده پارچه های باقی مانده از برش که به هیچ دردی نمی خورد!

از اینها بگذریم تولد ملاصدرای عزیز مبارک!

و اینکه جناب پیمان من شیعه هستم و با وحی و حدیث هم مشکلی ندارم ولی اینروزها حس می کنم تفکرو تعقل کاری بس دشوار شده،ترجیح می دهیم ۱۴ هزار صلوات نذر کنیم چون دعانویس گفته که در حدیثی خوانده که...،برای همین است که با اصول دینمان هم مشکل داریم،برای اینکه یاد نگرفته ایم با عقل هم می توان مسلمان بود،فکر می کنیم اگر به تفکر باشد به چیزی غیر از اسلام می رسیم...از نظر من نگارش قدرتمند ملاصدرا علتش استدلالهای عقلی قوی ست که میان کار حواله ات نمی دهد به فلان تاریخ و فلان حدیث،استدلال می کند ودر کنارش آیه و شعر و حدیث هم می آورد!سؤال دیگری هست؟

 

+ تاريخ سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 9:0 توسط خیاط باشی  |