تبليغاتX
::خياط باشي::

خوب اینجا خياط خانه امن من است،هزار و يكمين رشته و علاقه ام خياطي ست، هر چيزي كه ياد مي گيرم را مي نويسم تا ماندگار بماند،هذيانهاي روزانه ام نيز گاهي از ذهنم در ميروند،جاري مي شوند اينجا...چاره اي نيست!

كپي برداري بدون ذكر منبع راهم كه همه گفتند كار جالبي نيست...
صفحه نخست
ايميل

 

Add to Google Reader or Homepage

آرشيو
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385

آرشيو موضوعي
روز نوشت
آموزش دامن تنگ
آموزشی برای همه
دامن فون
دامن برای افراد با کمر>90
شال حریر
مدل لباس
پرو
انتخاب مدل برای سنین مختلف
طرز ساخت روبان و گل لباس
کت،کله قند ومتر
مدل کت و دامن
انتخاب پارچه
شلوار
آستر کشی
آستین
مینی
بندو بندینک
طرح دامن و عروس
یقه مردانه
فوتهای خیاطی
ملاصدرا نویسی ها
تبدیل چادرمعمولی به چادر ملی
خیاطهای بدقول
دامن نیم کلوش
سفرنامۀ عراق
آموزش دوخت پیژاما
نمونه هایی از کار دست
يقه انگليسي
داستان کوتاه
دوخت مقنعه چانه دار
شب نوشت
كوتاه كردن شلوار
مادرانه
پاپیون روی لباس
کتاب نوشت

پيوندها
لانگ شات | چهار ستاره مانده به صبح | محمد رضا زماني | فلك را سقف بشكافيم | ييلاق ذهن | سيد مهدي حسيني | خانه اي از شن و مه  | گاهنامه | آبي كوچك آرامش | زهرا  | در مكاني خلوت | اي هفت سالگي | سوبان | آيينه و مهتاب | عسل و شكر  | سورئاليست | باغ بي برگي | خوابي در هياهو | جادوهاي رنگين كمان | حجم سبز |  | سردبير: خودم | دنياي کوچک | شلم شوربا | آشپز مدرن | خاطره | از اون بالا | راه نو | گوربان  | مدل ها | گالري ها | اشك و لبخند | مريم آي | يک ليوان چاي داغ | ترناس | بگذاريم و بگذريم | خیاطی و طراحی لباس | سايت دوخت | لباس ايراني | هگمتان | شادي تا بي نهايت | روزهاي بلند | باران تابستاني | ما مي گوييم | كلبه دنج  | بارش  | خوابگرد | يادداشت‌هاي يک دختر ترشيده | داستانک | کتاب در خانه | کاهو سکنجبین | لیست وبلاگ‌های به‌روز شده |
پینگ

  RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM




 
 

امروز از روزهای خوب خداست،آفتاب از پنجره ها ریخته روی فرش

همه جا روشن است

من از صبح با مامان و یک خانم محترم در حال تمیز کردن خانه ایم، من خیلی واردم در مرتب کردن و جارو گذاشتن!

ای نور دل و دیده و جانم،چونی؟

وی  آرزوی هر دو جهانم چونی؟

من بی لب لعل تو چنانم که مپرس

تو بی رخ زرد من ندانم چونی؟

این شعر را اینجا که می آیم بیشتر میخوانم ،با آهنگ کشنده اش...با قلم نوشتم آنروزها که جوان تر بودم و زندگی شیرین تر از الان بود!!به کمد چسباندم تا یادم بماند...

فردا میهمانها می رسند و میهمانی را دوست دارم ،خیلی!

بابا عکسهای کودکی امیر را بزرگ کرده تا به دیوار بزند،مثل نمایشگاه،غم انگیز است ولی من استقبال میکنم،باید یادمان نرود......

