بسا اين پندار پيدا شود که سعادت و نيک بختي عبارت از دست يازي به درجات حسي و رسيدن به رياست هاي خيالي است،ولي براي آنکس که تحقق و ثبات در امور و آگاهي به معارف دارد روشن است که لذات وخوشي هاي زودگذر،سعادت حقيقي نيست وموجب سرور عقل نمي باشد.چون به وضوح ديده مي شود که غرق شدگان در اين امور و فورورفتگان در اين غرقاب،آرامشهاي الهي و آسايش هاي روحي از اطرافشان رخت بر بسته و معارف ربوبي از نزول در آن دلها ابا داردو خالص و پاک کردن نيت و قصد الهي برايشان محال و غير ممکن است...(اثبات جملۀ آخر که از فهم من خارج بود اگر خواستيد مي نويسم)
شکي نيست آخرين هدفي که براي هر يک از موجودات ميسر است تا بدان دست يازد،عبارت است از کمالي است که آن موجود بدان اختصاص و انتساب داشته و با آن سازگاري داردو هر گاه که از آن فرود آمد،در واقع اين امر نقصان در او محسوب مي گردد.اگرچه نسبت به آنچه در رتبۀ وجود از او پايين تر است کمال باشد،پس کوچکترين جنبنده اي نيست جز آن که شأنش آن است تا به نهايت آنچه که در ذاتش مقرر شده برسد،اگرباز دارنده اي از سير بازش ندارد.
اينها بخشهايي از مقدمۀ صدرالدين محمد شيرازي بر کتاب اسفار اربعه اش بود،و من اعتراف مي کنم شيفته و ديوانۀ اين نگارش بي نظير هستم،متني بدون وحي و حديث...عقل محض!و لطافتش که سر چشمه گرفته از معنويات درونش است بدون آنکه بر منطقش تأثير گذاشته باشد! ملاصدرا انگار مي داند با اين کتاب به کفر متهم مي شود و بسياري از اهل علم هم حرفش را نمي فهمند:
من در رمزهاي اين کتاب اشاره به گنجينه هايي از حقايق کرده ام که به معاني آنها جز آن کس که نفسش را با مجاهدت و کوشش هاي عقلي به رنج انداخته تا مطالب را ادراک کند راه نخواهد بردو در فصلهاي آن آگاهي به اصولي داده ام که بر مقاصد ان اصول جز آنکس که کالبدش را در رياضت هاي ديني انداخته تا مشرب و آبشخور را به ذوق بچشد،آگاهي نخواهد يافت.و اگر اي بيناي نگرنده ،در اين کتاب چيزي يافتي که مخالف اعتقاد و ذوق سليم تو بود،آن را انکار مدار که برتر از هر داننده اي داننده ايست،چون هر کس هر چه مي فهمد به مقدار علم و دانش خويش ادراک مي کند...با اينهمه نپندارم که هر چه درآن اورده ام به غايت و نهايت امر رسيده ام،هرگز!...
واي مقدمه اش که فعلا مرا کشته...چقدر دلچسب است!آغاز نگارش را چنان با حس توصيف کرده:
من در درياي ژرف حکمت ،صدف هاي علمي يافتم که استوار بر ستونهايي از براهين محکم و پر از جواهر نکات گرانبها بود،...
بازهم از اين کتاب مي نويسم...به نام ملاصدرا نويسي ها؟؟
+
تاريخ یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 13:14 توسط خیاط باشی
|
چشم،حذف نمی کنیم!!صبح پریدم که درفت کنم این پست را،دیدم آقای پدر لبتاپ رو برده و کامپیوتر هم مودمش سوخته...الان هم که دیگر جرأت نمی کنم!!!حداقل یه چیزی بنویسم زودتر برود پایین...
جوابها:
یه خانومی گفت واسه مراسم خواستگاری لباس می خواهد:کی گفته ساتن خوب است؟؟؟یه کت دامن یا کت شلوار بدوزید به نظرم،با پارچه کرپ! و بعد هم رویش با ملیله و سنگ کار کنید...ساتن را هم بگذارید توی صندوق تا مراسمهای بعدی به عنوان آستری استفاده کنید...راستش ساتن به تنهایی برای لباس خوب نیست باید با حریر ترکیب شود،یا دامن برای یک تاپ با پارچه کار شده باشد!
