تبليغاتX
::خياط باشي::

خوب اینجا خياط خانه امن من است،هزار و يكمين رشته و علاقه ام خياطي ست، هر چيزي كه ياد مي گيرم را مي نويسم تا ماندگار بماند،هذيانهاي روزانه ام نيز گاهي از ذهنم در ميروند،جاري مي شوند اينجا...چاره اي نيست!

كپي برداري بدون ذكر منبع راهم كه همه گفتند كار جالبي نيست...
صفحه نخست
ايميل

 

Add to Google Reader or Homepage

آرشيو
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385

آرشيو موضوعي
روز نوشت
آموزش دامن تنگ
آموزشی برای همه
دامن فون
دامن برای افراد با کمر>90
شال حریر
مدل لباس
پرو
انتخاب مدل برای سنین مختلف
طرز ساخت روبان و گل لباس
کت،کله قند ومتر
مدل کت و دامن
انتخاب پارچه
شلوار
آستر کشی
آستین
مینی
بندو بندینک
طرح دامن و عروس
یقه مردانه
فوتهای خیاطی
ملاصدرا نویسی ها
تبدیل چادرمعمولی به چادر ملی
خیاطهای بدقول
دامن نیم کلوش
سفرنامۀ عراق
آموزش دوخت پیژاما
نمونه هایی از کار دست
يقه انگليسي
داستان کوتاه
دوخت مقنعه چانه دار
شب نوشت
كوتاه كردن شلوار
مادرانه
پاپیون روی لباس
کتاب نوشت

پيوندها
لانگ شات | چهار ستاره مانده به صبح | محمد رضا زماني | فلك را سقف بشكافيم | ييلاق ذهن | سيد مهدي حسيني | خانه اي از شن و مه  | گاهنامه | آبي كوچك آرامش | زهرا  | در مكاني خلوت | اي هفت سالگي | سوبان | آيينه و مهتاب | عسل و شكر  | سورئاليست | باغ بي برگي | خوابي در هياهو | جادوهاي رنگين كمان | حجم سبز |  | سردبير: خودم | دنياي کوچک | شلم شوربا | آشپز مدرن | خاطره | از اون بالا | راه نو | گوربان  | مدل ها | گالري ها | اشك و لبخند | مريم آي | يک ليوان چاي داغ | ترناس | بگذاريم و بگذريم | خیاطی و طراحی لباس | سايت دوخت | لباس ايراني | هگمتان | شادي تا بي نهايت | روزهاي بلند | باران تابستاني | ما مي گوييم | كلبه دنج  | بارش  | خوابگرد | يادداشت‌هاي يک دختر ترشيده | داستانک | کتاب در خانه | کاهو سکنجبین | لیست وبلاگ‌های به‌روز شده |
پینگ

  RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM




 
 
مادر بزرگ و پدر بزرگ مهمان ما بودند،اخلاقشان پیر شده،ولی قصه هایشان شیرین است،مادر بزرگ من در محله زرتشت نشین بزرگ شده،خودشان هم اجدادشان زرتشتی بودند،با پدر بزرگ هم که حرف می زند به زبان زرتشتی(گوری) حرف می زند،امشب از مدرسه رفتنش می گفت که پاپی سگشان دم در مدرسه می نشسته تا برگردد،از گربه هایشان،از محله،...ما نمی فهمیدیم پدر و پسر خاله ترجمه می کردند...امروز روز خیلی خوبی بود...خدا ؟بله،حضور خدا را می پذیرم در این روزها...

امروز فکر می کردم،این دوستان پر مدعای من کاری به حال من ندارند،هر وقت حال خودشان بگیرد به من هم زنگی می زنند،از بداخلاقی ام شاکی می شوند و می رود تا چند ماه بعد...یکبار نشد یکیشان بیاید دنبال من برویم بیرون،سینما،پارک،قدم...خیلی دلم می خواهد قدم بزنم،در سکوت محض پا به پای کسی و در ذهنمان گفتگو کنیم.........حسرت یک قدم زدن به دلم مانده!فکر کنم یکبار دیگر هم گفتم،پالتو ،موهایم،....