  شبها خواب کودکی مان را میبینم،صبح که بیدار میشوم انگار از بازی با بچه ها برگشتم،ولی چیزی یادم نمی ماند...دلم برای ایزابل تنگ شده،بدجنس گفتم حالا که با ما نمیایی حداقل یک بوس ....کره خر!حالا فردا تلافی میکنم!!همش میترسم بمیرد حالا که دلم برایش تنگ است یا ما بمیریم او تنها بماند و رویایم خراب شود...رویای دیگران!

 

+ تاريخ پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 12:21 توسط خیاط باشی 

نه فایده نداشت!!هیچ چیز نخریدم!!هیــــــچ!یعنی دلم نخواست،فقط یک جوراب قرمز دلم خواست که آنهم فروشنده محل نداد حال نداشتم بایستم!امروز خوب نبودم،همه را دشارژ کردم!

یک چیز را نگویم خفه میشم!من نوحه خوانی های امروزی را اصلا نمی پسندم!!دلم بسته به مویت گرفتار....به قربان گره بند قبایت!!!یعنی که چی این حرفها؟؟مگر عزاداری امام حسین به فدات شم و قربانت بروم است؟؟خدا هم گفته برای امام حسین اشک بریزید نگفته چرت و پرت بخوانید و بر سر وسینه تان بکوبید و نعره سر دهید،لخت شویدو خودتان را تکه پاره کنید.......

میدانی،اصلا خیلی ها درک نکرده اند عزاداری یعنی چه!!خیلی از این نوحه خوانها و سینه زنها یک ساعت هم به واقعه کربلا فکر نکرده اند،اگر یک ساعت فکر میگذاشتند همان حرف خدا میشد که اشک میریختند و عزاداری.......رسم ورسوم دارد!!این روزها که بگذریم دسته جات و عزاداری از صدها سالن مدو بار دختر و پسر بدتر است!!نگاهها و چشمکها ومتلکهاو شماره هاست که ردو بدل می شود.......ولی خیلی از این مدعی های عزاداری که به خیال خودشان خالصانه عزاداری میکنند هم چیزی حالیشان نیست!!هیچ کدام عظمت واقعه عاشورا را درک نکرده اند،آن شکوه و زیبایی و در عین حال غم بزرگ یک خانواده عاشق...فکرش را بکن،امام فرزندش را بفرستد که بجنگد و بداند کشته میشود،چه چیز باعث می شود انسان از پاره تنش دل بکند؟؟لحظه وداع امام با پسرانش....اینها دیگر شعر نمیخواهد،یک نفر به یادت بیارد  کافی است،یک روضه خوان یک مداحی کوتاه و ساده ...یک تذکر هم باید تورا به فکر وابدارد.....به فکر!!نه به عریان شدن و غمه زنی...عشق را بفهم ،درس ها را زمزمه کن نه شعرهاو نوحه های بی محتوا را!!چیز ساده ایست ولی خیلی ها از درکش عاجزند....

من عاشق مراسم عزاداری شهر یزدم!بی نظیر عزاداری میکنند و من آنجاست که به این رسم افتخار میکنم و تمام وجودم میلرزد از شکوه...

کاش یک نفر حرفهای مرا میشنید!یک نفر که برایش نگرانم،برای آینده اش!این روزها خودش را به دیوانگی زده ،به خیالش من که موسیقی گوش میدهم کافرم و او که نوحه مسلمان!!چه خیال کودکانه ای،نه من با موسیقی به جهنم میروم نه تو با روضه به بهشت!!هر دو باید ساعتها مغز تنبل مان را وادار کنیم به تفکر...تفکر دهن را آرامش میدهد بهتر از موسیقی!!بدبختی اینجاست که ما از فکر کردن به هر چیز فراری ایم...فرقی نمیکند...

معده جان میسوزی؟؟میتوانم کمی عرق نعنا بریزم تویت ولی کار دیگری ازم ساخته نیست،میشود امشب را بخوابی ؟صبح حتما یک امپرازول میخورم!؟آی پرامیس!