فاطمه خانم هم پرسیده سفارشهای ما از چه نوعی ست!!چه لباسهایی مده و چه رنگی به چه پوستی میاد...والا سوال آخر رو توی گوگل سرچ کنید چون یادم میاد از این چیزها زیاد خوندم تو اینترنت!لباسهای مد کل ژورنالهای 2007 هست که من یه سری از عکسهاشون رو اینجا گذاشتم ولی دیگه حال ندارم یک به یک توضیح بدم،گاهی بعضی هاشو میگم...
ارادتمند همه شما
+
تاريخ شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 16:52 توسط خیاط باشی
|
پلکهایم را که بر هم می گذارم،
اشک که از بین مژه گانم می چکد،
آن لحظه ها،بی آنکه که کسی بفهمد،
به تو می اندیشم!
چه حسرتی بر دلمان ماند...
خودت را مجازات کردی به تنهایی ابدی،و من محکوم شدم به حبس در قلبی که از آنِ تو نیست!!چه سرنوشت سنگین و سختی برای دو عاشق بی گناه!!
گفتم گناه!تو که باور نداری بوسه های عاشقانه مان گناه بود؟؟دنیا بیش از لذت آن بوسه ها،آن نفسها ی گرم،آن خیره های پر تپش برای من و تو هدیه ای نداشت،هدیه اش هم همراه با حسرت بود، تکرار نشدن!
می دانی عزیز دلم،من داستان علی ومهتاب را باور دارم،من دیدم که خشت من و تو را باب جون از کنار هم برداشت،من باور دارم که دنیای دیگری هست تا من و تو دست هم را بگیریم،بی آنکه زمین و زمان زیر و رو شود...
حتما می دانی که من از عشق زیبا و مقدسم ذره ای دلگیر نیستم؟خاطره ات را در ذهنم نگه می دارم،تا یادم بماند سالهایی را که با هم روی ابرها زندگی کردیم...سالهای عاشقی...
خدا نگهدارت مهربان بزرگوار،دیدارمان به دنیایی غیر از این.
پ.ن.احتمالا حذفش کنم!
+
تاريخ شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 0:50 توسط خیاط باشی
|
سلام
در حال آپلود کردن عکسها هستم،عجب کار کوفتی ست!!تعریف از خود نباشد برای این پستهای تصویری خیلی زحمت می کشم،از عکس گرفتنش توی مزون جلوی همه با این صدای چیلیکی که گوشی عزیز از خودش در می آورد و نمی توانم خفه اش کنم تا ادیت عکس و تغییر سایزو نام و...یکی نیست بگوید دیگر ریسایزو ری نیم هم کاری دارد که تو منت می گذاری؟؟موبایلت را هم سایلنت کن!!!
یادم می آید یه جایی یه نفر یه چیزی خواست که فقط پوشیده بودنش یادم مونده!!این مدلها به نظرم خوبه!البته پوشیده بستگی داره آدم می خواد کجاشو بپوشونه!!عکس زیر رو می بینید؟یه پارچۀ کارشده برای بالا تنه استفاده شده که لازم نیست مدل لباس عروس و سفید هم باشه،خیلی راحت می تونید بالاتنه ها و دامن ها رو ترکیب کنید و هر مدلی رو دوست دارین دربیارید.

دو مدل پایین را من خیلی می پسندم:


این دو مدل را هم ببینید، شبیه مانتو ست!فقط زیادی بلند است،البته این روزها کاربرد دارد!!دومی یقه اش حریر است،جالب نیست؟
عکس زیاد دارم ولی حجم عکسها که زیادشود صفحه لود نمیشود،راستش خیلی هم راغب به این کار نیستم،پس فعلا همینها کافی ست!در جواب نرگس عزیزهم باید بگویم تا خرداد؟؟تا مرداد full!!شاید هم شهریور...