 

+ تاريخ شنبه سی ام دی 1385ساعت 22:43 توسط خیاط باشی 

من عاشق مهمانی ام،عزا و عروسی برایم فرق ندارد!!این روزها مهمان زیاد داریم و من کتابها و جزوه های TQM را کنارگذاشتم و ...همین روزهاست که آذر نوش زنگ بزند که چقدر خواندی؟؟؟بیشتر از امتحان از آذر می ترسم،از بس که بازخواستم می کند!!خیاطی را هم جمع کردم تا بعد از دهه محرم،لباس ایزابل خیلی بزرگ شده،برای خودمم بزرگ است!!!لباس مادر را هم نبریدم ،خیلی اسلوموشن خیاطی میکنم!!

این روزها یه عالمه خبر عروسی شنیدیم،همه نزدیک محرم دستپاچه می شوند!!یازده ماه سال بیکارند همین یک هفته به تکاپو می افتند...

الگویش را پیدا نمی کنم،فردا می گذارم.

+ تاريخ شنبه سی ام دی 1385ساعت 14:16 توسط خیاط باشی 

هر بار میرم آپ کنم،به جای اینکه بزنم عضو قدیمی ام،میزنم نیو بلاگر،بعد یه بلاگ جدید ایجاد می کنم و..تا آخراش که میرم یهو به ذهنم میخوره، چرا نرسیدم به پستها؟؟تازه می فهمم که دارم چیکار میکنم.. ساین اوت میکنم و میام بیرون. از خنگی که نیست؟

 

+ تاريخ جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 10:44 توسط خیاط باشی 

به روز رسانی زود به زود یعنی حال طرف خوش نیست و می خواهد خودش را خوب و خوش و بی خیال نشان دهد!!من که اینطورم...

نکته:

زحمت بکشید موقع پرو که می آیید با همان تیپی بیایید که می خواهید به مجلس بروید،سوتین مناسب بپوشید،اگر قرار است گن بپوشید برای پرو هم بپوشید،از صبح صد جا رفتند عصر با یک ریخت آویزون میایند پرو!!!خب گند می زنید به همه زحمت خیاط!!!                                                                      چند وقت پیش یه خانومی آمد گفت من خیلی چاقم شلوار اندازه ام نیست!! هر چه می گوییم ما شلوار و اینها نمی دوزیم،نمی فهمد!!خلاصه اندازه اش را گرفتیمو...!چند وقت بعد اومده با یه عمل ساکشن!!!لاغر شده و شلوار دوخته ما بزرگش بود...ناچار دوباره اندازه گرفتیم و کمر را تنگ کردیم،دفعه سوم که آمد دور کمر برگشته بودبه همان اندازه های اول!!!یک نکبتی بود این شلوار،آخر سر هم اشرف السادات با پیک فرستاد در خانه شان!!!بعضی مشتری ها اعصاب برای آدم نمیگذارند،خداییش اشرف السادات خیلی صبور است!!

بر می گردم

خوب ادامه مطلب اینکه لباسهای شب را معمولا با کاپ سینه می دوزیم که دیگر نیازی به سوتین نباشد،خیلی زشت است بند سوتین از زیر لباس بیرون بیاید،حداقل اگر اصرار دارید از نوع بدون بندش تهیه کنید،خیلی ها با وجود اندام مناسب و لباس زیبا باز هم آویزان به نظر می رسند،برای این است که لباس را باید چندین بار بپوشید و تمام جزئیات را ست کنید...

خوب پوشیدن یک لباس زشت می تواند زشتی آن را از بین ببرد!

 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 15:21 توسط خیاط باشی 

من از کل فیلمها و سریالها یکی یانگوم،بانوی دربار را می بینم،یکی پرستاران،زیر تیغ را می دانم بی نظیر است ولی طاقت ندارم اینهمه درد و رنج را،به قدر کافی غصه دارم،مصائب جناب پرستویی را تاب ندارم...

امشب "بن" عروسی را بهم زد،حلقه را به "براون" پس داد و قلب من از جا کنده شد...گفت اشتباه کردم!همین!!!براون خندید و سعی کرد عادی باشد....هر چه بیشتر بخندی دردت بیشتر می شود،معده ات بیشتر می سوزد،بغض می کنی...

تنهامه خدا!چی کار کنم

+ تاريخ سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 23:38 توسط خیاط باشی 

قبول دارم ،زیادی پوشیده است ولی زیبا است،جلویش پنس ندارد...

+ تاريخ دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 18:13 توسط خیاط باشی 

نمیدانم این استرس مرگبار که باعث شده تب کنم برای چیست!امتحان که استرس نمی آورد برای من...مزون نرفتم ،دلم برای اشرف السادات تنگ شده و برای پارچه های زیبا و مدلهایش...