هوِ گودنایت ویث فبیولس نایت دریمز

+ تاريخ چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 23:13 توسط خیاط باشی 

که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم

امروز روز انرژی منفی بود از صبح!الان سرپا شدم و کمی خندیدم...امروز را آمدیم ویلا و تا جمعه اینجاییم،گفتم که مراسم داریم،همه مراسم دارند ما هم داریم،همه ویلا دارند ما هم داریم،ما هر چیزی که همه دارند داریم،با کمی تفاوت!!آدم باید نیمه روشن را ببیند....

چهار ساعت داشتم یک اکانت جدید میساختم برای این وبلاگ همش پرید!حالا مهم نیست چه فرقی می کند،باید یک سر وبلاگی زیبا هم بسازم برای این خانه جدید و راحت،عجیب راحت است اینجا!!امروز میرویم خرید،یک شال مشکی میخواهم و یک کفش!البته من کفش آدیداس میخواهم مامان میگوید یک کفش پاشنه دار زنانه بخر،نمیگوید با کفش زنانه چه جوری بدوم؟؟و آخر کفش زنانه را با شلوار لی آبی میپوشند؟؟خرید برای من یک خوشحالی موقت است،دوست دارم کفش و لباس نو خریدن را،برای همین زیاد خرید نمیکنم که دلم را نزند....خیلی ها هر چه دلشان میخواهد را میخرند،فرت!!ولی من نه،منتظر میمانم لباسم تمام شود کفشم نیست شود...مامان که قدر مرا نمیداند!!اشرف السادات به من میگوید برای تو این بی ذوقیها زود است،برو بیرون تماشا کن مدهای جدید را!!!من نمیفهمم یعنی چه!!آدم چیزی لازم ندارد برود مغازه ها را نگاه کند که چه؟؟دلش بخواهد یا میتواند بخرد یا نمیتواند که هر دو حالتش بد است!!!

من آرامم،زندگی ام خوب است و مطمئنم که خوشبختم،خوشبخت تر از خیلی آدمها!! 

کولِ کول!

+ تاريخ چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 13:42 توسط خیاط باشی 

ای ماجرای شعرو شبهای جنون من                               آخر چگونه سر کنم بی ماجرا امشب

فردا شب،پس فردا شب،...،هر شب.......

خیلی خسته ام الان،از صبح بیرون بودم،ساعت ۹ هم که آمدم کمی دراز بکشم همه با هم رفتیم بیرون که ماشین را بنزین بزنیم!همه با هم یکهو!!و آخر بنزینگاه هم شلوغ بود فقط چرخیدیم و بستنی خوردیم وآهنگ و برف بازی و بام تهران...

فردا صبح کمی میخوابم،بعد باید مقاله ام را تکمیل کنم تا عصر به استاد بدهم،البته صبح قرار داریم که موبایلم را خاموش می کنم تا قرارمان کنسل شود ولی مسلما استرس مرا خواهد کشت!!چقدر الکی حرص میخوری عصر با صبح چه فرقی دارد؟؟؟

فردا کلاسم ساعت 3 تمام میشود،4 وقت دندان پزشکی دارم،تا قبل 4 هم باید بروم باشگاه ثبت نام،بعد استاد هم زودتر از 4:15 تشریفش را نمیاورد!!............خوب نتیجه میگیریم الان مقاله ام را کامل کنم و فردا صبح بروم تقدیم کنم به استاد و حرص هم نخورم!!

ولی صبح میخوابم شک نکن!!!