پ.ن.آهنگهای دل مرا این روزها از وبلاگ نوشین مهربان می توانید بشنوید... باز یکی مارا از اوج قلۀ شادی قلمان داد،هنوز به ته درۀ غم نرسیده ام اما!نمی رسم هم! یک سنگی،رودخانه ای،جویی...پیدا می کنم!
+
تاريخ چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 1:10 توسط خیاط باشی
|
مجید که به مزون می آید خیلی خوشحال می شوم!از درو دیوار بالا می رود با چرخها بازی می کند همه چیز را زیر و رو می کند،امروز از پشت پرده خانمها یی که لباس پرو می کردند را دید می زد!!!دلم می خواهد ساعتها با او بازی کنم و به حرفهای شیرینش گوش بدهم!امروز شادم،یک عالمه عکس از ژورنال گرفتم که به زودی می گذارم.
پ.ن.مریم عزیز من لحظات با تو بودن را دوست دارم!با اینکه دوست خوبی برایم نبودی،با اینکه من دوست خوبی نیستم،با اینکه هیچ وقتی برای من نداری...با همۀ اینها عاشق روزهای با تو بودنم،نمی فهمم چرا!!غرورم اجازه نمی دهد بیش از این از تو بخواهم با هم باشیم...
+
تاريخ دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 20:38 توسط خیاط باشی
|
تنها خوبی تابستان این است که لباسها را زودتر خشک می کند روزی صد بار نمی روی از روی بند جمعشان کنی که باران گرفت....و البته یک خوبی دیگر که هنوز در موردش شک دارم ،اینکه من وسطش دنیا آمدم، خواستم بگویم تابستان مثل هر سال دستپاچه دارد می آید!!
این روزهای شادی و هیجان همه اقوام من هر لحظه به این فکر می کنم که بدون تو می شود آیا؟؟نفسم حبس می شود هر وقت به این پاسخ می رسم که باید بشود...به قول ناناز عشق در حد آدامس لاویز هم کافیست...همان کتابهای لاو ایز چرند و پرند را می گوید...من به حد توانم وفادار بوده ام ،به باد هوا ، حباب روی آب،نقش تو در آب و خیال روی تو در کار گاه دیده...یادت می آید؟؟...نوبت تو بود که ...
تمام ذهنم از این پر شده،روح بزرگ مرا می خواهند به بند کشند و من آنقدر گرم بازی ام که نمی فهمم...ترسم از این است که هیجان و شادی اطرافیان فریبم دهد...جای زخمهایم را فراموش کنم،جای غل و زنجیرها...می خواهم هنوز کودکی کنم آخر...
پ.ن.۱.رنگ غمُ به شعر شادم زده،دشت پر از گلایل غم زده...(به روش نوشین مهربان)
پ.ن.۲.فاطمه خانم یقه فرحی رو نمی دونم چه مدلیست،اسم دیگری نداره؟کلا خیلی حرفه ای حرف زدید نفهمیدم;)آستین باید بزرگتر باشد و لق بزند کیپ حلقه آستین نمیشود درز پهلو را تنظیم کنید،از همان سرشانه باید کمی چین خرد بخورد،برای چاقتر ها اینجا رو ببینید شاید جوابتان را بگیرید،بازهم در خدمتم.
پ.ن.۳.کتاب اسفاراربعه ملاصدرا،ترجمه در ۷ جلد از انتشارات مولی را گفتم
+
تاريخ شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 1:57 توسط خیاط باشی
|
چند نکته:
-
دامن تنگ ساسونهای پشتش مهم است،اگر بنا به دلائلی دامن تنگ شد می توانید ساسون جلو را باز کنید و ساسون پشت برای گودی کمر لازم است.
-
برای دامنها دوخت را از کمر شروع می کنیم(تنطیم از کمر است(و در آخر نا هماهنگی قسمت پشت و جلوی دامن را از لبۀ پایینی قیچی می کنیم.
-
برای دوخت سرشانه تنظیم از لب یقه صورت می گیرد،اضافات از حلقه آستین قیچی می شود. شیب سرشانه را در هنگام دوخت فراموش نکنید،که به سمت شانه پایین رفته است.
-
قبل از دوخت اصلی اضافه های پارچه در حلقه آستین و حتی کوتاه بلندی های پایین دامن و لباس را قیچی نکنید.