میدانستید خیلی از رنگها در ایران وجود ندارد؟۸۰ درصد مدلهای ژورنال با رنگهای خودشان زیباست که آن رنگ را نمیتوانید در بازار پیداکنید!!رنگی بین صورتی و سفید،ملیــــــح!!!رنگهای بی اسم...ژورنال جدید که می آید اشرف السادات انگار شارژ می شود،ببین ببین این رنگ را ببین،خیلی ناز است...اعتراف می کنم من به اندازه او به ذوق نمی آیم!!(چه می گویی دختر تو مگر به ذوق هم می آیی؟؟)

ترد میل :دو نوع است موتوردار و بدون موتور،ظاهرا نوع بدون موتورش که با توان پای ما حرکت می کند برای زانو خوب نیست،ولی از موتوردارش بد نشنیدم!موتورهای دو اسب بخارش زیاد است ولی عمری اگر بخواهی و بچه دار باشی و...دو اسبه دوام نمی آورد،۴ اسبه هایش قوی و مناسب برای وزنهای ۱۰۰ به بالاست!اینها را من فهمیدم مغازه دارها همان دو اسبه ها را دارند و همان را تعریف می کنند،۴ اسبه ها قیمتش از ۱و ۳۰۰ به بالا بود ،خوب یادم نیست!! اما چرا ما نخریدیم؟؟ما مدلمان اینجوریست!فهمیدیم کتانی بخریم و تو خیابان بدویم هم کم خرج تر است هم تنبل نمی شویم....و در آخر من کلاس بدمینتون اسم نوشتم پدر هم صبحها ماشین بر نمی دارد...

من هم بی نهایت از آشنایی با شما خوشبختم خانم

می خواستم از حال بدم بگم،ناله کنم...بی خیال پاشو جمع کن خودتو برو سر درس!!بلغم!!!

+ تاريخ دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 17:59 توسط خیاط باشی 

پیر خرد یک نفس آسوده بود
خلوت فرموده بود
کودک دل رفت و دو زانو نشست ،
مست مست
گفت : تورا فرصت تعلیم هست ؟
گفت : هست
گفت :
که ای خسته ترین رهنورد
سوخته و ساخته گرم وسرد
بر رخت از گردش ایام درد
چیست برازنده بالای مرد ؟

گفت : درد
گفت :
چه بود ای همه دانندگی
راست ترین راستی زندگی ؟

پیر که اسرار خرد خوانده بود
سخت در اندیشه فرو مانده بود
ناگه ، از شاخه ای افتاد برگ

گفت : مرگ

 

+ تاريخ یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 18:4 توسط خیاط باشی  | 

مسافر کوچولو :چه می کنی؟

میخواره: می میزنم!

مسافرکوچولو:می میزنی که چی؟

میخواره: که فراموش کنم.

مسافر کوچولو: چی رو فراموش کنی؟

میخواره:سرشکستگی ام رو.

مسافر:سرشکستگی از چی؟

میخواره: از میخواره بودن!

نخند احمق!!خیلی دوره های زندگی تو و آدمهای اطرافت داره تو این دور باطل طی میشه!!یه کم عقب وایسی و نگاه کنی تازه می فهمی ...

هی میرم تو بلاگر،لاگین می کنم،نفس عمیق می کشم،یه جمله می نویسم،سریع دیلیت می کنم،ساین اوت وفرار...حرفی ندارم برای گفتن،دلم تنگ نشده برای هیچ دوستی...دوستی نکرده ایم...آشنای دوربودیم...بی پروا بگویم حال هیچ کدامشان را ندارم...

طرح دامن پایین را می گذارم،الگویش را وقتی کشف کردم توضیح می دهم،ولی می دانید؟به نظر من خیاطی بی الگو وبی قید شیرینتر است،فقط باید شجاع باشی و اکسپرت!

امروز با شیوا رفتیم گشت و گذار ،یه آیس پک اسمارتیس هم خوردیم که حالم به هم خورد!!من اصلا اسمارتیس دوست ندارم نمی دونم چرا شیوا گفت منم گفتم هر چی تو بخوای...یادته گفتی هر چی تو بخری دوست دارم؟اونروز احساس کردم خوشبخت ترین مرد زمینم!(یه بخش از فیلم من)شاید به خاطر این خاطره به شیوا هم گفتم هر چی تو بخوای....دیوونه ام دیگه!!بگذریم!