فردوسی پور دارد مچ میگیرد!من هم بروم این عزیز را ببرم توی تخت و مقاله بنویسم!!!کاری نداری با من؟؟اس ام اس ندادی این چند شب؟

باز کبوتر دلم پر زده در هوای تو    میکشدم ز هر طرف جاذبه وفای تو

دیروز یک مهربان سعی داشت مرا آرام کند و به من بگوید درد چیز خوبی است،درد و غم مقدمه بارش لطف خداوندی است،عمق درد حلاوت حضوره!اینها را برایم اس ام اس میکرد،می خواستم بگویم خودم این حرفها را درس میدهم....ولی نگفتم...خواستم بگویم نوشیدنی مورد علاقه من کوپر لمون است......خواستم بگویم من اینقدرها که فکر میکنید قیدو بند ندارم،آنچه من دارم شخصیت است،اصالت،عقیده،.......خواستم خیلی چیزها بگویم ولی ....نمیدانم شاید ترسیدم سکته کند...یکبار یادم است دبیرستان که بودیم در حیاط قدم میزدیم و او حرف میزد!بعد به من گفت میفهمی؟؟گفتم اصلا!!!آنقدر جا خورد که دیگر با هم قدم نزدیم،دیگر دوست نماندیم....تمام شد!!حرفهایش را شاید میفهمیدم ولی درد من نبود،درد عام نبود!!درد خودش بودو به نظرم مسخره!!با این اوصاف اینها را میشنید سکته میکرد،نه؟؟

فکر میکند من یک فرشته آرام و مظلومم که این روزها درد می کشد و ....نمیداند من روحم!!یک روح سر گردان که این روزها به درو دیوار میخوردو...فرشته ها اختیار ندارند!

وای که مقاله زاقارت ماند!!بی نام و نشانی اینجا تحریکم میکند بنویسم.

شب به خیر

+ تاريخ دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 22:49 توسط خیاط باشی 

بابا یک سلمانی مخصوص دارد که از قضا صاحبش کرو لال است!ایندفعه بدجوری بابارا کچل کرده،شبیه مهران مدیری در سریال اخیرش باغ مظفر! میگفت میفهمیدم که دارد گند میزند ولی هر چه فکر کردم راهی به نظرم نرسید که به او بگویم...امروز سر کار که رفته همه خندیده اند به کله اش ،بابا گفته خوب سلمانی ام کر ولال است نمیشنود اعتراضم را! بقیه هم کم نگذاشته گفته اند کور نبود احیانا؟؟
امروز رفته بودم پیش بابا،از اینترنت بی فیلتر شرکت فیض بردیم و بعد از مدتها به وبلاگهای آدم بدها سر زدیم...
حسین درخشان دومین وبلاگی بود که من خواندم،5 6 سال پیش که تازه وبلاگ و وبلاگ نویسی باب شده بود،اولینش وبلاگ هیس بود در بلاگ اسپات که الان از موجودیتش خبر ندارم،خواندن وبلاگ انسانهای صاحب نظر ارزش دارد...حالا نظرشان هر چه باشد،نمیدانم چرا خیلی از وبلاگها فیلتر شده اند وخیلی از دوستانم که استاد وبلاگنویسی بودند کارشان به تعهد و ...کشیده،هر چند همه جای این دنیا روش سرکوب مخالفان وجود دارد ،نمیتوان ایران را متهم کرد که روشش درست نیست(که نیست)،هر چه باشد از تهدید شرکت کنندگان در اجلاس هلوکاست تهران مسخره تر نیست.
چلسی در حال باختن است!خوبه چون میخواست بارسلونای عزیز من را حذف کند....
وای یادم رفت،ساعتها در اورکات گشتم دلم تنگ شده بود...دلم میخواهد بروم دنیا را بگردم در 80 روز...مصر و هلند را خیلی دوست دارم ببینم ولی خوب پول ندارم...بابا هم که تا قم بیشتر پول ندارد!!باید بنشینم منتظر یک شوهر پول دار...بیخیال نمی ارزد ...امام زمان که بیاید میگویم مرا سفیر مصر یا هلند کند...
چلسی مساوی کرد!لمپارد زحمتش را کشید
امروز زبانم لال توانستم یک ساعتی مطالعه کنم!!این ترم میان ترم هم نداشتیم و تازه امروز فهمیدم از بس درس نخواندم تمرکزم را از دست داده ام در مطالعه!مریضم خوب...
چشمهایم کوچک شده اند،به خاطر گریه های دیشب است،امروز یکی از دوستانم را در کتابخانه دیدم گفت مریضی؟؟چشمهایت؟؟گفتم خوابم می آید!!تازه خورم زا که در آینه دیدم فهمیدم دیسگریسفول!!
چلسی برد!خوزه مورینی جفتک بارو میزند!
خدایا شکرت که انتخابات تمام شد،این صدا و سیما دهنمان را سرویس کرد از بس از حضور حماسی ما گزارش نشان داد،مشت محکم و....
استقلال از پیکان خورده؟؟چه ضایع!!فردا فردوسی پور دارد،دوستش دارم این مرد را !!
خوب پایم خسته شد از نشستن
فعلا
+ تاريخ یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 18:19 توسط خیاط باشی 