-
دور آستین همیشه از دور حلقه آستین بیشتر است،برای همین است که بالای آستین کمی چین ریز می خورد تا حرکت دست آسا ن باشد.
-
برای کمر دامن و سه جاف دکمه های جلوی لباس اگر پارچه کم آوردید از پارچۀ مشابه می توانید استفاده کنید،یا چند تکه را به هم بدوزید...
اینها نکته هایی بود که از دوخت لباس مادر فهمیدم،هزار بار هم که اینها را بخوانی تا در دوخت بهشان برنخوری یاد نمی گیری!می نویسم که برای لباس بعدی اینجا را بخوانم.
پ.ن.۱.بلاگفا اتصالی کرده!همش پیغام میده مشکلی در اجرای درخواست پیش آمده!!۲ .امروز می خواهم فقط کتاب بخوانم،۷ جلد کتاب ملاصدرا چند روز است به من چشمک می زنند،گلی هم باید به سر فولاد و زنجیره تامینش بگیرم!!
+
تاريخ پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 10:21 توسط خیاط باشی
|
روزهای اردیبهشت پارسال را یادت هست؟؟من هر روز می مردم و زنده میشدم...یادت هست چقدر عذاب کشیدم و تو یه لحظه هم نفهمیدی حال مرا؟؟امسال اردیبهشت زیبا ورؤیایی بود...
اینجا را آفریدم تا راحت باشم،دور از همه برای خودم بنویسم،اینجا مهم نیست اگر نقابم کنار برود و کسی اتفاقی اشکهایم را ببیند،مهم نیست کسی ببیند چشمهای قرمزم را...مهم منم!که از درد تنهایی به یک دنیای مجازی پناه آوردم و چیزی به نام کامنت دلم را شاد می کند...مهم منم که بعد از اینهمه سال تازه فهمیدم کسی را ندارم...
تصویر ذهنی تو یا هر کس دیگر از من، دیگر مهم نیست...راستش را بخواهی وقتی گفتی بانو تو همیشه برای من قوی بودی الان هم قوی باش، توی دلم به حرفت خندیدم،قوی بودن من فقط جسارت تو را بیشتر کرد و من حالا خسته ام از بس نقش قوی و مثبت داشتم...بعید می دانم بفهمی...معده ام درد گرفته!از صبح فقط کار کردم،نفهمیدم کی ظهر شد،ناهارپختم ،کدو ها را سرخ کردم،یخچال را مرتب کردم،لباس شستم...اینهمه کار کردم که فراموش کنم اما نشد....تو چه می فهمی زن بودن چه رنجی با خود به همراه می آورد!
خون بازی را دیده ای؟آنجا که باران بعد از اینکه مواد مخدر مصرف می کند رگش را می زند؟؟آن لحظه را خیلـــــــی خوب درک کردم!!انگار خودمم...انگار منم که بعد از هر بار ...خوش به حالش که همه اعتیادش را می دیدند و راحت بود،از معده درد بالا نمی آورد حداقل!!
ذهنم متلاشی ست...مثل سالهای دبستان که کیف سنگینم را روی زمین می کشیدم،کیفی پر از کتابهای بیخود و نچسب،نمره های بالا و پایین،پر از خطوط در هم و برهم دفترها...زندگی ام را این روزها همینطور بر زمین می کشم تا به خانه برسم و رهایش کنم...
پ.ن.می بخشید اگر تراوشات ذهن گندیده ام خاطر شما را مکدرکرد،با کمی جوشانده دوباره خیاط می شوم!
+
تاريخ چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 17:32 توسط خیاط باشی
فکرش را کردی اگر روی سرت ۳۲ تا دندان داشتی و توی دهنت هزاران شاخه مو ،چی می شد؟؟
پس خداراشکر کن که همه چیز سر جای خودش است!
+
تاريخ سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 0:2 توسط خیاط باشی
|
خوابمان نمیبرد گفتیم یک یقه مردانه آموزش بدهیم بلکه از نفس بیفتیم!
اول این تکه ها را می برید همین شکلی که می بینید،الگو هم دارد،ما یکی ازش داریم که سن و سال نمی شناسد،بی الگو هم میشه سخت نگیرید.