این الگو: 

این هم یک شعر:

کره الاغ کدخدا     یورتمه میرفت تو کوچه ها

تنها روی سه پایه    نشسته بود تو سایه

من و دادشم و بابامو عموم    هفته ای دوبار می ریم حموم

نه جانم

برو خونتون ترو به خدا....

این تیکه هایی از شعر حسنی توی ده شلمرود بود که من براش می میرم!!

نکته روز: با زشت ترین پارچه ها هم می توان لباسهایی زیبا دوخت.

+ تاريخ شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 20:59 توسط خیاط باشی 

نمی توانم که هر روز بروم مزون!!امتحان دارم،کلی درس و مقاله و پروژه نصفه روی دستم مانده!!

محرم و صفر ،سفارشها کم می شود،ما هم قبل از محرم بیشتر پارچه ها را برش می زنیم،نمی دانم چرا ولی مردم دوست ندارند روزهای عزا لباس بدوزند،اشرف السادات هم دوست ندارد روزهای عزا پارچه ببرد،من هم دوست ندارم...

دیروز کتابخانه درس خواندم،چند نفر بهم سلام کردند ولی من هر چه به ذهنم فشار اوردم نفهمیدم کجا دیدند مرا!!یک نفر هم بهم چشمک زد!!!بعد برگشت گفت ببخشید!!!!آخر سر هم که می رفتم یک دختری ضربه ای به پشتم نواخت!که سلام چرا اینجا نشستی؟؟؟این را دیگر تاب نیاوردم،با چشمانی گرد پرسیدم من شما را میشناسم؟؟با همین تشخص پرسیدم!جلوتر آمد خیره نگاهم کرد و گفت: چقـــــدر شبیه نفیسه ای!!!ببخشیـــــد!!بقیه هم آمدند و گفتند آره ه ه ه ،شالت هم همرنگ اوست!!و من تازه معنی سلامها و چشمک و نگاهها را فهمیدم!مرا بگو چقدر شالم را جلو کشیدم،پاچه شلوارم را پایین کشیدم...گفتم شاید ۶ ۷ ماهه اینجا نیامدم قانون آمده شال سرتان نباشد...کلی دلهره داشتم اینها که من را اینجور نگاه می کنند منتظرند مسئول کتابخانه بازخواستم کند...خلاصه موضوع این بود که من شبیه نفیسه بودم،همین!

امروز زمانبندی را تمام کردم،شنبه شاید سری به مزون زدم.از بلوزهایی که گفتم این یکی را خیلی دوست دارم و این دامن :

 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 19:8 توسط خیاط باشی 

طرز ساخت روبان تزئینی:

وسائل: حدود ۳۰ سانتی متر  روبان به پهنای۳

۳۴سانتی متر روبان با رنگ روشنتر به پهنای ۱۸ سانتی متر،

۵ سانتی متر روبان با رنگ سوم به پهنای ۳

اندازه ها اینچ بود من تبدیل کردم وگرنه هر چی خواستید بخرید فقط رنگش بخوره به هم!

۱- روبان را از عرض تا کنید و دو لب آنرا بدوزید،با کوک شل و البته ریز و تمیز

۲- نخ را در آخر گره نزنید و بکشید،دوسر روبان را روی گذاشته و با نخ دیگری بدوزید.

۳-روبان های دیگر را نیز به همین صورت گرد کنید و ...

۴-به هر تعداد می خواهید روبان روی هم بگذارید تا گل درست شود...

                  

همین!!!

یک سری مدل بلوز ساده ولی زیبا هم پیدا کردم که به زودی عکسهایش را با الگو خواهم گذاشت.الان کتابخانه ام و میخواهم زمانبندی بخوانم...

+ تاريخ سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 9:41 توسط خیاط باشی 

عید غدیر مبارک

Wishing many happy sewing hours ...

دامن فون را بدون الگو هم میشود روی پارچه برید ولی خیلی سخت است!من که دفعه اول حسابی قوزفیش شدمولی دامن فون شماره ۴ از جمله دامنهایی که بسیار زیبا به تن خانمهای لاغر مینشیند دامن کلوش و نیم کلوش هم به تن نشستنش شبیه فون است ولی اگر عرض پارچه تان کم است و می خواهید دامن کلوش یا نیم کلوش ببرید،برای اینکه پایین دامن تکه نخورد از الگوی فون ۴ استفاده کنید!