این کتاب مقدس را ببند،گاهی با احترام نوشته هایش را مرور کن ولی فراموشش کن!
کتابهای دیگرزندگی ات را برای خودت تقدس ببخش...انسانهای زیادی هستند که  طاقچه زندگیشان پر است از داستانهاو کتابهای مقدس و آسمانی که به سرانجام نرسیده بسته شده اند،برای اینکه صاحبانشان انسانهای بزرگی بوده اند
انسانهایی که زندگیشان،روحشان و فکرشان ظرفیتی بیش از یک داستان داشته است.
تو بزرگی
قدر خودت را بدان

امشب دو سه ساعت با بابا حرف زدیم،من بیشتر گریه کردم سه ساعت تمام اشک ریختم و هنوز هم چشمانم پر از اشک است

بابا گفت من عشق تو را تحقیر نمیکنم ولی فکر کردن بیش از این به چیزی که از دست رفته است  اشتباه است،ممکن است تقدس عشقت زا از بین ببرد،هزار و یک مثال اورد و چرا و چگونه....

گفت زندگی همین است،پای صحبت هر کس بنشینی قصه های ناتمام دارد ولی همه زندگی کرده اند

گفت شیرین که الان آمریکاست و با شوهرش اختلاف دارد در مدرسه ولی اله یه چیزی درس میخوانده و چه دختری بوده و حالا با همه داستانهایش هدفش برگرداندن پسرانش به ایران است تا ایرانی بمانند و مانند پدرشان ...

مغزم پر است از حرفها و آدمها...شاید راست بگوید، فراموش کردن من شاید یک قدم بزرگ و آسمانی باشد،اینکه فراموش کنم و زندگی ام را با نشاط گذشته ادامه دهم،انرژی بخش خانواده و دوستانم باشم و دیگر حسرت داستان زیبایی که قرار بود سرنوشتم باشد را نخورم.

چشمهایم درد میکند،خسته ام ...شاید بد نباشد دوش بگیرم قبل از خواب

روزی میرسد که من دیگر یک روح سرگردان نیستم

آی فیل ایت ......

 

+ تاريخ شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 22:20 توسط خیاط باشی 

دلتنگیهای آدمی را باد ترانه ای میخواند 

رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده میگیرد

و هر دانه ی برفی به اشکی نریخته میماند....

سکوت سرشار از سخنان ناگفته است

از حرکات ناکرده

اعتراف به عشق های نهان

و شگفتیهای بر زبان نیامده....

در این سکوت حقیقت ما نهفته است

حقیقت تو و من...

برای تو و خویش چشمانی آرزو میکنم

که چراغ ها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند

گوشی که صداها و شناسه ها را در بیهوشی مان بشنود ...

برای تو وخویش،

روحی که این همه را در خود گیرد و بپذیرد

و زبانی که در صداقت خود ما را از خاموشی خویش بیرون کشد

و بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است سخن بگوییم....