دو شکل می بینید،اون هلالی بالا پایۀ یقه است و پایینی خو د یقه که از اینجا به بعد میگم مستطیل گاز زده،دو تا هلال بریدیم و دو تا چی؟؟مستطیل گاز زده!!بعد همانطور که می بینید لایی چسباندیم (مشکیه)اگر به هر ۴ تا لایی بچسبانید یقه شکیل تر می ایستد.
شکل بعد نشان می دهد که ما این دو تا هلال را به هم دوختیم و اون دو تا م گاز زده را بهم:

همه دور تا دورش را نه ها!قسمت گاز زده را نمی دوزید،از هلال هم کوکهای سفید(کوکها رو با نخ قرمز زدند پیدا نیست)خوب بعد از این مستطیل گاز زده رو بر می گردونیم به رو!برای اینکار اول باید پارچه اضافی ها رو اینجوری قیچی کنید تا وقتی برمی گردونید بشه راحت اتو زد.بعد این مستطیل گاز زدۀ به رو شده رو به شکل زیر داخل هلال می ذاریم و می دوزیم به هم:

کار تمومه،پارچه اضافی های دور درز هلالی رو هم میبرید، چرت می زنید و هلالی رو هم به رو می کنید،حاصل یقه مردانه است:

همین!
پ.ن.۱.چرت و پرت نپرسید لطفا!فقط اسمش یقه مردانه است،زنانه مردانه ندارد.
پ.ن.۲. سوال این است که اپن این نیو ویندو را کجا فعال کنم در این بلاگفا تا عکسها بیرون باز شوند؟؟
پ.ن.۳.من امروز به نمایشگاه کتاب رفتم،مزایایش اینکه کمتر پیاده روی دارد و مصیبتش پرت و پلا بودن حروف الفبا و آنتن دهی وحشتناک!!راستی کتاب دستور زبان عشق قیصر هم هفتۀ بعد می آید،ترجمۀ اسفار ملاصدرا را انتشارات مولی آورده،۷ جلد!انتشارات آتلیه هنر غرفه نداشت انگار و آثار خط امیر خانی را خیلی دلم خواست بخرم ولی نشد،Lovely Boneرا به انگلیسی خریدم و سی دی آموزش زبان برای ایزابل...شاید دوباره رفتم...
پ.ن.۴.احساس می کنم یا شیطان دور و بر خانه است یا ...حس خوبی ندارم این چند شب!!
پ.ن.۵. نفسم برید!خیلی سخته مصور آموزش دادن ولی بهتره نه؟
+
تاريخ یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 1:48 توسط خیاط باشی
|
نمی دونم چرا مدل لباسهای اسکار به نظرم زیبا نیست،فقط شاید بعضی هاشون عجیب باشن یا اینکه واسه نمایش یه عضو خاص؟؟یه مدل می خواستم بذارم که تازگیها یه سفارش ازش داشتیم ولی پیدایش نمی کنم حالا نمی دونم مدل امسال بوده یا پارسال خیلی هم بازیگر شناس نیستم ...ولی مدلش اصلا قشنگ نیست و صاحب مدل هم اصلا شبیه بازیگر مربوطه نیست ...خداییش وقتی مدل انتخاب می کنید یه نگاهی هم به قد و بالای خودتون بندازید!آخه همه مدلها زیباهم که باشند، به هیکل شما نمی خوره!!