نکته :

اینکه اگر شکم دارید و دور کمرتان ۹۰ به بالاست( What a Waist!!) حتما دامن تنگ بدوزید!دامن کلوش، نیم کلوش ،ماهی،فون،...همه شما را چاقتر می کند!!بنابرین با دیدن مدلهای زیبای دامن وسوسه نشوید و لباستان را خراب کنید!و مطمئنا می دانید که رنگهای تیره برای خانمهای چاق مقداری از چاقی آنها را پوشش می دهد(فقط مقدارکمی)

بقیه اش فردا،الان خیلی کار دارم...خوب و خوش باشید

+ تاريخ دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 21:18 توسط خیاط باشی 

فالم رو برات بخونم؟فردا از لباس و پارچه میگم الان دلم تنگه!

ما درس سحر در ره میخانه نهادیم

 

محصول دعا در ره جانانه نهادیم

در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش

 

این داغ که ما بر دل دیوانه نهادیم

سلطان ازل گنج غم عشق به ما داد

 

تا روی در این منزل ویرانه نهادیم

در دل ندهم ره پس از این مهر بتان را

 

مهر لب او بر در این خانه نهادیم

در خرقه از این بیش منافق نتوان بود

 

بنیاد از این شیوه رندانه نهادیم

چون می‌رود این کشتی سرگشته که آخر

جان در سر آن گوهر یک دانه نهادیم
المنه لله که چو ما بی‌دل و دین بود آن را که لقب عاقل و فرزانه نهادیم
قانع به خیالی ز تو بودیم چو حافظ

یا رب چه گداهمت و بیگانه نهادیم

به من میگه گدا همت؟؟
+ تاريخ جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 23:38 توسط خیاط باشی 

من رنگ گلبهی را دوست ندارم!!اصلا هم به من نمی آید،مخصوص سفید پوستان است!!امروز یک پارچه با این رنگ را برای لباس حنا بندان می دوختیم،مدل انتخابی قشنگ بود ولی واضح نبود!!اشرف السادات و یکی دیگر از خانمها شور گذاشته بودند و با ذره بین به جان ژورنال افتاده بودند!بعضی روزها حس می کنم هنوز خیلی مانده تا خیاط شوم!!واقعا سخت است!!

ظهر برگشتم خانه و از همان ظهر معده ام سوخت تا الان که کمی بهترم،به استاد هم زنگ زدم پروپوزالم را بده گفت تهران نیستم فردا زنگ می زنم بهت....چند دقیقه ای هم با کتابم حرف زدم ،چیزهایی تعریف کرد از زندگی اش و من حس کردم دیگر لازم نیست برای اشتباهات او حرص بخورم....حس خوبی است اگر بتوانم در خودم ایجادش کنم!!حس آزادی...شاید...که تو دیگر مسئول نیستی....کلاس بدمینتونم را نتوانستم بروم،احساس بد هیکلی می کنم!!تازه دلم برای پل هوایی و تصمیمات پلی ام تنگ شده!

نکته:

کفش که می خواهید بخرید لازم نیست برای هر لباس یک رنگ کفش و صندل بخرید!!البته اگر پولدارید هر کار خواستید بکنید ولی این کفشها یا صندلهای تلقی یا بی رنگ برای هر لباسی مناسب است،فقط کافی رنگ لاک پایتان را ست کنید و یا اینکه اگر لباستان پارچه اش کارشده است از گلهای آن روی کفش استفاده کنید(که این هم سلیقه می خواهد تا دهاتی نشود) و برای هر لباس گلها را عوض کنید...

یارب دعای خسته دلان مستجاب کن....

 

+ تاريخ چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 21:25 توسط خیاط باشی 

به شدت می خوام قالب اینجا رو عوض کنم، آخر خنثی است!!

خیاطی یکی از مشاغل اعصاب خرد کن است،واقعا حوصله می خواهد ،هزار و یک خم وچم دارد،ساده ترین کارها مثل دوخت مستقیم درز ها میتواند به یک مصیبت تبدیل شود!!جایی که حس می کنی همه چیز تمام شده تازه صد تا خرده کاری باقی مانده!!

امروز مزون نرفتم ولی کاش رفته بودم،بیکاری دست و پایم را فلج می کند ...هیچ به درسهایم هم نرسیدم فقط مثل جسد این طرف آنطرف ولو بودم!!از دو روز زندگی کنار ۳۰ ۴۰ نفر یکدفعه بیایی خانه و تنها با مادر بمانی همینطور دپرس وآش و لاش می شوی!!و البته چاق!!نمی دانم چرا اینقدر می خورم...