امروز هیچ جا نرفتم چون مدرسه ها تعطیل بود و ایزابل در خانه ماند،نمیدونم چرا همه میدانستند و به من نگفتند،صبح حسابی کفری شدم وقتی فهمیدم تعطیل شدند.زمان کند میگذره تند میگذره،نمیدونم!ولی کارهایم پیش نمیره ،الان بابا میاد میگه هنوز مسئله فولادت رو ننوشتی.....

درد معده ام باز شروع شده...انی وی هیچ غلطی نمیتونه بکنه جز کشتن من!

دریز نو اسپون!

 

+ تاريخ شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 15:28 توسط خیاط باشی 

سلام

دیروز و امروز معدم اساسی بهم حال داد !خم میشم میسوزه-یادم باشه دیگه پیتزا هم نخورم-مثل آش!این چرا ویرگول نداره؟

چند وقته وب دن کیشوت رو خوندم دلم خواست واسه خودم یه جا خصوصی بنویسم-تنها راحت بی خیال همه آدمها بیگه مهمم نیست پرت و پلا بنویسم بیربط هم باشه عیب نداره فحش ....

لبتاپ رو پام باشه راحت و بی خیال تایپ کنم!آهنگ هم گوش بدم و فکر کنم به اینکه من الان خوشبختم یا بدبخت؟یه ساعت پیش رفتم رای دادم-شلوغ بود اساسی-دختره ازم میپرسه دبیر رو تو کدوم لیست بنویسم؟؟؟کرمم کار نکرد بگم خبرگان...مامان و بابا هم سر ابتکار بحث میکردن مامان میخواست بنویسه بابا میگفت نه شما زنها کار خراب کنین ...نظرم رو نسبت به رای دادن تغییر دادم دلم میخواد واسه ایرانم رای بدم نه به خاطر هیچ چیز دیگه اونوقت دیگه سر هر انتخابات شک نمیکنم برم نرم....رای ندادن مسخره است وقتی ایرانی باشی!

یه تیکه دندونم شکسته همه فکم درد میکنه!پر درد و مرضم ولی نمیمیرم

میرم پرتقال بخورم برگردم

خوب اومدم ناهار هم خوردم فعلا معدم آرومه(تق تق)

خوب بذار برنامه بریزم واسه فرداًٌٍْ ُ نه اول باید با  این بلاگفا آشنا شم َ ّ ّ [}{ؤئیبلأإآة»«:"|؟<>ءN‌N‌‌‌‌‌ ‌ ‌ب‌‌‌VژXک| دریغ از یک ویرگول!!

حداقل ۵ صفحه بیان مسئله فولاد کشور واسه پایان نامه

مطالعه درس زمانبندی

خرید کتاب تولید ناب یا گرفتن از کتابخانه یعنی حداقل یه بار رفتن به کتابخانه

مطالعه تولید ناب ۳ فصل اول

تکمیل دامن مامان

برش لباس ایزابل!!یعنی حداقل یه با رفتن به مزون

چقدر کارخوب و جذاب همشو دلم میخواد با هم انجام بدم ولی نمیتونم نمیدونم چه مرگمه...از صبح گوشیمو خاموش کردم

زنگ میزنه چته؟؟؟زهرمار!اینقدر بدم میاد الکی ازم میپرسن چته!دیشبم مریض بودم حال نداشتم جواب بدم N روزه زنگ میزنم به همشون بیاین بریم بیرون هی بهانه میارن حالا دیشب زنگ زده فردا بیا بریم خونه قلی حالش بده تریپ افسردست- بریم حالشو خوب کنیم!!!!نمیگه من دو هفته است حالم بده یه روز نگفتی بیام حالتو خوب کنم ...اصلا به جهنم ....

آی دندونم...یه دوست ندارم باهاش حرف بزنم همه احمقن یا خودشونو میزنن به حماقت

هرگز تسلیم نشو هر روز معجزه تازه ای اتفاق می افتد

باشه تسلیم نمیشم

کارهامو نوشتم احساس خوبی دارم حالا برم یه کدومو انجام بدم

یور سینسرلی روح

+ تاريخ جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 11:10 توسط خیاط باشی