بعضی آدمها رو می بینم که واسه یه مدل لباس یا پارچه چقدر زحمت می کشن، می رن ومیان تا مدل دلخواهشون دربیاد یا اینکه N +۱ تا ایراد می گیرن...مگه لباس چقدر مهمه؟؟چرا براتون مهمه لباستون تک باشه،پارچه اش تک باشه،مدلش رو به کسی نشون ندیم؟؟....نمی فهمم!!یه لباس زیبا که شما رو زیباتر جلوه بده مگه چه اشکالی داره؟؟حالا تک هم نباشه!گاهی برام عجیبه وقت و هزینه ای که ملت می ذارن واسه یه لباس....تو دنیا چیزهای مهمتری نیست یعنی؟؟
پ.ن.نمی تونم آموزشی چیزی بنویسم این چند روز،تومودش نیستم!اشکالی داره؟؟
+
تاريخ چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 18:56 توسط خیاط باشی
|
از دعوتت ممنونم
نوشین مهربان ، ترسهای دوران کودکیم را نمی توانم تفکیک کنم،من مهد کودک نرفتم،تمام دوران کودکیم رو با توجه خاص پدر ومادرم بزرگ شدم،رفت و آمد فامیلی زیاد بود وکلی مهمانی...من هم شاه بچه ها!!هیچ چیز به اندازۀ مدرسه رفتن به من ضربه نزد،سال اول دبستان تا سوم بدترین سالهای تحصیلم بودند پر از ترس و خجالت،روبرو شدن با اینهمه ادم ناشناخته که هیچ کدام از من فرمان نمی بردند،دروغ می گفتند،بدجنس بودند گاهی...برای همین نمی توانم ترسهایم را از خجالت ها و عدم برقرای ارتباط اجتماعی جدا کنم...
اول اینکه من کلاس اول با همۀ تریپ نجیب زادگی ام معلمی داشتم که بچه ها را می زد!!آنهم نه از نوع معمولی!مقنعه کسانی که درس را نمی فهمیدند می کشید و می بست به چوب لباسی کلاس،اگر بدخط می نوشتیم دفترمان را پاره میکرد!!!تا سر حد مرگ می ترسیدم!!!خدا از سر تقصیراتش بگذرد الان حتما مرده!!همۀ هنر من سال اول این بود که کتک نخورم چون خواندن نوشتن بلد بودم...
دوم مثل خیلی از ایرانیها،صدای آژیر قرمز و بمباران هوایی! دلم می خواهد بدانم صدام برای این دلهرۀ من هم در آن دنیا عذاب خواهد دید؟؟یادم است می ترسیدم بروم دستشویی یا حمام،مادرم به زور مرا میبرد کنار در می ایستاد...می ترسیدم آژیر قرمز شود و همه بروند ومن تنها بمانم!
سوم سوسک و دیگر هیچ!
مدعوین لاله خانم ، همفری بوگارت ،رینی ، بهار خانم و یه نفر از اون بالا البته نمی دونم این افراد قبلا دعوت شدند یا نه؟؟
خوب این از بازی ما،از این به بعد را قبل از بازی می خواستم بنویسم،حالا بهانه ای پیدا شد که بگویم تازگیها خیلی ترسو شدم،من این روزها از رعد و برق خیلی می ترسم،از صدای تصادف و خرد شدن شیشه ها،از صدای داد زدن ،از جیغ ،از اینکه مادرم گوشی را دیر بر می دارد،از جاده و ماشینهایی که از روبرو می آیند،من حتی از ویبرۀ موبایلم می ترسم...از بخاری،از گاز گرفتگی...از اینکه همه بمیرند و من تنها بمانم،از آمبولانس،از بنز الگانس،از قبر سه طبقه...از اینکه ۲ طبقه قبرهای روی سرامیر پر شود و من یکی از آنها نباشم...راستی تو چطور اینهمه راحت مردی امیر؟؟تو هم که مثل من ترسو بودی...دیشب خوابت را دیدم،من هنوز خواب می بینم تو برمی گردی...دفعه بعد یادم باشد بپرسم ،آنجا هم ترس هست؟؟هیولا ها و نکیر ومنکرهاحقیقت دارند؟؟
+
تاريخ یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 18:3 توسط خیاط باشی
|
واقعاً مردم چه جوری تو یه خونۀ بی استخر زندگی می کنند؟؟میشه اصلاً؟؟من که نمی تونم فکرشم بکنم!!
البته استخر ما بزرگ نیست،خیلی به بابام گفتم از اون استخر بزرگها که تو حموم میذارن بخره ولی گوش نکرد،گفت هر وقت حمام کنار حیاط راساختیم می خریم!حالا یه متوسطش رو خریده،این مامانم گاهی تویش رخت می شورد و ما بحثمان می شود!خلاصه اینکه اینطوره!ما بدجور مایه داریم...همۀ بچه های محل دلشان می خواهد مثل ما باشند،ما آشپزخانه مان هم جداست!!مامان می گوید توی کوچه که می روی توپت رانبر چشمت می کنند!!آخر فقط توپ من دو لایه ست!!!...