می خواهم یک پارچه مخصوص کت و شلوار بگیرم ،پارچه برای کت و شلوار و دامن کوتاه حدود ۳ متر است که اول باید به اندازه شلوار پارچه را جدا کرد ،بعد دامن و در آخر کت!برای دختران و جوانان کت با یقه ایستاده و آستین سه ربع مناسب تر است و یقه انگلیسی برای سنین بالاتر...

من خیلی کندم در دوخت یک لباس کامل برای خودم یا هر کس،ولی در مزون چون کارها تقسیم میشود سریعتر پیش می رویم ولی رویم نمی شود لباسهای خودم را به مزون ببرم،برای همین لباس خودم ایزابل و مادر مانده....

شاعر می گه: ای زلیخا دست از دامان یوسف بازکش....

+ تاريخ دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 20:3 توسط خیاط باشی 

مطلب امروز در مورد انتخاب پارچه برای دوخت لباس است،از نظر خیاطها بهترین روش انتخاب پارچه برای لباس شب این است که اول مدل را انتخاب کنید و سپس به خرید پارچه مناسب اقدام کنید،زیرا خیلی از مدلها با پارچه شما همخوانی ندارد و در آخر لباس فیت و مناسبی دوخته نمی شود ،مثلا هفته پیش لباسی با همین پارچه عکس پایین سفارش گرفتیم که مدلش پیراهن ماکسی چاک از جلو بود،از آنجایی که این پارچه کار شده فوق العاده سنگین است مناسبترین کاربرد آن برای بالا تنه است و پیراهن آن هم سنگین است هم به خوبی روی آستر نمی نشیند،از طرفی این نوع پارچه آستری بسیار محکمی می خواهد مثل ساتن مات آمریکایی،که این باز وزن لباس را افزایش می دهد و حرکت ورقص را برای شما دشوار خواهد کرد.

خیلی ها ناراحتی داخل لباس را صرف اینکه یک شب است اهمیت نمی دهند ولی به نظر من راحتی و لباس،فیت بودن به تن و کوچکترین ایرادها لذت یک شب را خراب می کند،آدم باید لباس را با ذوق و علاقه بپوشد....از طرفی من عمرا لباس را مخصوص یک شب نمیدانم،حتی لباس عروسهایی که میدوزیم را طوری کار می کنیم که بتوان به لباس شب تبدیلش کرد....

خلاصه اینکه انتخاب پارچه خوب ۵۰ درصد دوخت لباس است،لذا از کسانی که درصدد دوخت لباس شب یا عروس هستند میخواهم زحمات خیاط را با اصرار روی پارچه و مدل خواست خودتان به هدر ندهید،و اگر برای عروستان ،برای پاتختی یا نامزدی(طبق رسم و رسوم)پارچه می برید،

حتما به نوع مدل هم توجه کنید

آستری خوب و با رنگ مناسب پارچه انتخاب کنید

و اگر شال هم در نظرتان هست حریر همرنگ ملانژ هم بگیرید....

در مورد جزءیات بیشتر خرید پارچه برای لباسهای مختلف بعدا صحبت می کنم،مفصل است...

 

+ تاريخ یکشنبه دهم دی 1385ساعت 22:43 توسط خیاط باشی 

مسافرت بودم!فوق العاده بود!!متاسفانه چون لبتاپ رو نبرده بودم خیلی هز احساساتم ننوشته مردند...

این هم عکس شاله(دومین عکس):

 

 

 

 

+ تاريخ یکشنبه دهم دی 1385ساعت 11:34 توسط خیاط باشی 

امروز روی پل هوایی تصمیم گرفتم!!دیگران بسه دیگه!!من به عنوان خیاط باشی می نویسم،برایم لذت بخش خواهد بود....

امروز توی مزون به مدت ۳ ساعت تمام ۶ تا گل روی یک شال دوختم!!!

شال حریر را معمولا برای لباسهای دکلته همرنگ پارچه انتخاب میکنند،حریر ملانژ!یه عرض نیم متر حدودا،دولا می دوزیم!یک ۵ سانتی متر را جا می گذاریم تا شال را به رو برگردانیم و در آخر کار ۵ سانت را از رو پس دوزمیزنیم،گلها همان گلهای لباس است که جدا و تمیز شده اند،دو گوشه متقارن از شال گلها را طوری می دوزیم که از پشت شال نخها معلوم نباشد.به نظر من شالها از خود لباسها زیباتر می شوند.برای لباسهایی که گل ندارند و صرفا کار شده هستند میتوان رو ی شال هم با ملیله شکسته و منجق کار کرد و نوع کار بسته به مدل پارچه و سلیقه افراد است.

فردا عکس شال کار شده را می گیرم میاورم،اگر هنوز صاحبش نیامده باشد....

 

+ تاريخ چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 23:36 توسط خیاط باشی 

اول اینو بگم

الان سر خیابون اومدم تو تاکسی بشینم من و یه خانومه یه جا نزدیک پیاده می شدیم واسه همینم منتظر موندیم یکی بیاد بشینه ته که دیرتر پیاده میشه!بعد یع پسره اومد واساد کنار ما،گفتیم آقا بشین گفت نه من با یه ماشین دیگه میام!!!!راننده گفت یه نفری؟؟بله.ـــبیا بشین دیگه.: نه من با یه ماشین دیگه میخوام بیام!!!منو اون خانوم هم هاج و واج!!راننده:آقا اینا زود پیاده میشن!!!پسره با حرکت اسلو اومد نشست ته خودشو کوبوند به در!!!!من و اون خانومه هم سوار شدیم به حالت پوزخند!!!بعد حالا فکر می کنم یعنی چی؟؟؟؟منطورش این بود که اگر در فضایی قرار بگیری که توش زنه و فضا هم تنگه....کلا حرومه؟؟؟!!!من تازه خیلی هم لاغرم!!بیمزه!!

نگفتم دیروز رو؟کلی با ا ستاد دعوا کردیم و آخر سر هم امتحان رو دادیم!!!آذر نوش بهم می گه دختر تو چه شجاعی!!به استاد گفتم شما اشتباه فهمیدین ما هفته پیش نگفتیم امتحان میدیم گفتیم براتون نتیجه رو میل میزنیم!!حالا میگه من از کلاس خارج شدم قرار به امتحان بود،من فهمم ایراد داره؟؟؟؟؟منم گفتم ما دروغ میگیم؟؟؟گفت نه پس فهم من مشکل داره!!!!بچه ها گفتن نــــــه!!!من گفتم هوم،تو دلم گفتم اینو چون خیلی داد زد ترسیدمبگذریم!امتحان گرفت و ما هیچی نداشتیم بنویسیم،گفت خوب کتابا رو باز کنین:))بنده کتاب هم نداشتم آذر کتابشو نصف کرد داد به من:))حالا فکر کنم نیفتم ولی گند می زنه به معدلم،چون گفت تلافی می کنم!!!!!!!

همیشه دلم می خواست همسرم را خودم انتخاب کنم،از این متنفرم که عده ای بیایند و مرا بپسندندو ببرند،حالا با عزت و افتخار یا............ولی نشد! ......انتخابم  را زمین و زمان رد کرد.....برای همین ارزش کسی که بعد از صد بار خواستگاری رفتن همسرش را انتخاب می کند برایم بیشتر است......خواستگاری!!چندشم می شود!!راستش را بخواهی احساس می کنم برایم مهم نیست دوست داشته شدن و عاشق بودن....حالا دیگر به یکی دو تا معیار معمولی راضی شدم.......تلخ است،خیلی هم تلخ است.................چاره چیست؟؟                                                            وقتی کسی را انتخاب میکنی او هم باید تورا انتخاب کند،یک طرفه که نمی شود!!بعد تنهایی باعث می شود خیلی معیارها را از یاد ببری یا عشق کور؟؟...فکر کنم برای مردها آسانتر است انتخاب همسر دلخواهشان

خسته ام و گرسنه ،میدانی دلم چه می خواهد؟؟در یک خیابان دراز با درختهای خیلی بلند قدم بزنم،یک پالتوی قرمز پف دار بپوشم با شلوار لی با کفش اسپرت،موهایم روی پالتو بریزدو صدای کش کش بدهد،دستهایم را به ته جیبم فشار بدهم،تنها قدم بزنم،گریه کنم،بخندم،فکر نکنم!!....باران هم بیاید بد نیست ولی باید یک کلاه کوتاه روی پیشانی ام را بگیرد چون سینوزیت دارم،سر درد می گیرم!نه نه کیف نمیخوام حوصله بارکشی ندارم،موبایل و کیف پولم را میگذارم توی جیب شلوارم..چقدر لذت بخش بود اگر این رویا به حقیقت می پیوست....برای خیلی ها نزدیک و دست یافتنی است......برای من خیلی دور است،آنقدر درو که می ترسم روزی زیباییش را از دست بدهد و من به آن نرسیده باشم،مثلا دیگر رنگ دلخواهم قرمز نباشد...........بعد از پیاده روی؟در یک کافه؟قهوه خانه؟؟..بنشینم و یک لیوان کاکاءوی تلخ و داغ بخورم...بعدش را دیگر نمی دانم........