پ.ن.خیلی معلوم نمی کنه که حالم خرابه؟؟
+
تاريخ جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 20:24 توسط خیاط باشی
|
برای ناهار مهمان داشتم،چند تا از دوستان دانشگاه،حالا رفتند و حسابی کسل شدم!ایزابل را هم اساسی دعوا کردم!!تازگیها جلوی مهمان یه چیز را که نمی خوام توضیح بدم یا جواب نمیدم بلافاصله میگه من بگم؟؟و لو میده!!اعصابم به شدت میریزه به هم!همیشه قبل مهمانی همه چیز رو گوشزد می کنم که فلان چیز را می خواهم بدانند و فلان چیز را نه!امروز یه قلم از دستم در رفت و...
گاهی همه چیز را که کنار هم می گذارم حس میکنم خیلی خوشبختم،خانواده ام،هنر،ورزش ،درس ،کار...همه چیز روبه راه است! دیتیلش فقط روانم را به هم می ریزد وگرنه به هر کس که بگویم حسرت می خورد...ولی می دانید گاهی بعضی انسانهای بسیار فعال به همان اندازه دردهایشان هم بسیار است و شاید فعالیت زیادی راهی برای فراموشی ست!
این روزها سالم زندگی کردن سخت شده،به خیلی از پولها نمی توان نسبت حلال حرام داد ولی...حرف از عیدی های کارمندان بانک بود که شرکتها و موسسات و کله گنده ها میدادند و بچه ها می گفتند برای بانکهای دولتی شاید به یکی دو میلیون هم برای هر فرد برسد!!!هیچوقت از سیستم کارمندی ایران خوشم نیامده مخصوصا دولتی هاش!!لم بدهی و قیافه بگیری،آخر ماه هم پاداش و حقوق سر جاش،حتی اگه ارباب رجوع را دق مرگ کرده باشی!!برای همین بود که پشت میز نشینی ۵ ۶ ماهه را با همه مزایایش بیخیال شدم!!از انسان بودنم متنفر شده بودم!!همه سرزنشم کردند ولی من اینکاره نبودم،بعدها که کتاب پدر پولدار و پدر بی پول را خواندم از تصمیمم راضی تر شدم...بگذریم
ایزابل قهر کرده و مشقهایش را می نویسد،بعضی وقتها قهرش بهتر است!!راستی لباس ایزابل را که دوختم به دوستانم نشان دادم کلی تعریف کردند:)سمیه که یک به یک درزها را چک می کرد:))کمی ایراد گرفت ولی گفت خوبه!من اگر روزی بتوانم یک مزون بزنم سمیه و خواهرانش را استخدام می کنم!یادم باشد.
دیگر برویم آشتی کنیم،کسی از ما معذرت خواهی نمی کند بهتر است خودمان را سبک نکنیم.
پ.ن. دیشب خوابت را دیدم،بعد از سالها دوری به من گفتی سلام پرستوی من!!نمی دانم از خوشحالی یا از غم همان لحظه از خواب پریدم...
+
تاريخ پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 20:0 توسط خیاط باشی
دیشب رفتم مولوی،بازار پارچه،تهران قدیم!
پارچه هایی فوق العاده نمی دونید،خیلی متنوع و زیبا بودن و البته یه جو خاصی متفاوت از زرتشت و گاندی داشت،برام خیلی جالب بود،هزار بار وسوسه می شوی پارچه ای را بخری که خدا رو شکر قیمتهای بالا دست و پایت را می بنددتا بی مدل پارچه نگیری!!
خیلی ذوق داشتم همون دیشب بنویسم چون کلمات می پرند،می دانید که؟ولی خستگی نگذاشت،نیمۀ اول میلان و منچستر را که دیدم از هوش رفتم!امروز هم به پرو رساندن پارچه های دیشب بود،خودمون رو کشتیم ولی مشتریها نیامدند!کت مادر را هم برش زدم،آستر کشی مانده و...دستها مزخمه از سوزنها... دلم بیشتر...
جوابها:
نوشین مهربان شما هر چی دوست داری بدوز،ما خیلی چاکریم :)خانوم ترلان شما هم یه نگاهی به آرشیو بنداز،چند تا مدل کت و دامن هست،مدل برای پارچۀ کار شده هم زیاده ولی پارچتو باید ببینم،یه عکسش رو بفرست! آیلین جان حتما.
+
تاريخ چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 23:27 توسط خیاط باشی
|
این یه مدل دخترونه ست،میشه آستین کوتاه هم باشه!به نظر من برای ۱۶ تا ۲۰ سال مناسبه اگه میخوان لباسشون خیلی سنگین و زنانه نباشه!

برای اینکه حریر اینطوری صاف بایسته نوع برش و نوع دوخت مهمه،علاوه بر این سر پارچه حریر یه نخ نامرئی لای درز دوخته شده تا این حالت تاب خورده رو بگیره ،خیلی از دامنهای حریر که پایینش تو هم پیچ خورده موقع لب تو گذاشتنش یه نخ نایلونی یا نامرئی لای درز می ذارن،کلا پارچۀ حریر خیلی طرح لباس رو زیبا و فانتزی می کنه.
اینم بگم خفه نشم،مدل دامنی که یه طرفش جمع می شه گل می خوره دیگه قدیمی شده!به اطلاعتون می رسونم این نوع دامن از مد افتاد!!هی می گن یه طرفشو جمع کنید گل بزنید!
الان این مدل دامنهایی که لوزی لوزی جمع می شه برای عروس خیلی زیبا و جدیده،یه چیزی مثل عکس پایین،بعد از گلهای لباس روی محل جمع شدنها یا همون رئوس لوزی می دوزیم!خیلی قشنگ میشه مخصوصا رنگ شیری یا عسلی...

این یه نمونه از کار روی دامن هست با گلهای پارچۀ بالاتنه،یه دامن تنگ معمولی که چاک از جلو می خوره ،گلهای پارچه رو که اضافه اومده تمیز کردم و دور چاک دوختم،اشرف السادات معتقده دامن باید ساده باشه چون شلوغ میشه!ولی من خوشم میاد.
پ.ن.۱.یه نفر توضیح می ده چه جوری عکس بزرگ تر رو با کلیک روی این عکس های بالا میشه نشون داد؟من حجم عکسها رو کم می کنم قالب رو به هم نزنه ولی خیلهاش کوچیکه.
پ.ن. ۲.صلوات(برق وبلاگخونه اومد)
پ.ن.۳.دوفنجان چای ، در اتاق آفتابگیر خانه روی زمین می نشینید ،با خرما و کشمش می نوشید،نور خورشید روی فنجانها می تابد چای خوشرنگتر می شود...حرف می زنید،می خندید،مادر برایت شعرهای فروغ را می خواند : و این منم ،زنی تنها،در آستانۀ فصلی سرد...
از این دنیا چی میخوای؟؟چه لذتی بالاتر از این؟چای خوردن با مادر،جایی که نور از پنجره پهن شده روی زمین...من عاشق این لحظاتم!
+
تاريخ دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 22:30 توسط خیاط باشی
|
مردمانی بدبخت که خانه هایی را با هزار خون دل ساخته اند و حالا از زیادی مال و اموال یا نداری ، آن عمارتهای زرکوب را اجاره می دهند...
و مردمانی بدبخت ترکه مجبورند آن ۴دیواریهای تنگ و تاریک را اجاره کنند و هی قاب به دیوار نکوبند تا زرهای دیوار نریزد...
خوشحالم که از دستۀ دومیم ،قابهای مان را از روی زمین تماشا می کنیم ولی روی اعصاب مردم قدم نمی زنیم...
پ.ن.۱.اسباب کشی داشتیم
پ.ن.۲.این بلاگ رولینگ مرده؟به قول نوشین انگار برق رفته:)
پ.ن.۳.رینی اینقدر گیر نده ،دامن تنگ که دیگه مدل نداره ،مدلهاش تو آرشیو هست گلم!
+
تاريخ شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 13:4 توسط خیاط باشی
|