Dreams will come true??

 

 

+ تاريخ سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 16:10 توسط خیاط باشی 

آنقدر سرویسهایم کوتاه و بی رمق بود که بالاخره صدای یارم در آمد!!ولی دوست داشتم کلاسش را!مربی مهربان و با شخصیتی داریم

هنوز معلوم نیست فردا امتحان مهم روش  ت ح ق ی ق داریم یا نه،قرار است خودمان را به کوچه جناب علی چپ بزنیم که امتحان؟؟چی؟؟کی؟کجا؟ خدا کند جواب بدهد...چون من هیچی نخواندم و نمی توانم هم بخوانم چون چرند است!!هیچ بشری تا حالا امتحان روش تحقیق داده که من دومی باشم؟؟میدانی شانس چیست؟اینکه استاد در اینترنت سرچ کند روش ت ح ق ی ق بعد بیاید اینجا و اینها را بخواند و همه را همانطور که تهدید کرده بیندازدو پولهایمان را بر باد دهد!!

امروز فوق العاده در جامعه مفید ظاهر شدم،فردا هم باید یک عکس اُ-پی-جی بگیرم،به بانک سر بزنم،اگر وقتی ماند درس بخوانم ولی مزون نمیتوانم بروم ،شاید هم بهتر باشد بروم مزون؟؟نمی دانم چه می کنم،الان از بابا می پرسم چه کار کنم!

از مزون که برمیگردم از لباسهایم تور می ریزد و من می خندم، دوست دارم از لباسم تور بریزد،تور خرد شده،سفید سیاه قرمز....

دلم قهوه خواست....یک نفر برایم بریزد و توی تراس بنشینم و مز مزه کنم،مثل مهتاب!مهتاب یادت ا ست قهوه می خورد؟؟قهوه دریانی؟لبهایش؟؟دلم خواست دوباره بخوانمش!کتاب سرنوشت من،خشت من،خشت تو ،کنار هم نبود...چه میشود کرد؟؟؟خشت ما کنار هم نبود....توی دیوار خانه درویش علی.....هفت کور...یادش به خیر...

گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس                    زین چمن سایه آن سرو روان مارا بس

من و هم صحبتی اهل ریا،دورم باد                    از گرانان جــــــهان رطل گران ما را بس

...

                            حافظ از مشرب قسمت گله نا انصافیست

                            طبـــع چون آب و غزلـــهای روان ما را بس

 

+ تاريخ یکشنبه سوم دی 1385ساعت 21:28 توسط خیاط باشی 

دیروز خیلی زود گذشت،خیلی از آدمهایی که می خواستم بیشتر ببینمشان زود رفتند و من نرسیدم با آدم جدیدی آشنا بشم،در هر حال خوب بود!آخر هفته تا یکشنبه میتوانیم به یزد سفر کنیم،دلم خیلی می خواهد بروم ولی نمی دانم برایم خوب است یا نه!
امکان دارم درس روش تحقیقم را حذف کنم،چون استادش یک زن است و ما را اسیر لوس بازیهای زنانه خویش کرده است،یک روز می گوید همه تان را میندازم فردایش کتاب جدید معرفی میکند هفته بعد حذف می کند...گرچه 70 80 تومان پولم هدر می رود ولی اعصابم آسوده می شود!دلم میخواست برای یک نفر تعریف کنم بعد او بگوید برو حذف کن پولش هم به جهنم!!یک نفر نیست من برایش قصه بگویم....
دیروز اشرف السادات گفت هفته دیگر هر روز بیا گفتم چشم!!امروز که خانه ام،تا فردا هم خدا بزرگ است....
خوب الان شیوا زنگ زد واطلاع داد یک مشکلی در حذفمان پیش آمده و...
ول کن اصلا دو واحد ارزش فکر هم ندارد!
یک وبلاگ نرم و نازک  دیدم که صد سال پیش دیده بودمش...
+ تاريخ شنبه دوم دی 1385ساعت 14:30 توسط خیاط باشی